خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

پرده را میکشم و ماه با ستاره هایش لبخند می زند.لیوان شیر و کیک را می گذارم روی میز کنار تخت.صدای لب تر کنی هر چه خواهی شوم دیوانه تابی نهایت روم...تکیه می دهم به بالشت و پتوی چل تکه را می کشم روی پاهایم.گیره ی موهایم را باز می کنم و یک آخیش می گویم... دست می برم لای موهایم...پشت پنجره شهر زندگی می کند همان گونه که هست با تمام شادی ها و غم هایش....لپ تاپ را روشن می کنم تا ادامه سریالم را ببینم....خدا آرام زیر گوشم نجوا می کند نبات....سجاده ام روی زمین است و دوس ندارم نماز بخوانم...و آرام می گویم دل م لک زده بود برای آرامش آخر شب هایی که مال خودم باشه و با آرامش هر کاری که دلم بخواد بکنم بدون هیچ دغدغه و دل مشغولی....دوباره می گوید نبات...بغض می کنم....می گویم مرغ آمین راهی دعاهام کن تمام دلخوشیم بغلته....دستامو گرم بگیر و بغلم کن....آرومم کن لطفا.

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۱
نبات

داشتم کتاب های قدیمی را جمع می کردم که از لای یکی از کتاب ها یک برگه ای افتاد که نوشته بودم من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب، مستحق بودم و این ها به زکات م دادند ....زیرش نوشته بودم به یاد غایب 91/6/2.....بغض می کنم وچشم هایم را می بندم و دلم یک همچین وعده ی شیرینی خاسته بود....

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۶
نبات

می نشینم توی بغلت...کیف می کنم وقتی می نشانیم روی پاهایت و دست هایت را حلقه می کنی دور کمرم....دست هایم را می گذارم دو طرف صورتت و می خواهم وقتی حرف می زنم به چشم های قهوه ایم زل بزنی و من به چشم های روشنت......نگاه م می کنی و حرف م نمی اید مثل همین الان که اشک نی نی می کند پشت چشم هایم...پاک می کنی می گویم چرا ؟توی آیینه چشم هایت نگاه می کنم باز لاغرتر شده ام و دارم غصه می خورم....اشک هایم را پاک می کنی  و با لبخند منتظری حرف بزنم....نبات هفت قرن پیش را یادت هست؟نبات امروز را چطور؟می بینی هیچ چیزی فرق نکرده جز این که روی عددهای سنم بیشتر شده لای موهایم سفید افتاده و روزهایی که طلوع و غروب حورشید را دیده ام بیشتر شده،سفر بیشتر رفته ام بیشتر نق زده ام بیشتر دروغ گفته ام بیشتر گناه کرده ام و نماز های قضایم بیشتر شده و ایمانم روز به روز کم کم ترمی شود و توی همه ی همه ی لحظه ها ته دلم یک غمی بود به بزرگی خودت....کلافه ام سردرگمم...مستاصلم...خسته ام ...تو را به خدایی خودت قسم بفهم خدا جان.....می بینی؟خسته ام ...یادم بده کمتر شاکی شوم کمتر نق بزنم یادم بده صبوری را یادم بده مهربان بودن را....گردنم را کج می کنم و می گویم باشد هر چه تو بگویی.... و می دانی تسلیم نیستم چون زورم به توو خاسته ات نمی رسد از سر اکراه می گویم باشد قبول....و تو فقط نگاه می کنی.... زیر گوشت نجوا می کنم یا لطیف...دست می برم لای موهایت نگاه می کنم به چشم های روشنت پر می شوم از ستا رالعیوب....سرم را می گذارم روی سینه ات و با هر نفست پر می شوم از و من یتوکل علی الله فهو حسبه.....چقدرخوب است که آن بالایی و همه چیز را انطور که هست می بینی...من دارم صدایت می کنم و می گویم دست هایم را بگیر...آقای مهربان خدا می ترسم از روزی که دیگر دوست نداشته باشی به چشم های پر از گناه م نگاه کنی....می ترسم از روزی که آنقدر بد شده باشم که....می ترسم از روزی که توی بغلت نباشم....محکم تر بغل م کن  می ترسم.....

