خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

باورم نمی شود یک و سال نیم توی این شرکت مشغول بکار شده ام و دوام آورده ام....اولین بار که نشستم پشت سیستم انگار از یک جهان دیگری آمده بودم....هیچ چیزی نمی دانستم...حالا اما خوب بلد شده ام....هنوز جا دارم برای یاد گیری بیشتر...وقتی محیط قبلی که کار می کردم را یادم می آورم فکر می کنم چطور توانستم آنجا دوام بیاورم؟با آن همه بله گفتن ها وچشم گفتن ها...داشتم به یک رباط تبدیل می شدم....هنوز نتوانسته ام با مدیرم ارتباط برقرار کنم....هنوز زبان مشترکمان را یاد نگرفته ایم....هنوز فکر می کنم ضعیف ترین عضو این تیم هستم...اما دارم تلاش می کنم که برسم به جایگاهی که باید....روزگار برای م سخت شده و من سخت تر دارم تلاش می کنم....ولع یاد گرفتنم زیاد شده است...دوس دارم چیز های جدید یاد بگیرم....تجربه های جدید....راه ها و مسیرهای جدید....گاهی می ترسم...می ترسم که نکند یک جاهایی کم بیاورم و مسیر را اشتباهی بروم....اما دارم می روم شاید قدم های م مورچه ای باشد اما دارم تلاش می کنم.....دارم تلاش می کنم نبات شیرین تر از روزهای قبلش باشد....نبات شاد تر و بازیگوش تر....نبات این روزها از سر مستی می رقصد....نبات جلوی آینه می ایستد و ورزش می کند....نبات کتاب هایش را آنلاین سفارش می گذارد....نبات با پیراهن بلند سورمه ای و موهای بافته شده توی آشپزخانه راه می رود و طعم های جدید را کشف می کند.....نبات برای روزهای خوب با خودش قرار گذاشته تلاش کند و به خودش فرصت دهد....

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۹ ، ۱۶:۱۳
نبات

می پرسم چرا دیگه نمی نویسی؟...می رود کنار پنجره و به پاییز نگاه می کند....می گوید تنبل شده ام....دست هایش را نگاه می کنم روی ناخن هایش لاک گلبهی زده دیگر دست هایش شبیه دست های دخترک روزهای که من میشناختم نیست....شبیه دست هایدختری  خسته و پر از حرف....

میگویم راهتو داری درست میری؟...ذفتر طرح ماهی را بر میدارد....دفتری که آن روز با او رفته بودیم کتاب فروشی فرهنگ برایم برداشته بود و گفته بودم قشنگه اما گرونه کاش برنمی داشتی و او گفته بود چیز های خوب بنویس توش....می گوید ما راهمونو اشتباه رفتیم و حیف شدیم توی نخواسته هامون....میگویم تو همین نخواسته هات داری زندگی می کنی....می گوید اینی که اینجاست من نیستم....خیلی دور شدیم از منی که باید ....

می گویم من جنگیدم....هنوز هم دارم می جنگم و زندگی همینه....

من می مانم و خستگی ...من می مانم وهجوم درد...من می مانم و راه های نرفته،راه های که به هیچ کجا نرسیده....

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۹ ، ۱۷:۱۶
نبات

خالی نمی شوم از غوغا

رها نمی شوم از این همه شلوغی ها

لبریز شده ام از تلخی

پر شده ام از استیصال

دل م خلوتی می خواهد با تو...

 

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۹ ، ۱۶:۱۵
نبات

امروز دل م هوای شهرم را کرده بود...

شهرم برای من حکم روزهای خوب نوجوانی و جوانی ام را دارد...روزهای بی خیالی...حس خوب زندگی....هنوز هم که گاهی درگیر می شوم با خودم....وقتی روح م گنجشک اسیر در دام شیشه ای می شود و خودش را این در و آن در می زند و بال بال می زند که رها شود....برمی گردم به آن روزها...که آن موقع ها چگونه بودم....به چه چیز هایی پایبند بودم و چه چیز هایی را دوست تر داشتم....گاهی که بر می گردم و خودم را مرور می کنم ازمی بینم آن روزهای خودم را بیشتر دوست دارم....

گاهی حس می کنم نبات آن روزها بیشتر طعم سکوت داشت....این روزهای بارانی ام پناه برده ام به چتر دلتنگی...

دلبستگی ام به شهرم برای خاطر آدم هایی بود که می شناختم که دوستشان داشتم....هنوز هم روح م بوی آن ها را می دهد....اما زمان که می گذرد می بینی زمان باعث می شود که از آدم ها بگذری...عطرشان توی مشامت باشد ولی بتوانی بدون آن ها دوام بیاوری...گیرشان نباشی...گهواره ای بودن که در بغلشان خیالت از همه چیز راحت بود....اما امروز....

