خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

عباس،تولدت مبارکـــ

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ب.ظ

چقدر دلم می خواهد کنارتان بنشینم...برایتان یک فنجان چای نبات بریزم......یک تکه کیک را بگذارم توی پیش دستی بگذارم جلویتان.....همین قدر ساده و بی تکلف.....بعد حرف بزنیم....راستش تا خود الان فکر میکردم شما مجرد هستید.....اما دیدم نه لبابه بانو دلتان را برده و ثمره عشقتان هم دو پسر بوده.....دل م می خاست یک امشب حرف زدن بلد بودم.....شبیه یک بردار...شبیه یک کهنه رفیق....کنار هم می نشستیم و درد و دل می کردم....برایتان می گفتم چه چیزی غمگین م کرده....چه چیزی این همه سال دارد ضجرم می دهد....زخم هایم را نشانتان می دادم....برایتان می گفتم دوست ندارم بد باشم یا بدجنس...عباس دارم بد می شوم خیلی زیاد.... و خجالت می کشم....اشک هایم که قل می خورد شما پاک میکردید و ارامم میکردید.....خیلی دل م می خواهد یک شب بدون ترس بخوابم..بدون هیچ فکر و دغدغه ای...چقدر دوست داشتم حرف بزنم واقعنی.......اسمتان  را دوست دارم....عباس را که صدا می کنی ته دل ادم یک جور خوبی محکم می شود.....ته دلت قرص می شود....شاید برای اسم تان نیست برای بودنتان است....حس می کنم شما قد بلندید و چشم هایتان زیادی زیباست......همیشه ته ذهن و خیال م شما مرد زیبایی هستید....عباس....دلهره دارم و ترس....همه ی همه اش  دوست دارم یاد بگیرم هر چه خدا بخواهد همان می شودها....سخت است خیلی....توکل یادم می دهی؟.....کمی از توکل و باور خودت...عباس کاشکی می شد سرم را بگذارم روی پاهایت ...زل بزنم به چشم هایت و حرف بزنم....حرف بزنم......عباس زیادی دل م خاست....کاش دست بکشید روی دل م...زخم هایم خوب شود...کاش دست بکشی به دل م.....عباس جان چشم های زینب....هوای چشم های همیشه بارانی ام را داشته باش..... 

۹۵/۰۲/۲۱
نبات