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۶
نبات

موهایم را جمع می کنم و می گذارم زیر کلاه.عینک را می زنم توی چشم هایم.بعد سر می خورم توی آب....خوب نمی توانم هوا بگیرم.سرعت پاهایم خوب نیست یکی را سریع می زنم و دیگری را ارام.دست هایم پر قدرت نیست...مربی می گوید دست هایت را بالای سرت بگیر سر بخور تو آب و حالا پاهایت را تکان بده....دکتر خیره می شود توی چشم هایم و می گویدنفس عمیق بکش نبات دیگه حق نداری به او فکر کنی.قرار بود این مدت انقدر ازش بگی بنویسی که تمام خاطراتش فراموش بشه.فک کن منم اویت.بهت خیانت کردم.بهت دروغ گفتم احساساتتو ندید گرفتمو بازیت دادم....الان من اینجام می خوای چیکار کنی؟قلبم به شماره می افتد حتی تصور هم نکرده ام شاید دوباره ببینمش.....سرم را از توی آب می آورم بیرون که هوا بگیرم آب می رود توی دهانم و تعادلم را از دست می دهم.دست و پا می زنم.مربی می گوید دست و پا نزن.ادامه بده.هوا رو داخل اب خالی کن تا سبک شی....می دوم سمت توالت هر چه خورده بودم بالا می آورم و مامان می گوید فراموشش کن.سکوت می کنم.شبیه سکوتی که توی خرابه های بم بعد از زلزله است.چند آرزویم زیر آور نبودن های او دفن شده....مربی می گوید چشماتو باز کن کف استخر و ببین تا کج نری.....مامان می گوید چشماتو باز کن او رفته نیست مُرد....دست و پا زدم که یادم برود که فراموشش کنم و هر بار بیشتر بیشتر توی دلم زنده شد....نگاهش می کنم دکتر شبیه او نیست.لحن حرف زدنش شبیه او نیست تن صدایش شبیه او نیست... دکتر می گوید تا وقتی خودت نخای من نمی تونم کمکت کنم نه من نه کسه دیگه.باید بخوای که فراموشش کنی..باید بخوای که خوب شی...مربی داد می زند هوا بگیر.سرعت پاهاتو یکسان کن.نفس بگیر...خالی کن...زود باش دختر بلد نیستی نفس بگیری...دستت که می رسه تو آب اون یکی رو ببر تو...نشسته بودیم روی نیمکت و من بستنی توت فرنگی می خوردم تمامش آب شده بودخندیدگفت یادم باشه بستنی خوردنم بلد نیستی تو...خندیدم.بستنی را از دستم گرفت و انداخت توی سطل با دستمال لب هایم را پاک کرد و نگاه کرد توی چشم های م دست کشید روی موهایم...نبات تو خیلی خوبی.لبخند زدم دکتر پرسید نبات تا کی؟تا چند سال دیگه...اشک هایم قل می خورد توی صورتم.دست هایش را باز می کند و خودم را توی بغلش جا کردم بوی دریا می داد....رسیدم به انتها.مربی دست زد گفت عالیه.تکیه می دهم به دیوار استخر و مربی می گوید خوبه ...دکتر می گوید دوباره شروع کن ..مربی می گوید دوباره شروع کن....

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۱
نبات

دلم نوشتن می خواهد و وقتی می خواهم حرفی بزنم کلمه ها از دستم سر می خورند و می افتند و هزار تکه می شوند و می شوم سکوت....پرم از احساسات ناتمام و نوشته های که تا نیمه رسیده و بعدرها شده....به ازای تمام حرف های که باید بزنم سکوت می کنم هزار هزار غم دور دلم میتند و من ...انگار گم شده ام.... توی تاریکی شب وسط اقیانوس دارم دست و پا می زنم و فریاد اما کسی صدایم را نمی شنود ....صداها را از دور می شنوم....یادم باشد توی یک همچین شبی چقدر پر بودم از درد.....

نگاه م خورد به چشم های سبز مرد...نگاهش پر بود از غم و من چقدر دلم می خواست غم چشم هایش را پاک کنم... 

