خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

چقدر از ظهر گذشته؟نمی دانم.کسل شده بودم، بی حوصله و خسته.خستگی نشسته بود روی شانه ام و گردن م درد می کرد...کتاب هایم را جمع می کنم.برگه یادداشت هایم را ورق می زنم...هنوز پیشرفت چشمگیری نکردم.هنوز انگار حتی قدم اول را هم برنداشته ام....دیشب وقت نکرده بودم زنگ بزنم ماه مان.دلم تنگ شده بود برایش کاش بشود زودتر برگردم.زنگ می زنم ماه مان می گوید هوا ابریه اما آسمون هنوز یه دله نشده که بباره..نگفتم که دل تنگ م....دلم باران خاسته بود.توی این شهر لعنتی بارانی نیست....دل م پاییز شهرم را خاسته بود.شهری که تمام تغییرات فصلی را می توانی ببینی...پاییزی که باران دارد یک عالم برگ زرد زیر پایت که وقتی راه بروی خش خش برگ ها را حس کنی....شهری که می توانی پاییز را با تمام وجودتت نفس بکشی..... دلم یک عصرانه خاسته بود تا با یک نفر بنشینم و حرف بزنم.گوشی موبایلم را چک می کنم کسی نبود که دعوتش کنم به یک چای داغ با کیک خانگی....می روم.کجا؟تجریش.می روم شاید تجریش معجزه کند.تجریش زنده بود.پر بود از زن ها و مردهایی که بچه هایشان را کول کرده بودند.لبوی داغ وآش رشته و صدای دست فروش ها....شاید کسی هم مثل من بود.تنها.نگاه نمی کردم به چشم زن ها..می ترسیدم نگاهم را بخوانند.یک جای خیلی دور صدای پر از خنده نبات می آمد....راه می رفتم و سعی می کردم فقط گوش کنم....چشم باز کردم دیدم رو به روی امام زاده صالح ایستاده ام و دارم صدای اذان را گوش می کنم....با آب خنک وضو می گیرم و بعد هم مینشینم توی سجاده....اول ربیع امده....موقع برگشت برای خودم یک لاک آبی می خرم.....حالا زندگی دارد از نوک انگشت های آبی م می دود به صفحه سفید.....



۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۶
نبات

دعبل شعر می خواند برای آقا.توی شعرش از فاطمه خواسته برای بچه هایش که ستاره هایی هستند که روی زمین افتاده اند گریه کند....برای قبری که توی بغداد بود...به اینجای شعر که می رسد اشک آقا جاری میشود و می گوید می خواهی قصیده ات را کامل کنم؟دعبل می گوید بله ای فرزند رسول خدا....آقا ادامه می دهدو قبری که در طوس است وای از آن مصیبت که تا قیامت آتش حسرت و ناله های جانسوز در وجود من می افزایدتا آن روزی که خداوند قائمی را ظاهر کند که فرجی برغم ها ومصیبت های ماست....دعبل با چشم های متعجبش نگاه می کند آقا را...قبری توی طوس از فرزندان فاطمه سراغ نداشت....حالا من عجیب و غریب زل زده ام به آخر شعر آقا....قائم می آید روزی؟؟؟؟

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۴
نبات
تب ندارم.حالت تهوع دارم و سر معده ام ترش است.سرم گیج می رود.یک هفته است که لب به چیزی نزدم.نه اینکه نخواهم دلم نمی خواهد.ضعف نمی کنم.خبری از ابریزش بینی و عطسه و سرفه هم نیست.فقط زرد اب بالا می اورم.دوباره بعد از یک هفته برگشتم پیش آقای دکتر.برایم داروهای قوی تری تجویز کرد تا با سرم به تنم تزریق کنند.گفت سردرد نداری؟گفتم عجیب گاهی انقدر سرم درد می کند که حس می کنم از درد خم می شوم.گفت شاید سینوزیت داری می گیر...حرفی نزدم.رگ م را گرفتند و سوزن رفت توی دست م.تمام تنم گر گرفت.بعد سه تا امپول با یک عالم انتی بیوتیک....انگار فیلی روی قفسه سینه ام پا گذاشته دارم می میرم...فاطمه می گوید کسی تا حالا نمرده که تو دومیش باشی....سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم....یک ساعت بعد باپاهایی که تحمل وزنم را نداشت برگشتم خانه و خوابیدم...بیدار شدم و کمی گیج گیج زدمو بعد دوباره خوابیدم...خوابیدم و خوابیدم...قرص ها را که می خورم سر معده ام می ماند ونمیدانم قرار است کی بالا بیاورم و بعد هم انگار کسی پلک هایم را می کشد که بخوابم....می خوابم وقتی بیدار می شوم فکر می کنم که بیماری چقدر من را از نبات هیجانی دورم می کند.بیماری چقدر من را ارام می کند و کسل کننده...بیماری چقدر من را عقب می برد....زندگی دارد راه خودش را می رود و من....باز هم عقب می مانم...
*عنوان رستاک


