خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

جمعه ها وقتی ماما بقچه اش را باز می کردخانه پر میشد از بوی آویشن و بابوبه و سدرو حنایش...بوی حنایش را دوست داشتم.....تا ده یازده سالگی همیشه موهایم کوتاه بود و بعد اما بزرگ تر انگار شده بودم و موهایم حق بلند شدن داشت....می نشستم کنارش و به حنا کردن موهایش،دست هاش نگاه می کردم…کارش که تمام میشد شانه ی چوبی اش را بر می داشت و من را رو به نور می نشاند و موهایم را سه دسته می کرد و می بافد...می گفت موهاتو که ببافی حسود میشن تند تند بلد میشن...شل می بافد می گفتم ماما محکم بباف زودی باز نشه...مامان نق می زند آهان ماما محکم ببنده عب نداره من که می بافم جیع می زنی و نمی ذاری...ماما می گفت دلم نمیاد دخترم..ماما دلش نیامد و روزگار بدجوری دلش آمد که دلم را تکه تکه کند...ماما می گفت دختر رو باید با بوس زد با نوازش با بغل با نگاه...آخ که چه دلتنگ حرف هایش شده ام...تا برایش یک لیوان آب می دادم برای م عاقبت بخیری می خاست...چقدر زبانش شیرین بود....وقتی بعد از کلی ساعت موهایم که زیر چادر و مقنعه مانده برای فرار از وز وز شدن وشکستن می نشینم و یک عالم روی موهایم لوسیون های گیاهی می زنم...لوسیون جدیدی که خریده ام بوی آسمان می دهد و من را عجیب یاد ماما می اندازدو خودش را مهمان یک حشر یس و واقعه می کند....


۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۲
نبات

این روزها که می گذرد هیچ چیزی بر وفق مراد من نیست. مقاله ام هزار ایراد دارد و من دیگر توانی ندارم که بخواهم وقت بگذارم و انرژی.....یک زمانی فکر می کردم اگر کاری داشته باشم حداقل دغدغه ام کمتر می شود و به یک آرامش نسبی می رسم و اما دریغ....دغدغه های جدید انگار منتظر نمی نشین که من به یک آرامش برسم و دوباره...کلاس هایم یک در میان شده….ماه مان پرسید نبات برنامه هات به کجا رسیده؟....حرفی نداشتم که بزنم جز اینکه این دو سال  دور خودم چرخیدم....وقتی بهانه اوردم و هی دلیل تراشیدم برای کم کاری های خودم هیچ چیز دیگری نگفت سکوت کرد و سکوت....سکوتش زخم زد به دلم و یک آن حس کردم چقدر بدم می اید از همه چیز....از خودم متنفر شدم...

اما بگذریم از این دغدغه های کوچک...گاهی دردهایی به سراغت می آید که ربطی به کار و درس و کتاب هایی که خوانده ای ندارد...کاری ندارد که توی این سال ها چه بودی به کجا رسیدی چه کرده ای....گاهی آنقدر به خوب بودن خودت مغرور می شوی که وقتی امتحان می شوی رو سیاه در می آیی....رو سیاه که می شوی دردت می آید....باید این دردها را بچشی تا درک بهتری از خودت داشته باشی...این که چیزی نیستی و به راحتی می توانی پا بگذاری روی باورهایت...اعتقادات...روزی که همین اتفاق برای کسی می افتاد یک پوز خند می زدی و می گفتی چقدر....چقدر.....بغض می کنم و نمی توانم بگویم....من گرفتار احساسی شدم که یک روزی فکر می کردم از محالات است که توی این امتحان شکست بخورم....اما شکستم...بد جور هم شکسته ام...یکی از لحظه های زندگی بود که سقوط کردم..بد جور هم سقوط کردم ته زندگی ام....

بگذار دل خوش باشم که هستی....که دست های مهربان و نوازشگرت هست....داغی هرم نفس هایت را زیر گلویم حس کنم و زیر گوشم زمزمه کنی خدا برای تو بس است....

رفتم چند کارتن از سوپر مارکتی بگیرم...گفت اسباب کشی دارید؟گفتم بله...گفت بازم میایدپیش ما دیگه....گفتم نه میرم یه جای خیلی دور.....ناراحت می شودو می گوید میارم براتون...یک چیزی توی گلویم کلوله شد...عادت کرده بودم این سال ها به در و دیوارش...به درخت هایش..به پیاده رویش...به رفتگر پیر و مهربانی که همیشه موقع برگشت روی سکوی گل فروشی می نشست و نفس تازه می کردو می گفتم خدا قوت و توی تاریکی مراقبم بود تا از کوچه ی تاریک بگذرم و نترسم....دلم تنگ میشودو نمی دانستم آدم هر جا که می رود ریشه می زند...من آدم دل کند و رفتن نیستم....همیشه دل می دهم و یک تکه از وجودم را جا می گذارم....



۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۵۲
نبات

مرد نشسته بود پشت میز از نامم پرسید و آرام گفتم نبات...لحظاتی دقیق شد به چهره ام و بعدگفت یه خانوم مسنی بود تو همسایگیمون اون وقتا که بچه بودم و توی روستای پدری زندگی می کردیم اسمش نبات بود یه خانم ریزه میزه بود دستاش حنا داشت اما موهاش سفید بودو بلند....حیاط خونش تنور داشت که نون اهالی روستا رو می پخت اسمش نبات بود....لبخند می زنم و می گوید بعد از اون نبات هیچ وقت اسم نبات نشنیده بودم.....می گویم اسم مستعارم نه خود واقعیم...نبات شما باید تا همیشه بوی نون تازه بده....سرم را تکیه می دهم به شیشه تاکسی و تا خانه فکر می کنم به خود واقعیم....به نقابی که روی صورتم می زنم هر روز و توی این شهر هزار تو زندگی می کنم....

وقت هایی که دلم می گیرد وقت هایی که کرخت و بی حسم....وقت هایی که دلتنگی تا مغز استخوانم رفته وغم خانه کرده توی دلم....موهایم را شانه می کنم و لباس زیبا تن می کنم و  آهنگ شاد ترکی می گذارم و به نبض بی حوصله گی هایم عطر می زنم.می رقصم و شاد می شوم...این یکی ازلذت بخش ترین کارهای است که برای خودم...خود واقعیم می کنم و دوست دارم....

خدایا می شود در گوشت چیزی بگویم....لطفا....حالا می فهمم چرا من را هیچ دوست نداری....حالا می فهمم و تو حق داری....


۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۲
نبات

افتاده ام به جان اتاقم.تخت را جا به جا کردم.میز توالت راتکیه دادم به دیوار ارغوانی...قفسه کتاب ها را گذاشتم پایین تخت....یخچال را از برق کشیدم و تمیز کردم ....میوه های رنگی رنگی خریدم ..غبار آیینه را گرفتم.....و پرده توری سفید را شستم و رو تختی صورتی با گل برگ های ریز سفید و صورتی را پهن کردم دلمه های ریز با برگ مو درست کردم و...گلدان قرمز با برگ های ریز سبز گذاشتم کنار آیینه.....مثل مار زخمی به خودم می پیچم....درست نمی شود...خودم هستم که غلطم...جای غلط تمام اتفاق های دنیا ایستاده ام....جای تمام نداشته های دنیا ایستاده ام....نمی نویسم که نکند حال بد بخواهد به روزهایم سرایت کند...خوب نمی شوم....می نویسم....خوب نمی شوم...دارم هی تلاش می کنم...صب تا شب ...شب تا صب دارم می دوم که به آرزوهای کوچک بزرگم برسم...تلاش می کنم و می دوم...اما انگار نرسیدن شده سهم من....دارم  تمام زورم را می زنم که کشتی که خودم ساخته ام توی بیابان برایش دریا پیدا کنم که راهش ببرم...دریا نیست توی بیابان و آرزوهای من دارند خشک می شوند....اتقصیر من نیست...من دارم تمام تلاشم را می کنم هیچ چیزی برایم نمانده....از این حس پوچی و بیهودگی دارم به مرز مردن می رسم....توی اتاق راه می روم و جارو می کشم و دستمال می کشم و آهنگ گوش می کنم و می نویسم و پاک می کنم....زن قصه ام هنوز سر گردان توی شهر غریب مانده....اشک را با سر انگشت های م پاک می کنم ...موهای بلندم را آرام آرام جمع می کنم توی آیینه خیره می شوم به چشم های بی فروغ م....فکر می کنم کی شد که من هم مثل مرضیه بروم موهایم را کوتاه کنم و تا وقتی به خاسته ام نرسیدم و دست هایم کوتاه باشد از آرزوهایم موهایم را هم کوتاه نگه دارم........باید بجنگم....هنوز زود است برای تسلیم شدن.....فندوقی صدایم می زند....عمه....بر می گردم کف دستم گل ریزی می گذارد و می گوید برای تو، مراقب خودت باش ....بغض می کنم.....این دختر چرا دارد این همه زود بزرگ می شود؟چرا دلش نگران دل من است؟از کی دلشوره من را گرفته...چیزی برای م نمانده....جز آرزوهایی که دارند من را تا نا کجا می کشانند...کاش گم شوم....کاش پیدا شوم