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۰
نبات

دلم باران می خواهد.دلم بوی خاک می خواهد.دلم مه غلیظ می خواهد.دلم قدم زدن توی گندم زار می خواهد.دلم عشق می خواهد.دلم نسیم می خواهد.دلم درخت های صنوبر و بید می خواهد.دلم رنگین کمان می خواهد بدوم تا برسم.دلم عشق می خواهد.دلم لبخند می خواهد.دلم شادی می خواهد.دلم صدای خوب می خواهد.دلم عشق می خواهد.دلم سفر می خواهد.دلم دریا می خواهد.بروم.بروم....بیایی..بیایی....بمانی....بمانم.

 

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۳
نبات

برف می بارید.نبات با بلوز یقه اسکی عسلی رنگ و شلوار جین ایستاد کنار در و گفت می آیی برویم برف بازی؟....نگاهش کرده بودم توی چشم هایش ذوق بود.دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم.کتاب را می گذارم کنار و معتمدی می خواندآتش سوزان عشقش می کشد در دل زبانه می رود همچون نسیمی می گریزد شاعرانه......پالتویم را می پوشم و دست های نبات را می گیرم...بغض می کنم...نمی دانم شاید این احساس من است یا شاید تمام دخترکان سرزمین م که وقتی برف می آید دلشان می خواهد کسی بگوید میای بریم برف بازی؟یا توی برف قدم بزنند و صدای قرچ قرچ برف را حس کنند و بخندند....

۰ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۷
نبات

همیشه شب ها را بیشتر از روز دوست داشتم.برای منی که تمام طول روز یعنی دویدن و دویدن و دویدن...آخر شب ها می شود برایم خودم.دنیای که خودم را بیشتر دوست دارم.نقاب هایم را می کنم و می شوم نبات باموهای بلند و صورت بی روح و مات.ساناز گفته بود نبات تو شبیه پوکاهانتسی....الناز خندیده بود و من گفته بودم دختر سرخ پوست؟گفته بود اوهوم....لپ تاپ را باز می کنم توی هارد دنبال فیلم می گردم و فکر می کنم کدامش قشنگ تر است؟فیلم ها را باز می کنم و می بندم نه جدید را نمی پسندم و می روم فایل و من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیبا تر است را باز می کنم بینشان یکی را انتخاب می کنم ساناز می گوید انیمیشن ببین..می گویم حسش نیست....فیلم ها را باز می کنم و می بندم و نبات دیروزها را می بینم 27 26 25 24 23 22 نبات دیروزها چقدر بی خیال بود چقدر شاد بود شیرین بود مهربان بود زلال تر بود سبز تر بود و حالا....فکر می کنم به مسیری که من شده ام نبات 30 ...غمگین می شوم و توی 23 سالگی دوست داشتم عروس شوم...توی 25 سالگی فکر کرده بودم ترشیده ام 26 سالگی فکر کرده بودم تمام راه های ممکن را رفتم و دیگر تجربه ای نمانده که به دستش نیاورده باشم...28 سالگی حس رکورد بوده و فکر کرده بودم پیری همین است و 29 سالگی وارد دنیای قشنگی شدم همان جا که فکر کرده بودم دیگر به ته خط رسیده ام.....می بینم نبات سی را هم دوست دارم.نبات 30 هنوز بلد است بخندد هنوز بلد است امید را صداقت رابعد آرام می گیرم و دوست ترش دارم.صفحه ورد را باز می کنم و می نویسم تمام کارهایی که باید قبل از تمام شدن سی سالگی انجام بدهم.سی کتاب سی فیلم سی آهنگ سی سفر(پارک سر خیابان هم می شود سفر)یک سفر بزرگ....توی خواندن نماز هایم تنبلی می کنم.قران خواندنم کم شده حتی همان نگاه کردن ساده را ندارم....می نویسم و عشق...و عشق و عشق....می دانم فقط وسط بازوهایش است که آرام می گیرم و به هیچ چیزی توی این دنیا فکر نمی کنم....نمی دانم چرا این همه فراموشکار می شوم وقتی می دانم تنها مامن م توی بغلش است...