۰ نظر ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۳
نبات
داشتم وسیله هایم را جمع می کردم فندوقی آمد بالای سرم و گفت عمه نقاشی م خوشگل شده؟نگاه کردم آسمان کوه داشت ابر داشت و خورشیدش چه تابان بودچقدر کلاغ و پروانه توی آسمانش بود.دریایش ماهی داشت و سیب های قرمز درخت خبر از رسیدنشان می داد و ...خانه اما خالی بودمی گویم عمه آدمای خونه پس کو؟می گویداینجا خونه تو.می گویم پس من کجام؟می گوید نمی دونم که....تو دور دورایی من نمی بینمت...می دانستم حالا که دارم می روم بهانه خواهد گرفت می گویم برام خرگوش بکش ....او کنار خانه ام خرگوش می کشد....کوله ام را می اندازم پشتم و می گویم ماه مان من دارم می رما....بغلم می کند سرم را می چسباند به سینه اش...می گویم من که آخر هفته ها اینجام همش...صورت مثل ماهش را می گیرم توی دستم ...بغض می کند....می گویم مادر من مراقب خودت باش من خوبم....کوله ام را می اندازم پشتم و فندوقی را آرام بوس می کنم و....
توی راه به خودم وعده دادم...گفتم برگردم کلاس ها و سر شلوغی ها یادم می برندچه دلتنگ خانه هستم...دلتنگ ماه مان و آقا جان...چشم های مهربان فندوقی یادم می رود......وعده داده بودم از اندوه و دلتنگی می نویسم و حالم خوب میشود...به خودم وعده دروغ داده بودم...هنوز بغض ماه مان روی سینه ام سنگینی می کند...کلمه ها از من فرار می کنند و من تلخ م...تلخم...من دلم فریاد می خواهد.غم دنیا روی دلم سنگینی می کند ونفس کشیدن برایم سخت تر از نفس کشیدن توی عمق دریا شده و درد در گوشه دلم خانه کرد....من..
من خوب می شوم...
سرم را از روی لپ تاپ بلند می کنم.نفس عمیق می کشم انگار بوی ماهی سوخته زن قصه ام توی اتاق م پیچیده....
-دلت چی می خواد؟
+کسی برام کتاب بخونه و من کنار پنجره باایستم و به بارون نگاه کنم....:*
۰ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۴
نبات

می خواهم بنویسم تا یادم باشد امشب چه غمگین بودم و منتظر....یادم بماند کلمه نداشتم و اشک هم.اینکه آدم دیگر آرزویی ندارد ترسناک است خیلی....کاش دل م چیزی بخواهد

۰ نظر ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۵
نبات

کلمات مثل پروانه های رنگی رنگی کوچک توی اتاق بال بال می زنند و کلمات بی قرارندو دست های م بی قرار تر....روی تخت دیوان سعدی باز است و کتاب تصویر سازی و لپ تاپی که ویندوزش در حال نصب است....دفتر جلد قهوه ای م را می بندم وسبد گل م را می آورم پایین.گل های خشک شده را جدا می کنم تا می خواهم دست بزنم برگ هایش می ریزد زمین.مثل دل م که اگر دست بزنی اشک هایش قل می خورد....شاخه ی گل ها را یکی یکی جدا می کنم مرد قصه ام از وسط سطرها بیرون می آیدمی نشیند کنار قفسه کتاب هایم و نگاه م می کند.حواسم را می دهم به کارم و فکر می کنم می توانم توی سبدش لاک های م را بگذارم....مرد قصه نگاه م می کند.مرد قصه ام را دوست ندارم.عاشق نشده و عشق را بلد نیست برای خودش زندگی می کند.آزاد و رها.نگران نگاه مردم و قضاوت هایشان نیست.مرد قصه ام توی دنیای خودش زندگی می کندو فقط خودش و آرزوهای خودش مهم است...مرد قصه ام برای رسیدن به آرزوهایش کسی که دیوانه وار دوستش داشت را رها کرد....وقتی مرد قصه ام را می نویسم لج م می آید...باید مرد جدیدی خلق کنم.مردی که دوستش داشته باشم مردی که شاید بتواند ساره را برگرداند....کارم تمام شد.حالا دیگر از آن سبد گل زیبا فقط سبدخالی ماند....اتاقم پر شده از صدای بال پروانه ها...خوابم می آید.فکر می کنم به تمام اتفاق هایی که این چند ماه افتاده....دلم می خواهد بخوابم وقتی بیدار می شوم ببینم تمام این روزهافقط یک کابوس بوده است....