بوی خاک باران خورده بلند شده ...من فقط دلتنگ م....دلتنگ نبات شاد و مهربان و شیرین هستم....

داشتم غر می زدم و گله می کردم...از دردها و چالش های زندگی ام گله می کردم...خنده ام گرفت یک لحظه...من روزهای خیلی سخت تری را گذراندم...حتی روزهایی بود که آرزوی مرگ می کردم و رنجش هایم عمیق تر بود....حالا کجا ایستاده ام که یک حساب و کتاب ساده این همه من را بهم ریخته؟کدام سختی ماندگار بوده که این یکی بخواهد دوام بیاورد؟

خدای مهربان م تمام عرفه و طواف و دعا و نماز و روزه ها و عزاداری ها و الغوث الغوث کردن ها و رهایی از آتش جهنم مال خودت....من نمی خواهم ...من فقط بغلت را می خواهم میشود نبات با این موهای ژولیده را بغل کنی؟بگویی نبات آرام باش....توی گوشم زمزمه کنی که ببین من هوای ت را دارم...مهربان خدای من سخت خواهان بودنت توی این روزهای م هستم....

 

 

 

۰۹ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۰۹
نبات

فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِین

همین که تسلیم امر الهی شدند و ابراهیم او رابر پهلوی صورت به زمین گزارد....

همین جا که تسلیم می شوند...همین جا خدا سکوت می کند دیگر قصه را به انتها نمی رساند....سخنی از سر بریدن نمی زند...از خنجر کشیدن نمی گوید....از جدایی پدر و پسر نمی گوید..همین جا که اسماعیل سرش را می گذارد زمین ....خدا سکوت می کند....

لابد هوای دل زینب را داشته....می دانسته زینب تمام شب های سیاهش را قران روشن می کند....هوای دل زینب را داشته که ادامه نداده...هوای دل زینب را داشته....

خداهه می دانی من هنوز تسلیم مطلق نیستم....هنوز فکر می کنم بهتر از تو خودم را بلدم...بهتر از تو آرزوهایم را می شناسم....خداهه می دانی من هنوز طعم لب هایش را نچشیده ام و این درست نیست که من بمیرم....خداهه موهای  کنار شقیقه ام دارد سفید می شود و من هنوز روزهای روشن م که تو لبخند بزنی را ندیده ام....خدایا این روزها سختم است....تمام جان م خراش برداشته و هنوز دارم چنگ می زنم برای آرزوهای م....خداهه می توانم اندازه تسلیم نشدن های م خسته شوم؟....من خسته شدم....می دانم مثل همان روزی که من را کشیدی سمت آغوشت موهای م را نوازش کردی و چسباندی به سینه ات گفتی نبات ....دل م آرام گرفت...خدایا می شود دوباره بغل م کنی؟می شود امشب بیای کنارم و بخوابی؟....بی بغلت من به روزهای خوب نمی رسم...بی بغلت من به هیج کجا نمی رسم...

۰۴ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۰۲
نبات

دلم می خواهد بنویسم از بوی عطر بهار نارنج..... از صدای گرم معین بنویسم....از این روزهای پر از دلهره ی پر از التماس.....از تولدم....از خاطره های نوجوانی...از صندلی سورمه ای توی حیاط....از تصمیم های بزرگ و کوچکی که می گیرم ....از هوای خنکی که از پنجره کوچک اتاقم می وزد....از صدای جیر جیرک های تو حیاط....از صدای خنده های او....از او....او....اما کلمه ها خودشان را قایم کرده اند پشت دلتنگی و می توانم فقط بنویسم که معین دارد هوار می زند که گذشته رو رها کن.....گذشته رو رها کن...

 

 

 

۲۲ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۲۴
نبات

عرق کرده بودی داشتی حرف میزدی....نگاه کردم به آسمان آبی.....تو کلاه ت را برداشتی و گفتی چای می خوری؟....چای زغالی را آماده کردم و گفتم بیا....دست هایت را آب زدی و گفتی اگه امسال خوب بشه میشه بیرون خونه بگیریم و از این چار دیواری خلاص شیم... خسته شدم از دست غرغرهای مادرت...تازه جامونم تنگه.....اگه بخوایم بچه بیاریم حداقل خونه یه اتاق داشته باشه....سقف بالای سر مال خودمون باشه...بتونم واسه تو چیزی بپزم که تو دوس داری نه مادرت....نگاه میکنم به زمینی که دارد با دست هایت سبز می شود....صدایت را گوش می کنم و دلم می خواست فقط تو باشی و صدایت...خواهرت فک کنم بعد نشا بله رو بگه....جواب آزمایش چی شد؟بردی پیش دکتر؟....دلم می خواست چشم هایم را ببندم......خیلی می خواستم دوام بیاورم و حرفی نزنم سه چهار ماه.....بعد خاموشی مطلق تو از راه می رسید....می پرسی دکتر چی چی گفت؟...جواب آزمایش را سپردم به موج های دریا...حالا روبه روی تو مثل تمام روزهای دیگر نشسته ام  می گویم بی خود نگران بودی چیزی نبود...نگاه می کنی....سایه نگاهت سنگین تر می شود می گویی؟مطمئن؟پس چرا درد دارم انقد...ومی گویم بس که لوسی یه استکان چای می ریزی دختر خوب؟...آب زمین زیاد نیست؟...