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۸
نبات

دیگر ذهنم نمی کشید..چشم هایم کلمه ها را می دید و اما مغزم از خستگی زیاد خوابش برده بود..دلم می خواست کسی حواسش به من بود و یک لیوان شربت آلبالو برای م می ریخت و می گفت بسه چقد سرت تو کتابه....بغض می کنم انتظاری از هیچ کسی ندارم......کتاب و دفتر را جمع می کنم وروی تخت می نشینم....لباس های شسته شده را چند روزپیش از روی طناب جمع کرده بودم و ریخته بودم کنار کمد...ظرف های دو روز نشسته روی سینک مانده بود...گل سنجاقی که ساناز برای م خریده بود آنقدر نرسیدم که خشک شده و هر بار که از کنارش رد می شوم و برگی که خشک شده می افتد و زیر پایم له می شود و می گویم اینبار که خاستم اتاق تمیز کنم باید بزارمش بیرون و خب نزدیک به یک ماهی می شود که می خواهم .....یک نگاهی به گوشی می اندازم....کسی دوستم نداشته.....لباس ها رامرتب می کنم...ظرف ها را می شورم.....کیف و کتاب را هم مرتب می کنم...ذهنم آرام گرفت....می نشینم و صفحه سفید را باز می کنم که بنویسم...بنویسم....

مهمان ها رفته بودند و من داشتم ظرف ها را می شستم و زیر لب زمزمه می کردم... دلیل دردامو بعد تو فهمیدم...بعد تو فهمیدم غم عالم چیه؟...ماه مان یک پارچه بزرگ قرمز روی کابینت پهن کرده بود و ظرف ها را یکی یکی بر می داشت نبات یه چیز خوب بخون یه آهنگ شاد و بعد خودش می خواند چه دلنواز اومدم اما با ناز امدوم شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم و بعد وسط آشپزخانه دست هایش می چرخد و با فندوقی می رقصند...داداشی از سبد میوه چند گیلاس بر می دارد و می گوید نبات ما که قرار بود تو رو شوهر بدیم بری تون طبس که دیگه نبینیمت ...محمد می گوید حالا ببین پسره می خوادش میره دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه به مزه پرانی هایشان گوش می کنم ...... من راضی بودم به اینکه حتی اگر با دست انداختن من خوشحال باشن....فندوقی می گوید عمه تو عروس می شی؟ یک چیزی توی گلویم می جوشد و می گویم گوزلریم تیکلیپ یولرا سنین حسرتیندن...گونه های تردش را می بوسم و می گویم بابا که می گه منو نمی خواد.....به او فکر می کنم و چشم هایم اشکی می شود....ماه مان می بیند...می گوید خوشبختی مثل همین لیوان تمیز تو دستت برق می زنه و ببین همه چی توش معلومه اما شیشه ای نذار خوشبختی ات بشکنه....قول بده نبات...لبخند می زنم و می گویم قول....

یک جایی وسط روز از شکنجه های به شدت درد اور اهل حجر به خودم می پیچم و فکر می کنم اگر مردها بدانند چه دردی می کشند زن ها از شکنجه ی بنام اپیلاسیون حتما حتما کاری می کنند که زن ها با موهای زائدشان هم جذاب تر باشند....حالا ما که پول لیزر نداریم چه کنیم آخر؟

بچه که بودم تا زمین می خوردم زار می زدم...آنقدر گریه می کردم که همه بفهمن من خورده ام زمین....اما دست های هر کسی که می آمد سمت و بغلم می کرد را پس می زدم....فقط چشم های م دنبال بغل ماه مان بود....من زمین خوردم....توی تنهایی گریه کردم و فقط برای تو حرف زدم....هنوز منتظرم تو ....تو خدای مهربان تو بلندم کنی....بغل م کن....محکم.....محکم تر...محکم تر تر....خب؟


۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۰
نبات

دارم به اهدای اعضای م فکر می کنم....اینکه کسی دیگر بتواند با چشم من ببیند...اینکه قلب م در قلب کسی دیگر بتپد...آیا می تواند مثل من به دنیا نگاه کند؟...می تواند آنچیزی را که من حس می کنم او هم حس کند....می ترسم و گاهی ته دلم می گویم بی خیال....اما اینکه تکه تکه شوی بهتر از پوسیدگی است...شاید این همان به تعبیری حیات جاودان باشد....

مگر او چه چیزی دارد که می توانم ساعت ها کنارش بنشینم چای با کیک شکلاتی بخوریم...میوه های رنگی رنگی بخوریم...حرف بزنیم ...بحث کنیم و خسته نشوم؟....