۰ نظر ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۰
نبات

بافت خردلی را تنم می کنم.کهنگی اش را دوست دارم.بو می کشم هنوز عطر او را می دهد.فندوقی با دفترش می آید سراغم.می گویم عمه نچسب بهم حوصله ندارم. بی خود و بی جهت حوصله نداشتم.نه حوصله خودم را نه فندوقی نه حتی...دراز می کشم و ترک روی دیوار را دنبال می کنم.بو می کشم و زمان را به عقب بر می گردانم.کاش میشد برگشت به دیروزها و تمام کارهایی که باید انجام می دادم و به جایش سکوت کرده بودم با کاری که توی خیال انجام می دادم آرام می گرفتم..از دست خودم عصبی می شوم و  تمام دیروزها آوار می شود روی سرم.اشکم قل می خورد می افتد پشت گوش هایم.ماه مان می پرسد نبات می خوای چای ترش دم کنم بخوریم؟ماه مان بالای سرم ایستاده بود و به گمانم اشک م را دیده بود که سکوت کرد.زن داداش فندوقی را صدا می زند که بیا حموم.فندوقی نگاه م می کند.منتظر است بگویم من می برمش.سکوت می کنم و نگاه فندوقی تمام نمی شود.گردنش را کج می کند ودست هایم را می گیرد عمه جون من و شب می بری حموم؟اگه دوبارم شامپو بزنی من گریه نمی کنم قول میدم و بعد انگشت کوچکم را به زور می گیرد تا قولش را بدهد.نگاهش می کنم می کشم سمتم بغلش می کنم تنش را بو می کشم بوی دریا می دهدانگار که تمام دلتنگی هاروی قلبم سنگینی می کند.می گویم عمه جون امروز با مامان برو من حوصله ندارم سرش را از روی سینه ام بلند کرد تا ...اشک هایم را که می بیند حرفی نمی زند....سکوت می کند.لپ هایش را می بوسم و می گویم عمه جون برو یه روز دیگه می ریم خو؟ماه مان روی مبل نشسته بود و نگاه می کرد.فندوقی که رفت می پرسد نبات چیزی شده؟می گویم نه درست میشه.می گوید بچه که بودی تا با محمد دعوات میشد صداتو می بردی بالا که مامان ممد گوریی(مامان محمد می بینی)تا با بچه های کوچه دعوات میشد قهر می کردی و می اومدی خونه و می گفتی قهرم باهاشون منو اذیت کردن نمی خوام باهاشون دوست شم.وقتی می افتادی زمین و حالا سر زانوهات زخمی میشد می گفتی آقا ببین نمی دونی چقد درد داره ندیدی چه خونی ازم رفته انقد ناز می کردی که ادم فک می کرد زخم شمشیره....بچه که بودی همین که می خاستم دعوات کنم حرف می زدی انقدر حرف می زدی تا قانعم کنی که دعوات نکنم.اگه کاری می خواستی بکنی حرف می زدی چیزی رو که می خاستی انقد ازش تعریف می کردی که خب مادر بودم وقتی می دیدم از ارزوهات میگی....می گویم یادته؟اون تنک بنفش و برام خریدی؟چقد گفتم دوسش دارم وتو اون سرما رفتی برام خریدی از مدرسه که اومدم گفتی خوشت میاد؟اخ مامان کاش اون روزا میشد دوباره می اومد....ظرفای خانوم جون یادته؟شکستی؟فکرمی کنم....توی زیر زمین بودم و خانوم جان اسباب کشی داشت و خرت و پرت هایش را توی زیر زمین ما گذاشته بود. با ظرف هایش مهمان بازی می کردم....می گویم اوهوم شکستم و تو با دم پای منو زدی.می گوید نذاشتم حرف بزنی.نپرسیدم تو زیر زمین چیکار می کردی فقط ناراحت بودم که شکستی...مامان درد نداشت اصلا...تو همش گریه کردی و بیشتر عصبیم کردی گفتم برو تو اتاق تا زر زرت تموم نشده نیا بیرون.شب که برای شام صدات کردم گفتم حالا که گریه ت تموم شده بیا بیرون شامتو بخور گفتی هنوز تموم نشده و سرتو از رو دفترت بلند نکردی که نگام کنی...سکوت می کند و من به صدای شهرام شکوهی گوش می کنم وقتشه که بشنوی حرفای راستمو....مامان می گوید از اون روزا فک کنم یه بیست سالی گذشته بعد از همون دعوا بود که تو دیگه حرف نزدی...هیچ وقت نگفتی چته.هیچ وقت جوابت نه جنگ و دعوا بود نه گریه نه ترس فقط سکوت...می آید نزدیک موهایم را نوازش می کند سرم را می گذارم روی پاهایش نبات حرف بزن...می گویم حرف زدن هیچ فایده ای نداره...بگو تا سبک شی...سکوت می کنم....می پرسد نبات مراقب خودت هستی؟اشک هایم قل می خورد......نبات باید مراقب خودش باشد؟؟؟!!!!!.....