+ته هربار نوشتنم نرسیدنه....نرسیدنی که نمیدونم کی تموم میشه....

+زندگی م یه گرد باد عجیبی پیچیده....کاش سالم بمونم...یا غیاث المستغیثین....

 

۱۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۰:۴۱
نبات

آدم گاهی خسته می شود....از درد مداوم...از دلتنگی های مداوم....از انتظار برای اتفاق های خوب ....از همه چیز...از خراش های کوچک و بزرگ روی روحت ....از آدم هایی زندگی ات....من هم آدمم و خسته شدم....خسته خیلی....

می نشینم و اهدف کوچک و بزرگم را می نویسم....استراتژی های راه ها را....آدم هایی که می توانم روی کمکشان حساب کنم....بعد کوله می بندم و راه می افتم...بدو بدو...دنبال آرزوها....بعد کسی دروغ می گوید...کسی وعده دروغ می دهد...کسی بلد نیست...کسی راه را اشتباه می رود....کسی بخیل می شود و کسی توی حرف هایش منت کارهای کرده و نکرده اش را می گذارد....تو می دوی صبح تا شب شب تا صبح....دنبال تجربه های هیچ، تلاش می کنی....

امروز می خواستی بدانم فقط تویی که بی چشم داشت کمک می کنی؟تویی که اگر راه را نشانم می دهی و من بیراهه می روم باز هم تویی....بی انصافی است اگر یادت رفته باشد من که هزار بار با چشم های بارانی توی سجاده سبزم از تو خواسته بودم راهم را نشان بده....نور رانشانم بده....من که هزار بار گفته ام من بلد نیستم و تو بلدی....من که هزار بار زمین خوردم و مستاصل شدم و در خانه ات را زدم و گفتم بیا بگو چه کنم....بیا راه را نشانم بده...بیا و دستم را بگیر...بیا تو بگو چه کنم....منی که هزارباری که زمین خودم و سرت داد زدم که کجا بودی که زمین خوردم....که گفته ام برو نمی خواهم ببینمت و به ثانیه ای دوباره صدایت زده ام با استیصال پرسیده ام چه کنم؟راه م کو؟...نمیفهمم...بلد نیستم....آدم هایی که تو را دوست دارند و تو توی قلبشان هستی حسودی میکنم...من هیچ وقت تو را بلد نشدم...دارم پیر می شوم اما تو را بلد نیستم...دارم میمیرم و تو را بلد نیستم.....هیچ کدام از نشانه هایت را نمی فهمم....من سواد خواندن تو را بلد نیستم...سر از مصلحت و حکمتت هیچ در نمی آورم و نمی فهمم....چه می خواهی با من بکنی؟....تا کجا قرار است من سرگردان بمانم؟...خسته شده ام....از همه چیز و همه کس....از اول اول که گفتم باشد تو بگو ...نخواستی بعد من هم وقتی دیدم نمی خواهی فکر کردم برای خودمم آدمی هستم....رفتم که بروم....اما نگذاشتی...خسته شده ام از سیلی های محکمت....دلم نوازشت را می خواهد مهربانی هایت را...دلم بغلت را می خواهد....دلم برای ت تنگ شده ...برای یا لطیف بودنت...خسته شده ام از جبار بودنت.....یا لطیف....

 

 