۰ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۷
نبات

معلمم کنار پنجره ایستاد و گفت بخوان...اولین بار بود که سر کلاس می خواستم قصه ام را بخوانم.هر بار که قصه ای می نوشتم و برای معلمم سند می کردم احساس می کردم نخوانده می گوید چرند نوشته ای و هیچ وقت جواب نمی داد.اینبار اما...نوشتم و برایش نفرستادم....نگاه کردم به بچه های کلاس...آرام خواندم با همین صدای یکنواختی که هیچ وقت برای نوشته ای آهنگ به خودش نمی گیرد....مرد قصه ام نشست پشت صندلی با همان چشم های روشن سبزش نگاه م کرد......قصه ام تمام شد.مرد قصه ام آرام اشک هایش را پاک کرد و آرام از در کلاس بیرون رفت....به گمانم رفت سر خاک کسی که دوستش داشت.نگاه کردم به چشم های معلمم.هنوز کلاس توی سکوت بود.نگاه م کرد دید که منتظرم اما گفت بچه ها نظرتونو بگید....من هنوز بعد از یک سال حرفی از معلمم نشنیدم درباره ی نوشته هایم......

توی دانشکده راه می روم و نگاه می کنم به بچه های معماری و گرافیک....من هنر نخواندم اما علاقه ی زیادی به هنر دارم.اگر یکبار دیگر مجال داشته باشم که پشت نیمکت های مدرسه بنشینم حتما دوباره ریاضی را انتخاب می کنم.چرایش را نمی دانم اما انگار بچه های هنر یک شکل عجیبی از هنر دارند.من هیچ وقت نمی توانم مانتوهای رنگی رنگی گشاد بپوشم با شلواری های قرمز و سبز و زرشکی و کیف های دوشی که تا زانوآمده و رویش پر از پیکسل است.هیچ وقت نمی توانم اگشت و دست های م را پر کنم از انگشترهای بزرگ و مهرها و دست بندهای بافت گلیمی و گوشواره های جغد و انار و گل های بافتنی توی گوشم بکنم.من بلد نیستم موهای م را از ته بتراشم و یا ابروهای م را پهنه پهن بکنم.من همیشه خودم بوده ام همیشه در همه حال.اصلا این گونه رفتارها را نه بلدم و نه دوست دارم که یاد بگیرم.همه هنر من بر می گرد به شال های رنگی رنگی م.همین.مانتوهای ساده و رنگی.رنگ سیاه و خاکستری گم است بین رنگ های م اما شبیه این بچه های هنر نیستم....من عمرا از این کفش های پر از زلمبی زیبو بتوانم بوشم فقط بلدم با همین کفش های ساده راه بروم و ته ته هنرم هم این باشد که چادر بدون کش را توی سرم نگه دارم....من عاشق هنرم ....همه ی این ها را نوشتم که بگویم ادم های ساده یمثل من هم هنر را دوست دارند....:)


۰ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۶
نبات

نور ازلا به لای پرده ی بنفش اتاق می خورد روی دیوار رو به رویی که تازه کاغذ دیواریش کرده ام.جنگ بود بین خواندن یا نوشتن....که بلاخره نوشتن پیروز شد و نشسته ام پشت لپ تاپ.قصه ام را تا جایی که می شود خودم بنویسم می نویسم و جاهایی که به من ربطی ندارد می ماندتا برای بعد...شخصیت هایی که پر از حاشیه است را حذف می کنم شخصیت جدیدی را وارد قصه می کنم...دست از نوشتن می کشم می نشینم به صدای فرزاد فرخ گوش می کنم....می نشینم و فقط به تن صدایش گوش می کنم صدایش جذب م کرده یا آهنگش ؟شانه هایم را بالا می اندازم و بی خیال کشداری حواله اش می کنم....برنامه یی هفتگی روی دیوار را می خوانم قرار است یک همایش بروم.کتاب جین ایر را تمام کنم و هر روز هر روز هزار کلمه بیشتر بنویسم....امروز شنبه است یک شنبه قیمتی از بهترین روزهای جوانی ام....باید قدرش را بدانم و نهایت استفاده را ببرم ...

