خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

پیامبر مهربانی ها شما امشب به من هم لبخند می زنید؟

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

علی می گوید ششصد سال بود که وحی قطع شده بود...شش صد سال بود که پیامبری برای زمین نفرستاده بودخدای مهربان....شش صد سال بود که قصه عیسی تمام شده بود.بعد پیامبر مهربانی ها رافرستاد.....خدا حبیبش را وقتی فرستادکه.....خواب امت ها طولانی شده بود....فتنه ها جدی شد....اتش جنگ ها شعله ور....نور دنیا گرفته شده و تاریکی همه جا را احاطه کرده.....دنیا چهره فریبایش را نشان داده....برگ های زندگی زرد شده.....نومیدی بارور شده.....آب رحمت فروکش کرده....مشعل های علم فروکش کرده...دنیا چهره خشن و موذی اش را به اهلش نشان داده....چقدر دنیایشان شبیه به دنیای الان ماست...محمد را برای روزهای مبادا نگه داشته بود و توی یک همچین شبی محمدش را فرستاد....کاش توی همچین روزهایی هم مهدی اش را برای دنیای تاریک ما بفرستد.....

امشب می روم خودم را زیر عبایش پنهان می کنم.....من که کمتر از ان یهودی نیستم که روی سرش خاکستر می ریزد و بعد می رود به عیادتش.....کمتر هم باشم..او مهربان عالم است.......امشب خودم را زیر عبایش پنهان می کنم....امشب لب هایی که بر دست های فاطمه بوسه زده را امانت می گیرم برای خودم...امشب زار خواهم زد....تا حبیب خدا دست بکشد روی دل م و آرام شوم....

اللهم عجل لولیک الفرج.....

۹۵/۰۲/۱۵
نبات