خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

بی تردید پروردگارم با من است....

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۴۹ ب.ظ

چون آن دو گروه یکدیگر را دیدند، اصحاب موسى گفتند....حتماً ما به چنگ آنان خواهیم افتاد.... موسى گفت...این چنین نیست، بى‏تردید پروردگارم با من است....و به زودى مرا هدایت خواهد کرد..... پس به موسى وحى کردیم که....عصایت را به این دریا بزن. پس دریا از هم شکافت و هر پاره‏اش چون کوهى بزرگ بود...و موسی و هر که با او بود را نجات دادیم...*شعرا61

تو را به هزاران اسم صدایت زده ام.....بلد نیستم تو را ان طور که شایسته ی خدای ات است صدا کنم....آقای مهربان من را گوش کن....من را نگاه کن.....ببین چقدر پر از ترس م....ببین چقدر پر از نا امیدی هستم....بلد نیستم تورا.....مهربان خدااز تو نخواهم از که بخواهم؟....بروم سراغ کدام خدا که مهربان تر از تو باشد؟.....مهربان م امید به تو نداشته باشم چه کنم؟هان؟.....دارم با تمام دل م چنگ می زنم به خدای ات....به قدرتت...به باور اینکه فقط کافیست تو بخواهی.....مهربان م می ترسم....می ترسم تو نخواهی....دل م یقین موسی می خواهد....انجا که رسید به دریا.....لشکر فرعون پشت سرش بود....دوست هایی که به حرف هایش ایمان اورده بودن کنارش.....جلوی رویش دریا....راه نجاتی نبود....باید نا امید می شد...امتحان تو سخت بود.....همه جا پر شده بود از نا امیدی...همه چیز می گفت موسی خدا تنهایت گذاشته.....اما موسی مثل من نبود....با باوری از عمق وجود گفت.....خدا هیچ گاه من را تنها نمی گذارد....همین جمله اش کافی بود تا تو باور کنی چقدر باورت دارد.....فرشته وحی امد و گفت موسی عصایت را بزن به دریا.....آقای خدا من تسلیم تو.....باشد هر جور که تو می خواهی....هر جور که تو برای م نوشتی.....فقط کاش بلد بودم که باید توی این روزهای سخت چه کنم.....مهربان م.....تنهایم نگذار....حتی اگر گفتم برو...حتی اگر خاستم با تو لج کنم.....بمان.....مهربان م دست هایم را میگیری؟.....چرا داری اینجوری نگاهم می کنی؟.....همیشه لج می کردم اما این بار رام هستم....ترسیده ام خیلی زیاد....نبات امروز دلش شکست....دنیای نبات امروز رسید به اخر.......دل م برای تمام غربتش سوخت....وقتی از تمام راه های رفته خسته شد و نشست زمین....گفت خدا......تمام راه هایی که رفته رسید به بن بست......مهربان خدا نگاهش کن.....صدایش را بشنو....نبات جز تو کسی را ندارد.....نوری....امیدی....لبخندی....نوازشی....باشد مهربان م؟ 

۹۵/۰۲/۲۷
نبات