۱۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۲:۴۸
نبات

دلواپس بود برای پا پیش گذاشتن ...می ترسید نکند شماهم...زبان م لال آقا....عمروبن قرظه که رفت بعد از نماز آمد که اذن رفتن بگیرد...نگاهتان پر از مهر می شود و مهربانی....نگاهش می کنید..می گوید تو آزادی می توانی بروی و خودت را برای ما به خطر نیندازی...نگاهش لابد پر از بغض می شود که نکند شماهم مثل بقیه او را برده ی سیاهی می بینید..... یادش می آیدکه او سیاه پوستی از اهل نوبه بود که پدرتان علی او را می خرد و به ابوذر می بخشد و بعد از مرگ ابوذر دوباره نزد پدرتان می آید و غلام حلقه به گوش اهل بیت....شب عاشورا توی چادر شمشیر تو را تیز می کرد و توی دلش ذوق داشت که اربابش او را سیاه و بد بو نمی داند.....صدایش می لرزید لابد و اشک توی چشم هایش جمع شده بود دلش گرفته بود از حرفتان...که گفته بود حسین خونم هم سیاه و بد بوست؟خونم لیاقت ریختن برای اربابش را ندارد؟بخدا قسم از شما جدا نمیشوم مگر خونم برای تو ریخته شود....کلامش آتش به جانتان زدنگاهش می کنید و از قفس دنیا رهایش می کنید و می گوید برو.....حسین تو چه محبتی داری که عزیز می شود کسی که اعتباری پیش دیگران ندارد....بودن کنار تو تمام قاعده و قوانین را میشکند....نه پول و منصب و نسب خانوادگی نه نژاد و ثروت....هیچ کدام عزت نمی آورد مگر اینکه نگاه مهربان شما را داشته باشیم...حسین وقتی شهید شد کلامتان خاطرتان هست...برایش آرزو کردید که صورتش سفید شود و بوی خوش بدهد....آخ که چه حسرتی دارد ایندعا...کاش برای من هم دعا کنید که رو سفید شوم و بوی خوش حیا بدهم حسین.....

۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۲۴
نبات

سلام

سی و دوی مهربان و غمگین من

دیروز جایت را به سی و سه دادی وسی و سه کاش مثل تو باشد...یادت هست وقتی به آغوشم کشیدی شبش با بادکنک با چراغ های رنگی رنگی دلم خوش بود و خنده ی وسط آسمان....سی و دو دلم به بودنت گرم بود فکر می کردم می آیی که آرامم کنی درست شبیه به روزی که آمدی ....وسط یک عالم گل و آب و درخت بدنیا آمدی....دست هایت توی دست های مهربانی بود و باور داشتم مهربانی هست ....چقدر کیف کردم از آمدنت خوردن ماهی وزیتون و سرد شدن دست و داشتن یک بغل گرم.....سی و دو یادم دادی می توانم هنوز همان دختر جسور و زرنگ باشم....بهارت چقدر خوب بود و تابستانت...نبات سی و دو تو بد جوری ترس را تجربه کردی ترس از دیگر هرگز ندیدن و فقط همان چند روز بود که پر بودی از استرس و تنهایی...چقدر عجیب مضطرب شدی و چه زود آرام گرفتی....سی و دو تو توی بغل خدا بزرگ شدی و می دیدم که هر شب بالای سرت لالایی می خواند و تو چطور چشم هایت را می بندی که نبینیش اما صدای نفس هایش توی اتاقت هست....سی و دو ساله ی من تو عجیب عزیز هستی...تو عجیب مزه ی عشق می دهی....وقتی توی پاییزش زیر باران راه رفتی و نترسیدی ....تنها تویی که می دانی چقدر می ترسم و هراس دارم از نبودن ها و رفتن ها....اما دست م را گرفتی و گذاشتی توی دست های عشق....

سی و دو ساله گی من با تو بزرگ شدم و مغرور تر و زیبا تر....

سی و دو تو را بهتر شناختم...تو زیادی شبیه خود من بودی....شبیه خود و نزدیک به من...کم کم باور کردی داری توی این شهر غریب زندگی می کنی....گاهی دست هایت که جای کیسه های سنگین رد گذاشته بود فهمیدم تو می توانی بزرگ ترین رد زندگی م را بگذاری...سی و دو بمان همین جا...نگاه کن بزرگ شدن م را...نمی دانم چقدر قوی شده ام و اما حس می کنم که می توانم...می توانم  ادامه بدهم تا برسم به او و به عشق....

11 اردی بهشت 99

۱۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۵۵
نبات

میوه های دلت بیمار میشوند و علی برای خوب شدنشان نذر سه روز روزه را می کند....حالا وقتش رسیده که به عهده تان وفا کنید....علی برای شمعون یهودی پشم میرسید وبرای سه روز جو می گیرد.... اولین شبی است که نشسته اید پای سفره تا افطار کنید....صدای کلون در می آیدفقیری است و علی با معرفت تر و جوان مردتر از ان است که بخواهد نیازمندی را از در خانه اش ناامید کند و سهمتان را می بخشید....دومین شب با دست های مهربانت نان پخته ای و یتیمی در خانه تان را به صدا در می آورد....می بخشید مگر می شود که نبخشید....سومین شب قیافه زرد شده و رنگ پریده نشسته اید به افطار...اسیری پشت درخانه تان درخواست غذا کرده....*

مهربان بانو من فقیرم؟....من سرتا پا نیاز را ببین.....یتیمم؟حرف پدرت خاطرت هست؟سخت تر از یتیم جدا شده از پدر،یتیمی است که از امامش جدا شده باشد....کو من ببینم آن غایب دور را بانو گاهی نه همیشه از خاطرم می رود که کسی هست از جنس علی در دنیای پر از سیاهی ها....کسی که قرار است بیاید.....اسیرم؟غل و زنجیر هوس و دنیا خواهی را نمی بینی.....

