خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

چقدر دلم می خاست امشب را فقط به حسین تبریک بگویم....

سه شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ

خدا از کجا بلد شد دلتنگی روزهای سخت حسین را؟.....از کجا بلد شد؟....وقتی آمد تا اجازه بگیرد برای رفتن به میدان.....حسین نگاه کرد به چشم هایش.....یادش آمد آن روزهای دور خوب را....آن روزهایی که پدر بزرگ بود....آن روزهایی که از شانه های ستبر و بزرگ پدر بزرگ بالا می رفت.....می خندید....پدر بزرگ چه مهربان بود با او....اگر پدر بزرگ بوداین روزها آنقدر سخت نبود.....انگار خدا دلتنگی اش را خوب می دانست که برای این روزهای سخت...به او پسری هدیه می کندکه از صورت و سیرت شبیه تر بود به پدر بزرگ.....گفت علی اکبرم چند قدم جلوی چشم هایم راه برو.....دلتنگی داشت امانش را می برید.....

+دل تنگــــــــ.......

۹۵/۰۲/۲۸
نبات