خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

تا به تو تکیه کردم پشتمو خالی کردی...

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۶ ق.ظ

روزهای سختی می گذرانم.شب های پر از ترس و بغض را.کابوس هایی که ادامه دارد و حسرت هایی که تا همیشه دنیا قرار است با من باشد.حالم بد است.بد بد واقعنی.بدی که اشک هم ارامش نمی کند.دست هایم می لرزند.پاهایم سست هست و نمی توانن سنگینی تنم را تحمل کنند.چشم هایم هر لحظه بارانی است.کسی نیست اشک هایم را پاک کند.کسی نیست ببرتم دکتر ببیند چه مرگم شده است.سحر هایم شده مرگ.نگران اقا جان نیستم که اگر فشارش برود بالا ماه مان با یک لیوان اب و قرص بالای سرش حاضر است.نگران خون دماغ های بی وقت ماه مان هم نیستم که بچه های دیگرش نگران تر هستن برایش.نگران خودمم.خود خودم.خود نبات.دلش خالی شده از امید.خالی شده از تمام ارزو.شب است و تمام سیاهی ها ادامه دارد مثل ترس ها و دلهره هایش.دلش اشوب است.عروب که خاستم محکم بغلش کنم و ارامش کنم بغلم را پس زد.هق هق گریه کرد.نبات دارد جان می دهد هزار باره.نمی میرد.سمیرا زنگ زد.حرف زد.از زخم هایش گفت.از دردهایش.نبات گوش شد سنگ صبور.سمیرا نق زد.غر زد.نبات ارامش کرد.مهتا گریه کرد.نبات اشک هایش را پاک کرد و بغلش کرد.نبات یک گوشه از شهر تنها زار زد.کسی نبود بپرسد دلتنگی هایت تمام نشد دختر؟نبان هنوز مثل گنجشکی که بالش شکسته خودش را به شیشه پنجره می زنددنبال راه گریزی.دلش می خواهد عق بزند این زندگی را.بالا بیاورد تمام خودش را.هنوز باور نمی کنم می توانم این شب ها و سحر ها را تاب بیاورم.هنوز نمی توانم بفهمم چرا می توانم این همه سگ جان باشم.نبات گوشه رختخوابش از درد مچاله می شود و هوای شرجی چشم هایش دارد ذره ذره اب می کند امید هایش را.

اقای خدامن از تو زیادی مردترم.ببین زجرم میدهی،نا امیدم میکنی،ارزوهای خوبم را میگیری،لبخند را از لب هایم میگیری،امیدم را نا امید میکنی.من را از وجود خودت می ترسانی ام.تنهای م می گذاری و می دانی آنقدر درد داده ای که سگ جان شده ام.لعنتی دلم برای بودنت تنگ شده.د لامذهب می خواهمت.خاستنم شبیه هیچ کدام از بنده هات نیست خب به درک. به جهنم.دارم می میرم از نبودنت.بروم؟کجا دارم بروم جز بغل تو.کدام گوشه دنیایت بروم وچشم هایم را فرو ببرم توی بالش که اشک هایم را نبینی؟کجا بروم نباشی و نبینی که بگویم ندید اگر میدید نمی گذاشت این همه بی قرار شوم؟اقای خدا من از تو مردترم که همه این سال ها مهربان نبودی و مهربان صدایت کردم و نگذاشتم کسی بفهمد چگونه توی ان لحظه خاص تنهایم گذاشتی.اقای خدا دلم....

۹۵/۰۴/۰۴
نبات