بانو سنگدل شده ام که برایم مهم نیست سه روز چیزی نخورده اید و من آمده ام پشت درتان....بانو دنیا خیلی سختم آمده...کارد به استخوان رسیده که می گویم وقتی بانو به همه می بخشد خب من هم آمده ام که بخشیده شوم....من هم آمده ام با دلی خالی از ایمان....بانو عجیب هوس کرده ام بنشینم و برایت حرف بزنم....

برایت ازنداشتن توکل بگویم....برایت بگویم چقدر سخت از وقتی می ترسی و پناهی نداری جز او.....او که مهربان است.؟؟؟...بانو چند وقتی است که بینمان شکر آب است و دائم دعوایش می کنم...قهر می کنم و داد می زنم سرش....هفته ی پیش عصبانی شدم و گفتم که برود....گفتم برای همیشه برود دیگر دوستش ندارم....بانو تلخ است خیلی زیاد....دائم قدرتش را به رخ م می کشاند و می گوید من...بانو زیادی منم منم می کند...غرور داشتن برای خدا عیب نیست؟گاهی فکر می کنم ازاینکه ضعیفم زیادی لذت می برد و من محلش نمی گذارم..سعی می کنم قوی شوم....آنقدر که نتواند شکستم بدهد....دلم می خواهد بداند می توانم من را او آفریده....بانو دیگر مهربان نیست بخدا....دیگر بغل م نمی کند....دیگر موهای م را نوازش نمی کند....بانو گم شده ام....من بنده ی بغلی او ...دیگر لوس م نمی کند....من می ترسم....بانو من خدا را با مهربانی هایش نمی توانم باور کنم... بانو گوش می کنی؟بانو توی این روزها سخت است نگه داشتن ایمان....من راستش را بخواهی دیگر اصلا شبیه دختر آن روزهای که می شناختی نیستم....خیلی بد شده ام....بانو من بدون بغل خدایم به رمضان نمی رسم....بانو مستاصلم....اجابت دعا دلم می خواد از جنس یقین...ایمان...باور...دوست داشتن...بانو می شود؟

بانو فقیرم...یتیمم...اسیرم....می شود معرفت را یادم بدهید؟...می شود یقین را توی دلم بگذارید....می شود اینقدر ضعیف نباشم....می شود قوی شوم...بانو کاش خدا را ان طور که تو باور داشتی من هم داشته باشم....

+خدا خوش به حال آن آدم هایی که تو را مهربان صدا می کنند...تورا رئوف می بینند...برای من تو فقط خدای...خدا....خدامن بنده ی نق نقوی تو...بنده ی زیاده خواه و بدقلق تو.....بنده ی زیاده خواه و ترسوی تو....من نبات م خدا....من را اگر بغل نکنی به رمضان نمی رسم....به نور نمی رسم....بغلم کن....

*سوره انسان

۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۰:۳۹
نبات

به همه چیز می خندن....به ترک دیوار هم قاه قاه می خندن...دنیایشان پر از شادی است....چشم هایشان را میندن و فکر می کنن از چشم دنیا پنهان شده اند و دنیا کاری به کارشان نداردو می گویند ما قایم شدیم بیا ما رو پیدا کن....تفنگ بازی می کنند و می میرن و بعد با یک بوسه زنده می شوند...با یک بوسه......موشموشک برای همه ی کارهایش من را صدا می زند،عمَّه نام نام،عمَّه نان نان،عمَّه پی پی...موشموشک عمه رو دوس داری؟نه...نه محکم می گوید نه قاطع می گوید یک جوری می گوید نه که ته دلت غمگین می شود..بعد هم می گوید مامان،بابا،آجی،من...فقط خانواده یخودش را دوست دارد...این روزها که همه جا پر است از خبرهای ویروس و مرگ...روزهای من پر شده از صدای زندگی...دل مشغولی هایم را گذاشته ام برای بعد...برای فرداهای م....روزهایم را سپرده ام دست فندوقی و موشموشک....انگار خنده هایشان مسری است،شاد بودنشان،بی خیالیشان...بچه تر که بودیم وقتی جایی جمع می شدیم بزرگ ترها از شنیدن صدای خنده هایمان،بازی هایمان،هیجانمان کلافه میشدند و می گفتن برین هر کی بخنده خر رو بازی کنین....و ما در سکوت برای برنده شدن توی بازی نمی خندیدیم....شاید برای همین است که من زیادی عبوسم...برای برنده شدن....حالا من بزرگ تر می نشینم وسط بچه ها و می گویم هر کی نخنده خر....و لحظه لحظه هایم پر می شود از صدای زندگی...لحظه هایم روشن می شود و پر می شوم از امید....