اما به جای تمام کارهای نیمه تمامم نشسته ام و درگیر تلگرام هستم....برنامه ای که خاستم آپش کنم و حالا می گوید تعداد بارهایی که شما از این برنامه استفاده کرده اید بی شمار است و دیگر نمی توانید....مگه میشه؟مگه داریم؟....در هر حال من خوب بلدم عمر گران قیمتم را به هیچ هدر بدهم....

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۹
نبات

ذهنم چند جایی را ردیف کرد که می شود عصرهای دلتنگی پاییزی توی این شهر رفت.کافه هایی که می شود رویش حساب کرد و پارک هایی که می شود لپ تاپ ا گذشات روی پاهایت و تند تند تق تق بنویسی واز سرما کمی بخواهی توی خودت فرو بروی....اما دلم ....دلم یک جایی از جنس دیگر را می خواست...یک جایی کنار کسی به نام "حسین"....

۱ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۸
نبات

در خانه را می بندم و اشک هایم قل می خورد روی صورت م.کنار حوض می نشینم و به سایه درخت ها توی آب نگاه می کنم.او دختری نبود که من همه ی این سال ها می شناختم.باید وقتی با خنده های مستانه اش شریک میشدم می فهمیدم.وقتی با دست هایش روی میز ضرب می گرفت و اهنگ های ترکی زمزمه می کرد می فهمیدم.وقتی می رقصید می فهمیدم که پشت این چشم های شاد و لب های خندان چه آدم غمگینی نشسته.خنده هایش نیشخندی بود برای تمام تلخی های زندگی اش،برای تمام روزهای سخت زندگی اش.بعد از ساعت ها انتظاررفته بودیم داخل.دوست نداشت من باشم اما مدارک را سفتتوی دست هایم نگه داشته بودم و هر بار که گفته بوود بده من گفته بودم نه راحتم. دکتر با بلوز آلبالویی رنگ و کفش های قرمز لبخند زد.عکس ها را دادم دستش.بعد خیلی ارام و متین با صدایی که می لرزید گفت چشم سمت چپمو نمی تونم ببندم.بروهام حرکت نمیکنه پاهام داره بی حس میشه کمرم بلند شدنی می گیره....دکتر داشت عکس را نگاه می کرد....بعد نگاه کرد به چشم هایم و لبخند زدو گفت دکترای قبلی گفتن اگر عمل شم بهوش نمیام و اگر بیوپسی شم ممکنه فلج...حرفش را قورت داد.دکتر تمام مدت گوش داد و گفت جای خیلی بدی از مغزه بهش میگن بصل النخاع.عملش خیلی سخته اما ....بزار بمونه عکسا پیشه من .تو کمسیون مطرح می کنم و خبر میدم بهتون یه شماره تماس بدین...من لبخند شده بودم تا بغض م را قورت بدهم.یک چیزی روی قلبم سنگینی می کرد....سکوت بودیم.می دانستم یک نوع تومور دارد اما چیزی نمی دانستم.فکر می کردم عمل که شود خوب می شود.هنوزم مطمئنم که خوب می شود.دست م را فرو می برم توی آب و ماهی های قرمز از هول مرگ فرار می کنند...اشک م چکه می کند روی چادر سیاه م.....

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۳
نبات

محمد حافظ پرسید می تونی این جوری زندگی کنی؟تصمیم و حرف های عاقلانه اش را به طور غیر مستقیم به خوردم می دهد و من فقط حرف هایش را گوش دادم و با سر تائید کردم نمی دانستم چه بگویم فقط بغضم امد.اما حرفی نزدم.گفت تا کی؟من فکر کرده بودم این تا کی برای آدم ها چقدر مهم است و من خیلی وقت است یادم رفته به فرداهایم فکر کنم.همیشه توی لحظه زندگی کرده ام بدون اینکه فردای م را ببینم گذشته ام....گذشته ام نه دیگر نمی توانم مثل قبل ترها بگویم من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیبا تر است.محمد حافظ می خواهد قانع م کند و من می خواهم خودم راه زندگی ام را انتخاب کنم.محمد حافظ می گوید برگردد....و من به رفتن فکر کردم....رفتن....

ساکم را هنوز باز نکرده ام.گوشه ی اتاق م دارد خاک می خورد.صدای اقا جان توی گوش م زنگ می زند ...نور دیده ام نگرانتم....با بغض گفت....صدایش لرزید و گفت....نگاه نکردم به چشم هایش.نخاستم دلداریش بدهم.مگر حال من خوب است؟داداشی می گوید شبا چند بار میاد تو اتاقت سرک می کشه عکس تو نگاه می کنه و بی صدا از اتاق میاد بیرون.می شنوم می بینم و من کاری نمی کنم ...ماه مان پرسید نبات یه سال شد به کجا رسیدی تو این یه سال؟....من ته ته ته دره ....رسیدم به نبات بد....خودم را توی بغلش قایم کردم و سکوت....

