خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

بی تو می رفتم تنها،صبوری مرا کوه تحسین می کرد

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ
هیچ وقت تا این اندازه از نبات بیزار نشده بودم....امروز دل م خاسته بود حرف بزنم....قوی باشم....محکم باشم.....آرام تر باشم و صبور تر.....اما گربه بغض چنگ انداخت به گلویم.....اشک قل خورد روی صورت م......بغض کلمه های م را برید....نبات ارام صدایش را برد بالا......فقط صدا بود...صدایی که می خاست بلند باشد تا شنیده شود....تا دیده شود.....نتوانستم نبات ی که دل م می خاست باشم...من بیزارم از این نبات....
مادری صبح برای م گریه کرد....شانه های کوچک م شد تکیه گاه درد های بزرگ یک مادر....نبات انقدر بزرگ شده که سنگ صبور یک مادر باشد؟....
پرسید خواب چی دیدی؟...گفته بودم هیچی.....بعد انگار یادم امده باشد...خواب دیده بودم کسی من را حبه صدا کرده بود....حبه گفتنش را دوست داشت م....
دل م سفر می خواهد...


۹۵/۰۲/۱۸
نبات