روی پله ها می نشینم،آفتابش بهاری است و دارد جان می گیرد فندوقی دارد جدول ضرب حفظ می کند...فک می کنم به آدم هایی که آفتاب امروز را نمی بینند...من زنده ام...من نفس می کشم و بهار امسال را هم دیدم...هر چند در قرنطینه بودیم و بهار را در کنج خانه به استقبال نشستیم....حالا دیگر منتظر روزهای قشنگ نیستم...یاد گرفته ام روزهایم را خودم بسازم...قشنگی و شادی اش مال خودم است...یاد گرفتم جز خودم به کسی اعتماد نکنم....هنوز هم می دانم دنبال کردن رویاهایم خیلی ها را می ترساند...هنوز هم آدم ها می گویند من نمی توانم و نمی شود....من باور دارم رویاهای من است و می رسم....ماه مان می گوید زندگی آدم ها بالا و پایین دارد...وقتی برسی ته زندگی اوج زندگی ات است...ته زندگی و اوج زندگی....ماه مان می گوید نتیجه تمام دویدن هایت را سال ها بعد می بینی...الان فقط تلاش کن...فقط تلاش....بعضی ها فرداهایشان مثل امروزشان بیهوده است و هیچ رشدی نداشتن....اما تو رشد کن تو بزرگ شو...تو برو جلو...

+دارم یاد می گیرم خودم را بیشتر دوست داشته باشم...بیشتر

 

۱۲ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۱۰
نبات

+سال 98 تمام شد.سالی که گذشت پر بود از اتفاق های خوب وبد...مرگ خانوم جان،جنگ،ویروس،تنها سفر رفتنم......نبات یاغی شده،سرکش....نبات از درجا زدن های مدوام بریده اما دارد باز هم تلاش می کند....سال 98 برایم پر بود از اتفاق های جدیدو تجربه های جدید تر....تنها تر شدن....اولین باری که دل به آرزوهایم دادم و راهی دیار غربت شدم خیلی تنها تر بودم....این بار که خاستم جا به جا شوم تنها نبودم...آدم هایی بودن که روی مهرشان حساب کنم......یاد گرفتن های مدوام....سال 98 استخوان ترکاندم...قوی تر شدم...صبورتر حرف های تلخی شنیدم و برای همه ی آن ها سکوت کردم....بهارم تلاش کردم برای تغییر موقعیت های زندگی م....برای رها کردن چیز های که نمی خواهمشان....تابستان درگیر ترس ها و استرس هایم بودم و راهی بیمارستان...چشم هایم....آن شب تلخ....که با تپش قلب بیدار شدم و چشم هایم جای را ندید ترسیدم....تا خود صبح ترسیدم....و حرف هیچ دکتری را باور نکردم.....تا بعد از دو هفته دارو ها را قطع کردم و نور به چشم هایم بازگشت...تابستان پر بود از عشق به زندگی...پاییز تمامش شدقد کشیدن بین بازوهای خداهه....زمستان پر بود از انتظار....

+امسال 4 سال از ان روزی که دل کندم گذشته است،از ان روزی که من مقابل خانواده ام،رسم و سنت ها ایستادم و خودم را توی اولویت گذاشتم،خط قرمز را گذشتم و پشت کردم به تمام فکرهای غلط....آن روز اگر دوام اوردم می توانم از این به بعد هم دوام بیاورم....توی این چند سال نباتی را شناختم که قبل ترها نمی شناختم،با نباتی زندگی کردم که قبل ترها نمی شناختم،نباتی که سرکش تر شده...نباتی که قبل ترها از خیلی چیزها می ترسید و هنوز هم از بعضی چیزها می ترسد....زندگی ام زیر و رو شد،آدم های را وارد زندگی ام کردم که شاید هیچ وقت اگر این اتفاق ها نمی افتاد نمی شناختم،آدم های که به پیش رفتن در مسیر زندگی ام کمک کردن ،توی این 4 سال دست های سبزم فراموش شده است،دیگر گل نمی کارم،اما به جایش قلب و روحم سبز تر شده است،حالا دیگر می دانم وقتی به در بسته ی می خورم،راه های جدید را می توانم امتحان کنم،حالا می دانم یک مسیر اشتباه را نباید دوباره و هزار باره از اول بخواهی امتحان کنی،آدم های که با ان ها نصف مسیر را رفتی نباید دیگر منتظر باشی که آن ها به تو برسند و بخواهی مسیر را با آن ها طی کنی باید بروی باید تو پیش بروی و اجازه بدهی بعضی ادم ها همان جا آن دورها ،پشت تو بمانند....

 مثل بچه های شده ام که تکایفشان را گذاشته اند برای اخر شب و آخر شب هم خوابشان می اید و خسته شده اند اما باید مشق هایشان را بنویسند....من هم می نویسم که یادم باشد...98 هم تمام شد....