نشسته بودم کنار ماه مان داشت موهای م را می بافد و برایم قصه می گفت....می گفت توی زمان های قدیم دو دوست با هم می روند سر مزرعه....کارشان که تمام شد کارفرما مزدشان را که می خاست بدهد یک ده تومنی هم پاداش می دهد.دوست که مزدش را می گیرد می دهد به دوستش.کارفرما می پرسد نصف این مزد برای تو چرا دادی به دوستت.کارگر می گوید دوستم عیالواره خرجشم بیشتره.کارفرما که این بزرگ منشی را می شنود دوباره ده تومنی مزد می دهد و دوست دوباره همان کار را تکرار می کند.بعد می گویدگاهی بخشش ب داشتن نیست به دل.ذاتت باید بتونه ببخشه.گاهی ادما خیلی کارا رو می تونن بکن اما خیلی کوچک تر از اونی هستن که بخوان انجامش بدن. می گویم مثل آدمای که می تونستن بهم کمک کنن و نکردن....ماه مان دست گذاشت روی بینی ام و گفت آدم باید خیلی بزرگ منش باشه که بتونه دست کسی بگیره که خودش نیاز داره...می گویم کسی که خودش نیاز داشته باشه و کمک کنه میشه....میشه مثل....چشم های م را ریز می کنم ماه مان لبخند می زند و من توی دل م چراغ امید روشن می شود....از این داستان هایی یهویی ماه مان که به وقت نیاز است زیادی لذت می برم....

آن بالا نشسته ای زیر سایه درخت های بهشتی و فرشته ها دارند باد می زنند که نکند گرمت شود...اخم نکن....غیظ نکن...بد شدم؟فکر می کنی نمی دانم می دانم بهتر از تو حتی می دانم.تو حالم را رسانده ای به اینجا که ...به اینجا که نبات را دوست نداشته باشم....خسته ام....چیزی که توی فشار تبدیل به الماس می شود زغال است خدا نه آدم.آدم می شکند آدم له می شود ادم می میرد...خدا تو چرا ادم نیستی؟چرا نمی فهمی من چه می گویم؟چرا دوست داری این همه گره بندازی توی کارهایم؟داری من را امتحان می کنی؟من ضعیف را؟...خداهه من خسته ام.من غمگینم....فکر می کنی تا الان چه شده؟هیچ....فقط از ترس اینکه بدتر نکنی هی می گویم باشد من راضی م....اما تو بهترین خدایی و می دانی ته قلبم راضی نیستم....راضی به هیچ چیزی نیستم....قرار بود بروم چرا هنوز اینجایم؟....هان چرا؟....نترس از هر چیزی دل بکنم از تو که دل نمی کنم هر کجا که بروم تو خدایم هستی تاهمیشه....هر چقدر بد شوم باز هم سجاده سبزم را پهن می کنم سمت نور و  قامت می بندم به چشم های دلواپست....خدا اگر بدانی چقدر دلم خاست همین الان بغلت کنم؟....منتظر عقوبتت هستم...می دانم برای تمام درشتی هایم باید تقاص پس بدهم برای تمام بدشدن های این روزهایم...خدااین ترس هایم از تو بندگی نیست...دوست داشتن تو نیست...خدایی و بزرگی تو نیست...خدامهربان باش...مهربان....لطفا بغل م کن....

ساره  پیراهن بلند سورمه ای پوشیده با گل های درشت آفتابگردان سیگار توی دست هایش و تکیه داده به دیوار ایوان خانه و فک می کند به آن روزهای که دست هایش با بی قیدی تمام حلقه می شد دور دست های مرد....مرد او را به نام کوچکش صدا می زد و قند توی دلش آب می شد.تمام چشم ها حسود شده بود به خوشبختی اش ...کتش را از روی زمین بر می داشت و مرد موهایش را می بافد....بغضش می شکند و اشک از گوشه چشمش قل می خورد و صدای خنده ای بلند مرد توی گوشش می پیچددلتنگ می شود برای بودن مرد....زن قصه ام کاری نمی کند فقط نشسته و خاطرات دیروزها را مرور می کند و حسرت می خورد...حسرت روزهایی که فکر می کرد تمام دوربین های دنیا دارند خوشبختی اش را ضبط می کنند....از اینکه نشسته و انتظار می کشد خسته ام کرده....باید زن جدیدی را خلق کنم زنی که بلد باشد دیوانگی کردن را....