صدای رعد و برق می آید باد پیچیده لای درخت توی حیات.. من نشسته ام و به صدای طبیعت گوش می کنم....صدای وحشتناک و روشن و تاریک شدن اتاقم..نور آبی روی پیرهن سفیدم.....حالا نم نم باران....امشب باز به خاطر آوردم من این شهر را دوست تر دارم....

این چند وقت برنامه خوابم به شدت بهم ریخته....سحر که بیدار می شوم اگر کار داشته باشم و تا ظهر کار می کنم و کلاس و درس و بعد می خوابم تا افطار.....و اگرکاری نباشدتا ظهر می خوابم و بعد کارهایم را انجام می دهم و تا سحر بیدار....توی این ماه یک دوستی هر وقت که زنگ زد شاید ده میلیارد بار...برایش نوشتم ببخشید خواب بودم...گفته بود خوش خوابی ها...من به کم شدن ساعت های خوابم فکر می کنم....منی که حداقل ده ساعت در روز می خوابیدم حالا کمتر از شش ساعت هم کفایت می کند و من هنوز انرژی دارم...

خاج آقا بهجت می گفت تا سفره پهن میشد ما سر گرم بازی بودیم و مادر با التماس و خواهش می خواست سر سفره بنشینیم و بازی برایمان شیرین تر بود...سفره که می خواست جمع شود مادر با نگرانی لقمه می گرفت برایمان...حالا سفره ی رحمت خدا دارد جمع می شود و راستش....جوابم سکوت بود از شرم....کاش میشد بهتر این خدای مهربانی را دوست داشت....


۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۶
نبات

نوشت:چگونه ای؟....

نوشتم :دل تنگــــ

نوشت:شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟

۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۵
نبات

توی باغ راه میرفتیم و فندوقی برایم حرف میزد و من فقط گوش می دادم....آفتاب آمده بود وسط آسمان و من تشنه بودم....فندوقی گفته بود عمه چرا سخته اش کردی؟یادته انگورارو سم می زدیم ومن بهت کمک می کردم پهن کنی....بمون عمه.....برنمی گردم نگاهش کنم و می گویم یادته مگه؟تو اون موقع کوچولو بودی....می گوید نه عمه بزرگ بودم من....تسلیمم و اسیر....اسیر رویاهای خودم...انگار هیچ وقت آزاد نبودم.انگار نمی خوام آزاد باشم.....


۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱
نبات

خسته ام.بیمار و رنجور و تکیده ام.هنوز از دردها پناه می اورم توی بغلت.هنوز می ترسم که رهایم کنی....هنوز می ترسم از نبودن هایت...دختر خوبی نیستم....ماه مان گفته بود سعی کن دختر خوبی باشی....گفتم اگه سعی کردمو نشدم اون وقت چی؟...گفت تو اگه واقعا تلاش کنی من می فهمم....دیگر جوابش را ندادم....او ملاک هایش خوب و بد بودن خهای خودش بود نه تلاش من.....من تمام زورم را زدم از شیره ی جانم هم گذشتم تا دختر خوبی باشم تا بنده ی خوبی باشم برایت...ماه مان قضاوتم می کند...تو هم خودت قضاوت می کنی....من برای خوب بودن از پا افتادم و تو حتی نخاستی حتی نخاستی یک گوشه چشمی نگاه کنی به تمام من....اصلا قبول من بد....من بد....تو خوب باش...تو خدای مهربانی باش که قصه ی خوب بودنت لالایی تمام  بی قراری هایم شده.....با فاطمه رفته بودیم بیرون که توی حراجی ها چرخی بزنیم و خرید کنیم....دست روی هر چیزی که گذاشتم گران بود...فاطمه گفت از بس خوش پسندی....من هم جنس خوب و بد را بلدم....بیا خودت قلبم را توی مشتت بگیر و بیا لب هایت را بگذار رویش و بگو آرام باش من برای تو کافی ام....


۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۴
نبات
هیچ زنی نباید توی یک رابطه سرگردان بماند.....
۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۲
نبات

سلام آقای مهربانی ها...