و همه ی این ها را نوشتم که بنویسم از او....او که با بودنش به زندگی ام معنا میدهد...wink

۰۵ فروردين ۹۹ ، ۱۲:۴۹
نبات

امروز آخرین روز اعتکاف است....اعتکاف...امسال برای بودن یک مریضی ناشناخته کرونا اعتکاف نداشته ایم..شاید اگر کرونا هم نبود من دل م به رفتن نبود......خداهه دیشب یک غم بزرگی توی دلم نشست....یک غمی از جنس خودت...دردی که نمی بینی اما جای توی دلت خیلی درد می کند....خداهه نمی دانم شاید این اخرین باری است که برای تو می نویسم ....شاید فردای نباشد برای من....خداهه من از تو چیز های کوچکی خاسته ام...خیلی کوچک....نوازش....مهربانی...لبخند....صلح...عشق....گفته بودم دنیایم را رنگی رنگی کن....با چند شاخه گل....نخواسته بودم که دنیایم را پر زرق و برق کنی...گفته بودم لطفا دنیایم را با مداد رنگی کوچک 6 رنگی هم که شده رنگی کن...آرامم کن.....من هیچ وقت لمست نکرده ام....هیچ وقت نه انتظارت را کشیده ام نه تو منتظرم بودی که باهم یک پارک برویم....وسط درد هایم زنگ نزدی که بیا باهم برویم قدم بزنیم....حتی دیشب که داشتم از درد مچاله می شدم بالش م خیس از اشک های م بود ...اشک هایم را پاک نکردی.....هیچ وقت بلوز شیری رنگ طوریم را که تن نکرده ام با آن دامن کوتاه صورتی نگفته ای چقد قشنگ شده ای.....خداهه تو خیلی دور شدی...من خیلی دور شدم....پیراهن چار خانه ی آبی ت را دیگر نمی پوشی که من گم شوم توی یکی از خانه های آن....آغوشت را برای کدام بنده ی بهتر از من باز کرده ای؟....چه کسی شب ها سر می گذارد روی جناق  سینه ات و تو توی گوشش لالایی می گوی؟....همه دارند دعا می کنند....همه دارند از مهربانی و بخشش تو می گویند و من....من سکوت شده ام....من دیگر تو را نه می بینم ..نه حس می کنم و نه می شنوم.....تو خدایی....خدایی از جنس لطیف....از جنس مهرورزی.....از جنس همیشگی....خداهه بیا و قلب من را اینبار نشکن....بیا و بغل م کن...بیا یکبار مثل آن روزی که کشیدی سمت خودت و پیشانی ام را بوسیدی ببوس...نگذار توی انتخاب راه های زندگی ام بیراه بروم....صدایت می کنم مثل یوسف از اعماق چاه که رهایش کردن که تنها ماند....صدایت می کنم مثل آن لحظه ی یوسف که مستاصل شده بود از درهای بسته وبه آغوشت پناه برد....صدایت می کنم مثل خواندن ایوب با دل سوخته و غمگین و تنها....صدایت می کنم و من را رها نکن.....بغلم کن...دوست م داشته باش....دوستم داشته باش....دوستم داشته باش....

۲۰ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۱۱
نبات

و امشب به اندازه تمام غم بشریت رو دلم غم نشسته....

۲۰ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۵۶
نبات

بعد از چهار سال برایم زنگ زده بود.....نشناختم اولش...با کلی خبر آمده بود..گفت دفتر زده ام...درگیر مقاله پایان نامه ی ارشدش بود....ازدواج کرده بود و خانواده ی کوچکی داشت......از شیطنت های پسر کوچکش گفته بود......دنبال کارهای مهاجرتشان بود....و توی یک جشنواره شرکت کرده بود و خبر چاپ کتابش را می دهد...گفت بیا ببینمت...قیافه ات که عوض نشده....گفت نبات تو چی؟چه خبر؟....من سکوت...من مثل پارسال...مثل دو سال پیش....مثل سه سال پیش...و من از همه ی این ملاقات ها فرار می کنم....

۱۳ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۳۱
نبات

روح م درد می کند....هر چه می بینم و می شنوم می شوم درد....زخم می شود بر روح م...زخمی عمیق....هر چه نزدیک تر می شوم به آخر...انگار این قصه تکرار همان قصه ی قبلی بود....تکرار و تکرار و تکرار....

قبل تر ها فکر می کردم اگر ختم صلوات م برسد به هزارمینش اجابت می شود دعایم....خداهه این با تو بوداااااا

دلم پیش مهربانی های خانوم جان مانده....انگار دیگر آرام گرفته و دلتنگ پسر کوچکش نیست.....