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۷
نبات

گفت نمی خوام ادامه بدم می ترسم تو وابسته بشی و این اصلا برات خوب نیست.لیوان آبم را بر میدارم و می روم کنار پنجره.شمعدانی که سمانه پارسال برایمهدیه خریده بود حالا بزرگ شده و سر سبز تر.آب را خالی می کنم توی گلدان صورتی رنگش.نگاهش می کنم و می گویم آدمی مثل من که بادیگران راحت حرف میزنه و می خنده،خرید میکنه،شعر می خونه ویولن می زنه....هیچ کس ازش چیزی نمی دونه جز همه ی اون چیزای که بقیه میدونن مطمئن باش کسی تو زندگیشون هست که احساسشون معلق نگه داشته.کسی که بودنش باعث شده فراموش کنن خودشون و زندگی شونو...

۰ نظر ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۴
نبات

بیشتر از هر وقت دیگه ای فهمیدم که سگ جان تر شده ام که ....که نمی میرم با این همه تلخی.

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۵
نبات

من بلد نیستم خیرو صلاحم را.من هیچ چیزی بلد نیستم.من خسته ام.کامم را شیرین کن لبخند هایت....دلم می خواهد فراموش کنم.دلم می خواهد فراموش شوم.هیچ وقت این قدر خالی نبودم.این روزها بد جوری خالی ام از تو...هر کجا که می خواهی من را بکش....هرجایی که دوست داری...آقای خدا من کودکی هستم که هنوز بلد نیستم خوب های زندگی را.من فقط بلدم تسلیم اراده ی تو شوم.پس هر جور که در شان مهربانیت است با من رفتار کن....


۰۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۴
نبات

زنگ زده بود وتردید کرده بودم که جواب بدهم یانه....تا گفتم بله؟گفت رفتی اون جهنم دره که چیکار؟...لحنش تند بود و فهمیده بودم ترسیده.خیلی زیاد هم ترسیده.دل آشوبه داشته که تا الان سیصد بار زنگ زده و دوباره....می دانستم زنگ زده که غر بزند و دعوا کند و دوباره..می دانستم بحث نباید بکنم..... باید آرامش کنم....باید سکوت می کردم تا تمام نق های دنیا را بزند تا آرام بگیرد.....گفت نبات برگرد....برگردش پر بود از التماس..مثل ماه مان ها حرف می زد نگران بود و دل آشوب.....صدای بلندش آرام شد و گفت نبات.....گفتم کلم بروکلی خوردی؟آیسا مهمونم بود غروبی رفته بودم تره بار تجریش.می دونی عطاری های رنگی رنگی.گل محمدی های خشک شده.لیف های رنگی رنگی.ظرفای مسی...تازه من پنج تا تیله خریدم تیله بازی یادته؟میوه فروشی های شلوغ ....مستم می کنه.کلم بروکلی ها رو شسته بودم و داشتم مزه مزه می کردم....راستی تو می دونی من توی زندگی قبلیم گاو بودم؟باور کن انقدر که من به این علف های سبز علاقه دارم شاید گاوها علاقه نداشته باشن هنوزم قصد مردن ندارم کلم بروکلی تازه تجربه کردم و نمیدونم چرا تا حالا امتحانش نکردم...فک می کنم با شیره انگور و سرکه معرکه بشه....گفتم خوبم...حس نکردم که زمین تکون خورده فقط با جیغ جیغ بچه ها آیسا گفت زلزله شده و تا من از جام تکون بخورم تموم شده بود....زیادی شلوغش کردن.....گفته بودم سرگیجه ی بعدش حالم را خراب کرده بودفقط خودمو سپردم به خداهه.....خندیده بودم و گفته بودم نمی دونی که امشب اگه عزارئیلم می اومد سراغم می گفت به به چه دختر خوشگلی آخه می دونی که چتری چقد بهم میاد.چتری  داشتم و پشت چشامم خط چشم کشیده بودم و لباس خوشگل پوشیده بودم و یه عالم رقصیده بودم و وقتی عزارئیل می خاست جونمو بگیره فک کنم می گفت حیفه این دختر بزار حالا خوش باشه و جونمو نمی گرفت خندید...آرام شده بود و آرام گرفتم....موقع خداحافظی گفت نبات....گفتم بله...گفت نبات....بله..تا صبح نخواب یابرو بیرون گفتم والا زلزله شاید منو نکشه اما سرمای بیرون حتما منو می کشه...گفتم نگران نباش خدا نگرانمه....سکوت کرد گفتم ممنون که زنگ زدی....نگفتم لعنتی وقتی هیچ چیز دوست داشتنی توی این دنیا ندارم و همه تو بودی که حالا ندارمت....هیچ امیدی به فرداهایم ندارم هیچ تلاشی برای نمردن نخواهم کرد...وقتی خیلی وقت است که تمام دلخوشی هایم مرده و فقط دارم توی روزمرگی هایم دست و پا می زنم...برای لبخند ماه مان است که زورمی زنم که بخندم که بخندد....مرگ قشنگ ترین لحظه ی زندگیست برایم....