بیا بنشین اینجا کنارم تا برایت یک فنجان چای نبات بریزم و از پنجره زل بزنیم به هوای باران خورده و برایت آهنگ های خوب پلی کنم و تولدت را دو تایی جشن بگیریم...این آهنگ را خیلی دوس دارم...ترد است سرخوش میشوی از شنیدنش...دلربا دلنشین شیرین ادا نازنین.....عه بغض نداریم ها....نمی دانم همسرت،معشوقه زمینی ات چگونه جگر گوشه بودی برایش که جگرت را تکه تکه کرد..حتی نمی توانم حسش کنم....کسی برایم از این حرف ها نگفته اما ببین بغض نمی کنم سرخوش می شوم از این کلمه ها که انگار یک عالم عشق ریخته تویش...تو هم دوستش داشته باش لطفا.... مظلوم من....قرار نیست که حالا چون تو امامی من حرف های مذهبی بزنم و می خواهم با تو مثل یک دوست حرف بزنم....ما باهم دوستیم مگر نه؟من خیلی کم از تو می دانم و راستش شاید چیز زیادی هم نمی دانم و اما فقط برای اینکه توی خانه خودت هم غریب بودی و مظلوم و آرام بیشتر دوستت دارم....اصلا برای اینکه معشوقه ات بی وفا بوده دنیا دنیا دوستت دارم....می دانم تو این نیستی و من هیچ چیزی از تو نمی دانم اما برای من همین کافی است....

تولدت مبارک....


۰۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۳
نبات

سلام خوبی خدا جان؟حالت چطور است؟خوبی عزیز جان؟من؟!!!من که هیچی این روزها فقط گشنگی می کشم...دریغ از یک آیه...دریغ از یک لحظه اندیشه....از رمضان فقط همین نخوردن را بلدم و ....آقای خدا چه شد که من و تو این همه دور شدیم از هم؟چه اتفاقی افتاد که من این همه دور شدم از تو؟چه شد که دیوار اعتمادم به تو شکست؟....چرا دیگر صدای مخملی ات را نمی شنوم؟....

آقای خدا مردم چگونه زندگی می کنند؟دلم ماشین جنتو می خواهد من حتی یک دو چرخه هم ندارم....دلم خانه می خواهد....مردم چطورخانه های خوب می خرن؟چطور توی خانه اشان یک کتابخانه بزرگ دارند؟چطور توی خانه شان یک گل خانه بزرگ دارند؟من دلم خانه می خواهد با یک آشپزخانه بزرگ با یک اتاق کار....با یک بالکن که یک عالم گل داشته باشد....چرا من حتی نمی توانم مستقل باشم؟کار می کنم به سختی اما پولم برکت ندارد....ته تهش بشود بتوانم پول شهریه دوره هایم را بدهم....خداهه این رویای من نیست....کارمند جز بودن....این نبات نیست که من می خواهمش...می شود کمکم کنی؟....

آقای خدا من تمام زورم را می زنم که دختر خوبی باشم...اما دارم به نبات بد می کنم...خیلی هم دارم بد می کنم....نبات را از دست من نجات بده...خسته ام کلافه ام اصلا من باید همان ده فرودین هاهزار قرن پیش می مردم چرا وقتی فهمیدم تو چقدر بد هستی طلاقت ندادم که گورت را گم کنی بروی؟چرا همان روز که فهمیدم چقدر خدای بدی هستی تمامت نکردم؟چرا کش دادمت و اورده ام تا اینجا...تا اینجا که ته ته دلم را خالی کنی و به هیچ برسم؟...من که همیشه تو را دوست داشتم همیشه بغلی تو بودم و جز تو....وقتی صدای مخملی ات را دریغ کردی از من....دیگر دلم نخاسته تو را....من ایمان کمم هم دارد ته می شکد ...لطفا نگذار این طناب پوسیده پاره شود و من برای همیشه تو را از دست بدهم....

خواندم،نوشتم،کشیدم،زدم،رفتم،ماندم،آمدم،برگشتم،خندیم،گریه کردم،...تمام فعل های دنیا را صرف کردم تا تو را فراموش کنم و نشد....

توی یک همچین روزهای توی یک همچین سحری های بود که زنگ زدی و گفتی نبات من تو رو تا همیشه دوست دارم......بعد صدای اذان پیچید....


۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۹
نبات

وقتی فقط کودکی هستیم نمی دانیم چه می خواهیم شناختی از محیط اطراف نداریم تمام دنیا حول محور ما و آرزوهای کوچکمان می گذرد. دست های آقا جان می شود مامن و بغل ماه مان می شود تمام دنیایمان.ماه مان تمام آرزوهای ما را براورده می کند و کسی هست مهربان تر از خدا.تمام درد ما زخمی شدن سر زانوها توی بازی ها و یا پاره کردن مشق ها توسط داداشی های بدجنس....آقا جان می تواند با یک دستش ما را بلند کند و بگذارد روی شانه هایش تا تمام دنیا را ببینیم و خنده های از ته دل سر بدهیم و ذوق کنیم و باور کنیم که فقط کافی است دست دراز کنیم تا هر چه که می خواهیم را بدست بیاوریم......بزرگ می شویم.....ماه مان هنوز می تواند برای ما سنگ صبور باشد آقا جان هنوز می تواند تکیه باشد اما....بزرگ شده ایم و می خواهیم روی پای خودمان باایستیم.....رهایشان می کنیم و تا خوردن یک چای بهار نارنج کنارمان بشود حسرت برایشان....که برای شنیدن صدایمان از راه دور شوق شوند وبعدش شنیذن لطفا پیغام بگذارید اشک نی نی کند پشت چشم هایشان....و چشم هایشان همیشه نگران....نامش خود خواهیست؟...کی قرار است نوبتشان شود که بنشینیم پای حرف هایشان...ارزوهایشان....پای دلشان....کی قرار است برسد روزی که ماه مان از دلش بگوید؟....که تمام زندگیشان تا وقتی کودکی بودیم شده بود داشتن تمام خنده های ما...حالا از دور دوست داشتنمان......بی تو من به گریه می رسم نه نگو به تو نمی رسم..صدای حجت را بلند می کنم...نه نرو نمی گذارم.....بغضم را قورت می دهم و تمام گوجه سبز هایی که هر بار اوردم که بخورم یاده فندوقی افتادم و بغض م را قورت دادم که می گفت عمه جون بریم برام چاقاله بخر و من هی گفته بودم عمه آلوچه گوجه سبز نه چاقاله دختر گل م.....حالا پلاسیده شده و من باید بریزمشان دور...چرا آمدم؟چرا ماندم؟چرا می خواهم بروم؟چرا بر نمی گردم؟تا کجا قرار است بروم؟توی همه ی سوال های بی جوابم چشم های پر از بغض ماه مان می آید جلوی چشمم که به آرزوهات برس....نبات تو حقت شادیه....مینشینم و خودم را مرور می کنم....

دکتر کاغذ را گذاشت جلویم و گفت بنویس....تو که بلد نیستی حرف بزنی بنویس....نگفته بودی نوشتن بهم آرامش میده؟بنویس....فکر می کنم به خواب هایم....به کابوس هایم....منطقی میشوم....از زندگی ام راضی هستم؟درسم؟دورهای آموزشی ام؟....غربت؟دوری؟ بروم؟چرا؟بمانم؟چرا؟برگردم؟چرا؟.....چشم های نگران ماه مان...بی قراری های مردانه آقا جان...سر درد های بی دلیل ماه مان....چشم های داداشی و بغض های مردانه اش.... از هیچ کدام از این ها حرفی نمی زنم لبخند میزنم و می نویسم خداهه شکرت تنم سالمه خانواده خوبم کنارم هستند....هنوز نتونستم با مرگ او کنار بیام وهنوز نتونستم از زیر سایه ی دلتنگی ش بیرون بیام....شاد نیستم از ته دل اما خندیدن بلدم....بی خیال شدن ها رو خوب یاد گرفتم....سرم را بلند می کنم دکتر داشت نگاه م می کرد...بغض م را قورت می دهم و می نویسم...یه جاهایی یه لحظه هایی دردم میاد و می فهمم من اشتباهیم...جای درستی از زندگیم نیستم.....برگه را می گذارم جلوی میز....روی برگه ی دکتر را می خوانم....ترس....اضطراب....استرس....ترس...ترس...ترس....استرس....دکتر می پرسد وقتایی که فکرای بد میاد سراغت چیکار می کنی؟...می نویسم وقتایی که تلخی ها هجوم می ارند و من منتظر هیچ چیزی نیستم با یک فنجان چای نبات با کلی تلخی می ایم اینجا و می نویسم....می نویسم....


۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۴
نبات

فک می کنم من خوشبخت ترین سی و یک ساله ی این دنیام....


۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۳
نبات

خیلی دوست داشتم توی یک همچین شبی توی حرمت باشم....یک گوشه از ایوان آیینه کاریت بنشینم که چشمم بببیند حرم شش گوشه ات را...دخیل ببندم به رادی مهربانیت...به آغوشم بکشی و یک گوشه از نگاهت جای بگیرم که خالی شوم از این همه دلتنگی....وعده داده ام به دلم که پیاله ی خالی آرزوهایم را پر کنی....وعده داده ام که توی حرمت هق هق گریه هایم را بشنوی و تمام شود این همه دلتنگی....خسین....حالا که توی حرمت نیستم حالا فرسنگ ها دور از تو و حرمت هستم حتی یادم نبود تو را....حالا که تو من را دعوت نکردی من تو را دعوت می کنم ....بیا به خانه ی دلم........حسین....داشتم برای مرضیه می گفتم که امام رضا آنقدر ها که می گویند بخشنده و کریم و بزرگوار نیست هنوز آن جاده ی سیاه را فراموش نکرده ام.....حسین با خدایت هم دعوایم می شود،دیگر من را نمی گذارد روی شانه هایش که فرداهای روشن را ببینم دیگر توی گندم زارها دنبالم نمی کند که بخندم از ته دل....دیگر کنارچشمه آب منتظرم نیست....دیگر حتی کنارم هم نیست....حسین داشتم برای مرضیه می گفتم که تو رقیق القلبی...که تو خودت آنقدر درد کشیده ای که می فهمی....حسین ...حسین....حسین....دلم کربلا می خواهد....نه....دلم نگاهت را می خواهد...که ایمان بیاورم هنوز در رد مهربانی نگاهت جایی دارم....دست و پایم بال شود و بلرزد ته دلم از شیرینی این خوشی....حسین بگذار امشب ببارم نه از درد،برای تو را داشتن....نگاه مهربان تو را داشتن.....حسین....حسین....حسین.....حسین....

حسین لطفا هر بار که می رسی به نام قشنگت نامت را با همان لحن و صدایی بخوان که زینب صدایت می زد....یک جور هایی از ته دل،آهنگین و مهربان..یک جوری های خیلی قشنگ....باشد؟


۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۳
نبات
روی صندلی خودم را جا کردم و نشستم خانم کنار دستی ام گفت چقد قشنگ ست کردی مانتو و کفشتو،چه خوب با حجاب تونستی این رنگ انتخاب کنی....ناخود آگاه برگشتم به کفش هایم نگاه کردم کفش های عروسکی راه راه ریز سیاه و طوسی که وفتی می خریدم سی و شش برایم تنگ بود و سی و هفت توی پاهایم لق می زدآخر گفتم سی شش می برم بعدا جا باز می کنه  با رنگ مانتوی طوسی...لبخند زدم و  و گفتم اتفاقی....از پله های متروی انقلاب بالا می رفتم.پله ها که تمام شد تو جلوی م ایستادی.نفسم حبس شد.قلب م به تپش افتاد.دست هایم یخ کرد....فقط یک لحظه بود....تو نبودی کسی شبیه به تو بود. با همان قد...با همان چشم ها...با همان بو....فقط موهایش یک دست سیاه بود و مثل تو کنار شقیقه هایش سفیدی نداشت.....غصه چسبید به ته گلویم....تند رد شدم...دویدم.....دویدم.....خیابان را رد کردم.. رسیدم به کوچه ای باریک....کفش ها پاهایم را میزد...کنار جوب نشستم و کفش ها را در آوردم...نبات ته ذهنم داشت زار زار گریه می کرد....دلش می خاست تمام غصه را همان جا عق بزند....آسمان ابری بود...هر جا که می روم آسمان دلم ابریست و انگار اندوه بد سایه انداخته روی زندگی ام....

نمی خاستم این ها را بنویسم....می خاستم بنویسم شاید قبل از تمام شدن من این روزهای تیره تمام شود....


۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۹
نبات

خستگی نشسته است روی شانه ام....گردنم درد گرفته.کاش کسی بیاید که من را از این روزهای تاریک بردارد و ببرد بگذارد وسط جنگل ....کنار دریا....توی سکوت کویر رهایم کند....

سرمای این روزها کاری که با شکوفه ها کرد همان کاری بود که تو با دلم کردی....

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱
نبات

داشتم ماهی سرخ می کردم  که دلم خاست این ها را بنویسم....اینکه تا همین چند وقت پیش من حتی املت را هم مزه نکرده بودم چه برسد به اینکه بخواهم یک روز برای خودم درست کنم ان هم با فلفل دلمه ای!!!!فکر می کنم مزاج غذایی ام تغییر کرده منی که تا همین چند وقت پیش فقط پلو را غذا می دانستم الان شاید هفته ای یکی دوبار میلم بکشد پلو بخورم....اما عاشق مزه های جدید شده ام .هر جا که می رویم ترجیح می دهم عذای جدیدی را امتحان کنم هر چند وقتی بر می گردیم تمام دل و روده ام بهم می ریزد اما انگار دوست دارم این تغییر را.....عاشق کلم بروکلی شده ام... توی ساندویچ هایم  گوجه های خوشمزه قرمز را قاچ می کنم همراه با کلم های سفید و قرمز.....بادمجان را سرخ می کنم و داغ داغ می خورم و به به می گویم....منی که ماه مان هر وقت که دلش می خواست برای ما پلو و خورشت می گذاشت و برای خودش بادمجان سرخ می کرد....هر بار که توی خانه باشم یک غذای جدید سرج می کنم و درست می کنم حالا برای یک بار هم که شده....منی که برای بوی ماهی اه و پیف می کردم خودم می روم یکی که تازه باشد را انتخاب می کنم و بی خیال بوی گندش خوش عطر و خوش طعمش می کنم....شاید دلم می خواهد افکارم را دلم را همین طور تغییر بدهم....