۰۹ اسفند ۹۸ ، ۱۵:۳۵
نبات

اینجا دختری است که حتی توی کوچه پس کوچه های ذهنش به تو که می رسد دلش گرم می شود...انگار به یک تکیه گاه امن رسیده باشد...یک پناه گاه امن و محکم....ممنون....ممنون...برای تمام روزهایی که آغوشت شد حائل بین من و درد....من و سختی....من و تلخی....نگذاشتی اب توی دل م تکان بخورد....وقت هایی که تلخ بودم و از زمین و زمان طلبکار تو بودی که با سنگ صبور بودن ت،با آرامش ت آرامم کردی....برای وقت هایی که دنیای م به آخر رسید...تو بودی که من را برداشتی و گذاشتی وسط گود و گفتی ادامه بده....کنارم ایستادی....همیشه کنارم بودی....همیشه....یادم دادی بایستم...بمان م...بجنگم....بخواهم...دوست داشته باشم....یادم دادی دنبال آرزوهای م بروم.....یادم دادی خودم باشم...

 

 

 

۲۴ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۵۳
نبات

نشسته ام روی پله های حیاط و دارم به درخت های تو ی باغچه نگاه میکنم....انگار در درونم کسی دارد دفن می شود....باد موهایم را به بازی می گیرد....فکر می کنم همه چیز مرتب است...همه چیز خوب است...اما حقیقتش این است که نیست....پشت این ظاهر آرام روزگارانتظار کورتاژ درد آور حادثه ای را دارم....ترس پشت روزهای زندگی من خانه ی سنگی و سیاهش را ساخته و مدام ناخن می کشد بر روی خنده های من....چه چیزی غمگین تر و درد آورتر از اینکه بدانی این آرامش یک حبابی بیش نیست و قرار است که به همین زودی....تلخ است و نمی خواهم فکر کنم....ترس در آغوشم می گیرد....بغض می کنم....سایه ی سیاه رفتن روی دل م می افتد....

۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۳۳
نبات

آخرین باری که برف بازی کرده بودم کی بود؟....با سمانه و دخترو پسر های محل داشتیم برف بازی می کردیم...ژاکت سورمه ای تنم بود و لپ های م گل انداخته بوداز سرما....دختر و پسر همسایه عاشق هم بودند و برف بازی بهانه ی بود برای با هم بودنشان.....آقا جان گوله برف های که به سوی هم پرت می کردیم و می خندیم دید....توی سکوت رفت خانه....چیزی نگفت نه آن شب نه هیچ شب دیگری....صدای خنده های مستانه مان توی محل پر شده بود...هوا سرد شده بود اما کسی دلش نمی خواست برود....چند سالم بود؟یادم نیست 18 ساله بودم یا 20....یادم نیست فقط خنده های آن روز هنوز توی گوشم هست....

یادم نیست دیگر بعد از آن....شایدچند بار هم با فندوقی آدم برفی درست کرده باشم.اما دلم آنقدر ها سفید نبوده و شاد هم.....تا به امروز...که توی سفیدی گم شدم.....

شروع هر کاری سخت است....شروع رابطه سخت تر....می ترسی....از خیلی چیزها....ترس از رابطه ناتمام قبلی هنوز توی وجودت مانده....می ترسی وقتی می خندد نکند آخرین باری باشد که می بینی اش....وقتی غمگین است نمی دانی باید حرف بزنی تا آرامش کنی،یا سکوت کنی تا آرام بگیرد...وقتی عصبانی است باید قانعش کنی یا اجازه بدهی عصبانیتش فروکش کند....نمی شناسیش و می ترسی از رفتار غلط ،حرف اشتباه....استرس نبودنش را داری...دلتنگ دیر به دیر دیدنش را....اما به مرور می فهمی آنقدری که تو می گویی دلم برای ت تنگ شده ...او هم دلش تنگ می شود لابد....می فهمی آنقدر برایش عزیزی که وسط یک عالم گرفتاری و سرشلوغی هایش سلام صبح بخیر را اول به تو می گوید....وسط برنامه هایش جای پیدا می کند که بیاید و ببیند تو را حتی برای چند دقیقه....بحثی نیست و آرامی...آرام آرام می شناسیش...نرم نرم اخلاقش را می شناسی......می پذیریش....دوری ش را،نزدیکی ش را....خنده هایش را...صدایش را....نگاه ش را....لبخندش را....

این من هستم با تمام ضعف ها،کمبود ها،ناتوانایی ها،زشتی ها،کاستی ها....اگر می توانی مرا همین گونه که هستم بپذیر وگرنه رهایم کن...

آن بالا بودیم....تا چشم کار می کرد سفیدی بود و برف...لیوانش را سر می کشد.....زن ها و مردهایی که گوله های برفی را سمت هم پرت می کردند و می خندیدند....

 

 

 

۲۹ دی ۹۸ ، ۱۸:۱۹
نبات