۰۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۱
نبات
جمعه ها....جمعه هایم را همیشه پر می کنم از خنده.ازشادی.پر می کنم از بوی کیک شکلاتی و چای کنار ماه مان و فندوقی.از آشپزی های رنگی رنگی کنار ماه مان.بادمجان شکم پر درست می کردم و به فندوقی املا می گفتم.سارا آرام آمَد.موهاتو بزن کنار.باران نَم نَم آمَد.نوک مداد انقد فشار نده.ریز بنویس.مَن بادام دارَم.فندوق انقد سرتو پایین نگیر.اَمیر سیب دارَد.ی چسبان.باباانار بر می دارَد.بالای سرش که ناایستی هر چه دوست داشته باشد می نویسد.یک املای سه خطی یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید.داشتم زیر املایش می نوشتم آفرین دختر باهوشم گفت عمه بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟داداشی خندید و گفت عمه بزرگ شده و الانم می ره سر کار و بعد برایش توضیح می داد .من دست خط فندوقی را نگاه می کردم ماه مان ظرف پر از کاهو و کلم را گذاشات جلویم و گفت تموم شد اینارو خرد کن.فندوقی روی پاهای داداشی نشسته بود و گفتم تو بزرگ بشی می خوای چیکاره بشی؟می گوید اول تو بگو....ظرف سالاد را می کشم جلو یک تکه خیار می دهم دستش و کاهو را خرد می کنم....بغضم را قورت می دهم کارم را دوست ندارم.کار من نیست.هنوز چیزی که توی ذهن خودم ساخته ام محقق نشده.دلم هنوز میز بزرگ سفید را می خواست.اتاق ساکت..چه زود خسته شده بودم و دلزده.چقدر راه داشتم تا آنچه در ذهنم ساخته ام....فندوق می گوید عمه...نگاه می کنم به چشم هایش و  برایش شعر می خوانم.جمعه هایم را پر می کنم از حرف زدن با آقا جان و داداشی.پر می کنم از کوه و رود و هوای تازه و آسمان آبی کنار دوست...جمعه هایم را پر می کنم از خاسته هایم تا دوام بیاورم هفته را....عمه بگئ دیکه بزرگ شدی می خوای چیکار بشی؟...می گویم دلم می خواد....دلم یه بارون دیونه می خواد که بباره من تا مغز استخونم خیس بشم.نگاه م می کند لپ هایش را می کشم تا دوام بیاورم...دوام بیاورم...


۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
نبات
که تمام خودم را برایش بنویسم....
وقتی ناراحتم همه آدم های عزیز زندگی ام را آزار می دهم....کاش درک می کردن من فقط ناراحتم نه ار آن ها از خودم...توی این لحظه ها فقط می خواهم تنها باشم...فقط تنها
۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۹
نبات
وسط یک عالم دختر و پسر رنگی رنگی.مانتوهای رنگی و شال و کلاه های شاد....نبات را می بینم با لباس فرم سرمه ای رنگ،صورت مات و بی روحش.چشم های بی فروغش و لب های مات...نبات دلش می خاست مانتوی خردلی بپوشد با شال سفید....نبات...
اتفاق های ریز و درشت زیاد می افتد.اینکه توانستم باایستم از حق م دفاع کنم.اینکه گفتم ته ته قصه مگه قراره چی بشه؟فوقش مدیر میگه نیا.نمی توانستم ببینم راحت دارند حق م را می خورند و من ...هر چند برایم اهمیتی نداشت اما....ترسیده بودم اما لبخند زدکم و رفتم اتاق آقای مدیر....برخلاف تصورم لبخند زد و حرف هایم را گوش کرد و گفت چرا تو این مدت نمی گفتی؟.....من به تمام روزهایی که با بغض از محل کارم بیرون می آمدم فکر کردم...
پاییز دارد تمام می شود و من هنوز وقت نکرده ام یک خیابان را قدم بزنم....
حرف زیاد دارم برای نوشتن اما نوشتنم نمی آید....

۰۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۶
نبات
چقدر از ظهر گذشته؟نمی دانم.کسل شده بودم، بی حوصله و خسته.خستگی نشسته بود روی شانه ام و گردن م درد می کرد...کتاب هایم را جمع می کنم.برگه یادداشت هایم را ورق می زنم...هنوز پیشرفت چشمگیری نکردم.هنوز انگار حتی قدم اول را هم برنداشته ام....دیشب وقت نکرده بودم زنگ بزنم ماه مان.دلم تنگ شده بود برایش کاش بشود زودتر برگردم.زنگ می زنم ماه مان می گوید هوا ابریه اما آسمون هنوز یه دله نشده که بباره..نگفتم که دل تنگ م....دلم باران خاسته بود.توی این شهر لعنتی بارانی نیست....دل م پاییز شهرم را خاسته بود.شهری که تمام تغییرات فصلی را می توانی ببینی...پاییزی که باران دارد یک عالم برگ زرد زیر پایت که وقتی راه بروی خش خش برگ ها را حس کنی....شهری که می توانی پاییز را با تمام وجودتت نفس بکشی..... دلم یک عصرانه خاسته بود تا با یک نفر بنشینم و حرف بزنم.گوشی موبایلم را چک می کنم کسی نبود که دعوتش کنم به یک چای داغ با کیک خانگی....می روم.کجا؟تجریش.می روم شاید تجریش معجزه کند.تجریش زنده بود.پر بود از زن ها و مردهایی که بچه هایشان را کول کرده بودند.لبوی داغ وآش رشته و صدای دست فروش ها....شاید کسی هم مثل من بود.تنها.نگاه نمی کردم به چشم زن ها..می ترسیدم نگاهم را بخوانند.یک جای خیلی دور صدای پر از خنده نبات می آمد....راه می رفتم و سعی می کردم فقط گوش کنم....چشم باز کردم دیدم رو به روی امام زاده صالح ایستاده ام و دارم صدای اذان را گوش می کنم....با آب خنک وضو می گیرم و بعد هم مینشینم توی سجاده....اول ربیع امده....موقع برگشت برای خودم یک لاک آبی می خرم.....حالا زندگی دارد از نوک انگشت های آبی م می دود به صفحه سفید.....



۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۶
نبات

دعبل شعر می خواند برای آقا.توی شعرش از فاطمه خواسته برای بچه هایش که ستاره هایی هستند که روی زمین افتاده اند گریه کند....برای قبری که توی بغداد بود...به اینجای شعر که می رسد اشک آقا جاری میشود و می گوید می خواهی قصیده ات را کامل کنم؟دعبل می گوید بله ای فرزند رسول خدا....آقا ادامه می دهدو قبری که در طوس است وای از آن مصیبت که تا قیامت آتش حسرت و ناله های جانسوز در وجود من می افزایدتا آن روزی که خداوند قائمی را ظاهر کند که فرجی برغم ها ومصیبت های ماست....دعبل با چشم های متعجبش نگاه می کند آقا را...قبری توی طوس از فرزندان فاطمه سراغ نداشت....حالا من عجیب و غریب زل زده ام به آخر شعر آقا....قائم می آید روزی؟؟؟؟

۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۴
نبات
تب ندارم.حالت تهوع دارم و سر معده ام ترش است.سرم گیج می رود.یک هفته است که لب به چیزی نزدم.نه اینکه نخواهم دلم نمی خواهد.ضعف نمی کنم.خبری از ابریزش بینی و عطسه و سرفه هم نیست.فقط زرد اب بالا می اورم.دوباره بعد از یک هفته برگشتم پیش آقای دکتر.برایم داروهای قوی تری تجویز کرد تا با سرم به تنم تزریق کنند.گفت سردرد نداری؟گفتم عجیب گاهی انقدر سرم درد می کند که حس می کنم از درد خم می شوم.گفت شاید سینوزیت داری می گیر...حرفی نزدم.رگ م را گرفتند و سوزن رفت توی دست م.تمام تنم گر گرفت.بعد سه تا امپول با یک عالم انتی بیوتیک....انگار فیلی روی قفسه سینه ام پا گذاشته دارم می میرم...فاطمه می گوید کسی تا حالا نمرده که تو دومیش باشی....سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم....یک ساعت بعد باپاهایی که تحمل وزنم را نداشت برگشتم خانه و خوابیدم...بیدار شدم و کمی گیج گیج زدمو بعد دوباره خوابیدم...خوابیدم و خوابیدم...قرص ها را که می خورم سر معده ام می ماند ونمیدانم قرار است کی بالا بیاورم و بعد هم انگار کسی پلک هایم را می کشد که بخوابم....می خوابم وقتی بیدار می شوم فکر می کنم که بیماری چقدر من را از نبات هیجانی دورم می کند.بیماری چقدر من را ارام می کند و کسل کننده...بیماری چقدر من را عقب می برد....زندگی دارد راه خودش را می رود و من....باز هم عقب می مانم...
*عنوان رستاک


۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۳
نبات
داشتم وسیله هایم را جمع می کردم فندوقی آمد بالای سرم و گفت عمه نقاشی م خوشگل شده؟نگاه کردم آسمان کوه داشت ابر داشت و خورشیدش چه تابان بودچقدر کلاغ و پروانه توی آسمانش بود.دریایش ماهی داشت و سیب های قرمز درخت خبر از رسیدنشان می داد و ...خانه اما خالی بودمی گویم عمه آدمای خونه پس کو؟می گویداینجا خونه تو.می گویم پس من کجام؟می گوید نمی دونم که....تو دور دورایی من نمی بینمت...می دانستم حالا که دارم می روم بهانه خواهد گرفت می گویم برام خرگوش بکش ....او کنار خانه ام خرگوش می کشد....کوله ام را می اندازم پشتم و می گویم ماه مان من دارم می رما....بغلم می کند سرم را می چسباند به سینه اش...می گویم من که آخر هفته ها اینجام همش...صورت مثل ماهش را می گیرم توی دستم ...بغض می کند....می گویم مادر من مراقب خودت باش من خوبم....کوله ام را می اندازم پشتم و فندوقی را آرام بوس می کنم و....
توی راه به خودم وعده دادم...گفتم برگردم کلاس ها و سر شلوغی ها یادم می برندچه دلتنگ خانه هستم...دلتنگ ماه مان و آقا جان...چشم های مهربان فندوقی یادم می رود......وعده داده بودم از اندوه و دلتنگی می نویسم و حالم خوب میشود...به خودم وعده دروغ داده بودم...هنوز بغض ماه مان روی سینه ام سنگینی می کند...کلمه ها از من فرار می کنند و من تلخ م...تلخم...من دلم فریاد می خواهد.غم دنیا روی دلم سنگینی می کند ونفس کشیدن برایم سخت تر از نفس کشیدن توی عمق دریا شده و درد در گوشه دلم خانه کرد....من..
من خوب می شوم...
سرم را از روی لپ تاپ بلند می کنم.نفس عمیق می کشم انگار بوی ماهی سوخته زن قصه ام توی اتاق م پیچیده....
-دلت چی می خواد؟
+کسی برام کتاب بخونه و من کنار پنجره باایستم و به بارون نگاه کنم....:*
۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۴
نبات