استاد گفته بود نگاه م زیادی ساده و یک رنگ است.گفته بود این به درد نوشتن نمی خوره.مخاطب تو باشه  ده نفر.زیادم گفتما.نگاهتو وسیع کن.آدمای که خلق می کنی زیاد طرفدار ندارن...بعد زل زد توی چشم های م و گفت ته تمام قصه های تو نرسیدنه.....حرفی نزدم....سکوت کرد گفت مزخرف می نویسی و تکراری فک نمی کنم بخوای نگاهتو عوض کنی....سکوت بودم....گفت دوسال پیش که اینو می گفتم چقدر زود از کوره در می رفتی اما حالا ..انگاری بزرگ شدی.......آرام بودم آرام...این روزها آرامم...

این همه نوشتم و هنوز نتوانستم بنویسم از حرفی که باید....


۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۸
نبات

دلم نوشتن می خواهد.کلمه ها از سرو کول دست هایم بالا می روند اما حوصله نوشتن ندارم...ندارم چون نمی خواهم دوباره بنویسم.حال م خوب نیست.رفتم بام.یک گوشه ان بالاها تنها نشستم.به کابوس شب های م فکر کردم...خواب کودکی را می بینم که با چشم های معصوم ش نگاه م می کند و نمی تواند ببیند....نمی تواند ببیند و من درد می کشم.بچه من نیست اما من درد می کشم...اگر بچه من باشد....نشستم و شهر را توی شب نگاه کردم و به سکوت شب گوش دادم.حال م خوب نیست...کلافه ام.بی حوصله.ماه مان شروع کرده به قرص خوردن.سر درد های مزمن ش کوتاه آمده و گوشه نشین شده...ماه مان می گوید بهتر است....نگرانی های م بی پایان شده.....فکر کرده بودم به اینکه من ادم بدی هستم؟من آدم زیاد بدی نیستم؟هستم؟آنقدر بد هستم که کودک م بخواهد عقوبت بدی های من را ببیند؟من شاید بد باشم اما بدجنس نیستم..ذاتم بد نیست....بغضم می آید و به چشم های معصومانه کودک فکر می کنم....فکر می کنم....روی بلندی می ایستم و دلم پرواز می خواهد....کاش بال داشتم و پرواز می کردم...به جای بال بال زدن بین رویاها و سراب های واقعی بال می زدم و می نشستم جای که آشیانه ام باشد...

۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۷
نبات

بالای سرش می ایستم و توی سکوت نگاهش می کنم.خانه بدون صدای ماه مان غیر قابل تحمل است.صدای نفس هایش را که می شنوم آرام می گیرم. برای ماه مان آیه الکرسی می خوانم.با تمام نا بلدی هایم این چند روز مراقبش بودم.ماه مان حالش خوب نیست.بغض هایم توی سکوت می شکند وچنگ می اندازم به ته مانده ی ایمانم و خدای مهربان را قسم می دهم که زود خوب شود و تمام دردهایش مال من.جان می دهم تا خوب شود.که بی قراری هایش بی قراری های دل من باشد و...ماه مان....

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۲
نبات

چطور بعضی آدم ها همزمان وبلاگ و توئیتر و اینستا و فیس بوک و کانال....باز هم داریم؟همه را باهم دارند؟مگر داریم؟مگر می شود؟اصلا مگر ما چقدر حرف داریم که بشود چند جا بنویسیم؟

چقدر دل م نوشتن می خواهد...

۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۶
نبات

کتاب دارم چند تا...در انتظار خوانده شدن.فیلم ها روی هم تلنبار شده در انتظار دیده شدن.درس هایم را یک خط در میان می خوانم و نمی خوانم.دیگر برایم فرقی نمی کند که غذایم سرد باشد یا گرم.تازه باشد یا کهنه.دوستش داشته باشم یا نه.صبح خروس خوان از خانه می زنم بیرون.به آینه نگاه نمی کنم.خودم را نمی سپارم دست مهربان خدا.شال های رنگی رنگی سر نمی کنم.می روم تا انتها.نه گله می کنم نه غمگین می شوم نه شاد می شوم.نه ....توی بی تفاوتی مطلق زندگی می کنم.نفس می کشم.نقاب نبات مهربان و شاد را روی صورتم می زنم و کنار آدم ها ساکت زندگی می کنم.منتظر نیستم کسی بیاید.نمی ترسم از رفتن کسی.دل تنگ کسی نیستم....شب ها آنقدر خسته هستم که فکر کسی بی خوابم نمی کند.نمی نویسم...نمی نویسم ....نمی نویسم....درد می کشم....دردتا بی انتها.....خاطرات کهنه ام را گذاشته بودم توی زبال خشک ها....اما نبرده بودن مانده بیخ گوش خودم...تابستان دارد کش م می آید کسی آرامش دل م را برده...