هیچ  وقت فکر نکردم که دختر خوب و با وقاری هستم......امروز وقتی خانم همکار داشت از حسادت می مرد من حسود نشدم....من هیچ وقت حسود نبودم...بدجنس بد ذاتم نبودم....اما می دونم خرده شیشه دارم اونم اساسی....می دونم دارم بد میشم....اما دلم نمی خواد باشم....می خوام تو باشی...برگشتم طرفت....اومدم دستامو بگیری و بغلم کنی تا اروم بگیرم....نرو...هیچ وقت....حتی وقتی از اعصبانیت سرت داد زدم و خودت و خدایتتو با تلخیم روندم نرو...بمون....خدا من بدون تو هیچ م...پوچم....من بدون تو نیستم....نذار تو گردابی که این روزا دچارشم غرق شم....خودت بگیر دستامو....حتی وقتی انقد ازم بدت اومد که دلت بخواد بمیرم....بازم دوسم داشته باش...خب؟؟؟

دلم می خواهد یک روز صبح توی خیابان قدم بزنم که شب قبلش با غریبه ای حرف زده باشم که هیچ خاطره ای با او نداشتم... حرف بزنم و حرف بزند....صدایم هر لحظه بلند تر شود و تمام وجودم را بگوید....نترسد....رها شود....امروز زیر باران بدانم او یک غریبه بود که دیگر هرگز نمی بینمش....

وقتی داشتم این ها را می نوشتم عطر پونه و گل محمدی ماست و خیاری که ساناز داشت درست می کرد اتاق را پر کرده بودو صدای نم نم باران پشت پنجره  و من لم داده بودم روی تخت می نوشتم و به صدای دلنشین حرمان گوش می دادم....


۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۱
نبات

تا همین چند ماه پیش با چنگ و دندان آرزوهایم را چسبیده بودم و دلم می خواست که برسم....اشک قل می خوردروی صورتم....دکتر کاغذرا می گذارد جلویم و می گوید بنویس.نگاهش می کنم می گوید مگه نگفتی نوشتن بهت آرامش می ده.بنویس فکر می کنم خواب هایم....خواب هایی که حتی وقتی بیدار می شوم هم فکر می کنم اتفاق افتاده و من در ادامه اش دارم زندگی می کنم....خیار  را بر می دارم و بو می کنم دوست داشتم از ارزو بنویسم اما چسبیده ام به همین ارزوهای دم دستی.بو می کنم و حس می کنم زنده ام و هنوز نفس می کشم....

درسم را نصفه رها کرده ام و دوست دارم بروم ب ناکجا اباد....دکتر کنار اسمم می نویسد اضطراب...ناامید ...استرس....ناامید خیلی زیاد....

حرف برای گفتن زیاد است اما...سکوت می کنم....نگاه می کنم و می بینم و می شنوم.....

۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۱
نبات

پرده را میکشم و ماه با ستاره هایش لبخند می زند.لیوان شیر و کیک را می گذارم روی میز کنار تخت.صدای لب تر کنی هر چه خواهی شوم دیوانه تابی نهایت روم...تکیه می دهم به بالشت و پتوی چل تکه را می کشم روی پاهایم.گیره ی موهایم را باز می کنم و یک آخیش می گویم... دست می برم لای موهایم...پشت پنجره شهر زندگی می کند همان گونه که هست با تمام شادی ها و غم هایش....لپ تاپ را روشن می کنم تا ادامه سریالم را ببینم....خدا آرام زیر گوشم نجوا می کند نبات....سجاده ام روی زمین است و دوس ندارم نماز بخوانم...و آرام می گویم دل م لک زده بود برای آرامش آخر شب هایی که مال خودم باشه و با آرامش هر کاری که دلم بخواد بکنم بدون هیچ دغدغه و دل مشغولی....دوباره می گوید نبات...بغض می کنم....می گویم مرغ آمین راهی دعاهام کن تمام دلخوشیم بغلته....دستامو گرم بگیر و بغلم کن....آرومم کن لطفا.

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۱
نبات