خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

پنجم شعبان هم رسید....

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

مدینه را بلد نیستم....آفتابش داغ است؟.....کاش می شد سایبان قبر بودم برایت...کاش می شد کنار قبرت درخت بزرگی بکارم که سایه بشود و افتاب اذیتت نکند.....کاش می شد همین امشب یک شیشه گلاب کاشان می اوردم می ریخت م روی قبرت.....بالای قبرت گل محمدی می کاشتم که هم قبرت زیبا شود هم خوش عطر.......همان جا کنار قبرت می نشستم....نگاه می کردم.....بو می کشیدم....عطر یاس را بو می کشیدم.....در شهرمان بچه ها با دست های کوچکشان ریسه می بندن.....شهر را چراغانی می کنند...برای امدن مهدی.....کوچه ها را اب و جارو میکنند...هر خانه یک شمعدانی می گذارد کنار در....پرچم های سبز یا ابا صالح را به در و دیوار اویخته اند....منتظرن....شهر...کوچه...بچه ها..بی قرار و بی تاب آمدن مهدی هستند.......منتظر آمدن مردی با عبای سبز و صدای مهربان.....مهدی شبیه کدام یک از شماست؟.....چرا نمی اید؟....اگر مهدی بیاید برای قبرت حرم درست میکنیم....آفتاب داغ هم اذیتت نمی کند....نکند اجازه بدهی یک روزی هم آمدن به مدینه بشود حسرت.....حسرت دل هایی که ان دورها می نشینند و زیارت نامه  می خوانند....باد عطر بودنتان را برایشان می برد....نکند مدینه هم مثل دیدن چهره مهدی بشود حسرت.....

سلام بر تو ای پسر حسین.....

+رعد و برق می زنه وحشتناک.....ته دل م دارم از ترس سکته می کنم....

۹۵/۰۲/۲۲
نبات