چقدر دل م از آدم ها گرفته....

موهای بلند سیاه م را رها می کنم و می رقصم.انگار من خوشبخت ترین م.ساره هر شب کنارم می نشیند و میگوید بنویس تا آرامش نبات هفت قرن پیش را به تو برگردانم.نمی توانم...نشد...چشم هایم را می بندم و اشک از گوشه چشمم قل می خورد...

به گمانم مرده ام و فقط دارم نفس می کشم...

۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
نبات

ماه میهمانی خدا دارد تمام می شود.همین روزهاست که سفره های افطار را جمع کنیم....هر روزغروب سفره ی افطارم را باز می کنم و دوفنجان چای می ریزم و یک ظرف کوچک پر از میوه های رنگی رنگی اش که همیشه فکر می کنم از کجا بلد شده ریحان را این همه خوش بو کند؟از کجا بلد شده کلاهک به قاعده سبز توت فرنگی را؟قرمزی آلبالو را؟......دانه دانه های اشک م تسبیح بک یا الله می گوید و و چشم به در منتظر....منتظر که صاحب این مهمانی و سفره بیاید....بیاید بنشیند کنارم....اشک هایم را پاک کند...و من بتوانم سکوت این هفت قرن را فریاد کنم...حرف های نگفته توی گلویم را فریاد بزنم و بگویم....چراهای چندین ساله ام را پاسخ بدهد...من حرف بزنم و خدا گوش کند و بگویم شاید این بغض ها تمام شود...شاید این نفس کم آوردن هایم تمام شود...بغض های گاه و بی گاهم....بیاید و خدا بودنش را تماشا کنم...بیاید بگوید هستم...موهای م را نوازش کند و من باورش کنم که بلد است نوازش را...بلد است مثل ماه مان سنگ صبور بودن را بلد است مهربان بودن را...بلد است مثل آقا جان من را روی شانه هایش بنشاند تا من آن دورها را ببینم ببینم که فرداهای م خوب است پر از شادی....بلد است مثل او پشت گردن م را ببوسد و تن م را بو بکشد ....بیاید و من خدا بودنش را تماشا کنم...آدم ها که دلشان می گیرد به او پناه می برند...دل من که از او گرفته به کدام خدا پناه ببرم؟...دل م سخت معجزه می خواهد...ماه میهمانی خدا دارد تمام می شود و صاحب این میهمانی هنوز من را مهمان سفره مرغ آمین ارزوهایم ننشانده....

۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
نبات

وقتی از حمام بیرون امدم نزدیک بود لیز بخورم روی کاشی های قرمز رنگ.می خاستم زنگ بزنم.برایش بگویم....بگویم که دلتنگ م..خود را خشک می کنم.جلوی آیینه می ایستم.لاغر تر شده بودم.موهای م را سشوار می کشم و همان جا جلوی اینه سیگاری روشن می کنم....

تلفن که زنگ می خورد یک لحظه فکر کردم شاید او باشد.یک لحظه ته دلم امید روشن شد.اما این صدای زنگ تلفن او نبود...

۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۴
نبات

باید تمام کنم این مبارزه پوچ را ...باید تمام کنم این خاستن های بیهوده ام را...باید تمام کنم این زنجیر های نامرئی ام را برای نوشتن های هیچ....باید تمام کنم....ساره بی خود دارد نوشته می شود.نوشته شود خو....پایان ندارد این خاستن م برای نوشتن....به پایان می رسم کم کم...

حالم خوب است...خوب...عالی....کم است نوشتن عالی....بهترم.... 

۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۷
نبات

حرف می زدیم.توی اتاق هی بالا و پایین می رفت.من زل زده بودم به تصویرش توی شیشه.به سیگارم پک می زدم.بحث می کردیم.من قبول کردم.او ناراحت تر شدو عصبی تر.انگاراگر قبول نمی کردم او ارام تر می شد.روی تخت دراز می کشم و دست م را باز می کنم و می گویم بیا و نگاهش می کنم.می رود پشت پنجره و بیرون را نگاه می کند.می گویم فردا در موردش حرف می زنیم.او نمی اید.حالش خوب نبود.صورتش رنگ پریده بود و خسته.صدایش بلندش نرم نبود و ان نوازش که وقتی ارام است و حرف می زند را نداشت.نگاهش کرده بودم.پیراهن بلند سبز پوشیده بود و موهای که سیاه تر شده بود او را زیبا تر کرده بود.فکر کرده بودم من هنوز این زن را دوست دارم.امد کنارم.وقتی حرف می زد چند چین نازک افتاده بود گوشه چشم هایش.روی پیشانی اش یک خط.چیزی که برای اولین بار دیدم و تا به حال ندیده بودم.او داشت پیر میشد.گفته بودم برا خاطر تو قبول....

۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱
نبات

سر کشیده بودم توی روزنامه ها.توی شلوغ بازار تیترهای راست و دروغ سیاسی،کینه ها و دشمنی ها،تحلیل های روی خط قرمزها شماره ها را گرفته بودم و رفته بودم پشت لطفا منتظر باشید...نه نمی تونم کمکتون کنم...باید برام توضیح بدید چی تو فکرتونه...من داستان نویس نیستم...می تونید سر بزنید به کلاس های خبرنگاری...خسته شدم و می دانستم کسی جواب نمی دهدبه یقین می دانم راه ش این نیست...جلوی دکه ی روزنامه فروشی نشستم.حس کردم نبات چه درمانده شده.چه توی کلمه هایش عجز و درماندگی ریخته.چقدر پشت تک تک کلمه هایش خواستن ریخته توانستن اما ....چه آزادی کلمه ی مزخرفی بوده...فکر کرده بودم که خوب قرار است بعد این همه تلاش بی فایده کجای روح م صیقل بخود؟اصلا صیقل هم خورده و من خوب درخشیدم قرار است کجا بدرخشم؟اصلا چرا باید بدرخشم؟نگاه کره بودم به روزنامه ها مرد آرام قصه ام که با چشم هایی که حتی من هم نمی شناسم آن گوشه کوچک قرار است کارهای بزرگ بکند.مردی که پشت لبخندش قرار است عشق را به تصویر بکشاند.مردی که قرار است با چنگ و دندان پاکی دل ش را نگه دارد...مرد قصه ام...چشم های م را می بندم و فکر می کنم چرا رها نمی کنم؟روزنامه ها را همان جا رها می کنم و می گویم به درک....بوی سبزی تازه روی گاری چوبی حال م را خوب می کند.بوی خاک باران خورده...بسته های کوچک ریحان و شاهی و تره ....فکر می کنم هنوز وقت دارم...شاید هنوز وقت باشد....

ولو شده بودم روی زمین وزل زده بودم به گلدان قرمز پشت پنجره.روز اولی که خریده بودم چه ترکیب گل برگ های ریز سبز با گلدان قرمز بهم می آمد.چرا فراموش کرده بودم گل رسیدگی همیشگی می خواهد؟شاید چون زیاد اب داده ام خشک شده.چرا یادم رفته بود گل آفتاب می خواهد . مراقبت می خواهد.وقتی فهمیدم دارد خشک می شود برایش خاک برگ گرفتم.خاکش را عوض کردم اب دادم نور دادم.اما چرا...چرا گل م مرد؟

از قصه هایی که می نویسم بدم می آید.از قصه هایی که نمی نویسم بدم می آید.از اینکه باید بروم و مانده ام بدم می آید.از اینکه باید بمانم و می روم بدم می آید.از اینکه کلمه ها حالم را خوب نمی کنند بدم می اید.از اینکه حالم با کلمه ها خوب نمی شود بدم می آید. شعر می خوانم حالم خوب نمی شود.شعر نمی خوانم و حالم خوب نمی شود.راه می روم و با خودم حرف می زنم.می نشینم و با خودم حرف می زنم.می خوابم و با خودم حرف می زنم.خرید می کنم و حالم خوب نمیشود.خسته ام.

سوار کشتی شدم.بادبان امید را کشیدم و حرکت کردم.آمده ام وسط دریا.کشتی سوراخ شده.حالا من وسط دریا .از دست و پا زدن خسته ام.از تلاش بیهوده خسته شدم.دوست دارم خودم را رها کنم که بمیرم....کاش غرق شوم و بمیرم اصلا.

کاش فراموش کنم.کاش میشدبرگشت به گذشته.کاش می شد رفت به فرداها.کاش میشد هر جا بود جز همین جا.کاش می شد بروم یک جایی گم شوم...

۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۸
نبات