خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

سمانه اولین کسی بود که گفت نبات  اولین بار انقدر ازت بدم اومد که نگو.....تازه امده بودیم این محله......یک گوشه ایستاده بودم و داشتم ابنبات می خوردم....سمانه امد جلو و گفت تو خواهر محمدی؟....جوابش را ندادم.....بستنی دو قلوی کیم اش را نصف کرد و گفت بگیر..اول فک کردم محمدهستی که روسری سرش کرده.....ما می خایم وسطی بازی کنیم میای؟.....نگرفتم و نرفتم......سمانه می گویدانقد ازت بدم اومد....دل م نمی خاست دیگه ریختتو ببینم....تمام نفرتش را ریخته بود توی کلمه ها....وقتی ان روز بالای سرش قند می سابیدم و به مهدی گفتم خوب رفیق م دزدی... وبغض هایم را قورت دادم.....سمانه گفته بود تو بهترین و قشنگ ترین اتفاق زندگی م هستی.....سمیرا بعد ها گفته بود....نبات  اون روز تو حیاط مدرسه تو حیاط که جمع شده بودیم تو با همه دست دادی و حرف زدی رسیدی به من انگار منو ندیدی هیچی ازم نپرسیدی....انقد ازت بدم اومد...وقتی آن روز توی حیاط زیر درخت توت زار زد و شانه شدم برایش...گفته بود فکر نمیکردم دختری که اولین بار اون  همه ازش بدم اومده یه روزی بشه بهترین و قشنگ ترین اتفاق زندگی م......سحر همیشه می گوید اولین روز توی سالن دل م نمیخاست تو باشی....هیچ وقت هم نگفت چرا....اما گفته که چقدر توی اولین روزها از من بدش امده...آن روزی که دخترش را بغل کرده بودم و او با تمام بغض هایش هق هق زده بود و من گوش شده بودم....گفته بود تو بهترین و قشنگ ترین اتفاق زندگیم هستی....رقیه توی خوابگاه....آخر های ترم بود....یک شب رختخواب پهن کرد...داشتم ساختمان داده می خواندم.....دیدم دارد نگاهم می کند....گفته بود تمام زورم زدم که باهات هم اتاقی نشم و نشد.....از بقیه بچه ها شنیده بودم که از من بیزار است....اما دلیلش را نفهمیدم.....گفته بودم چرا از من بدت می اومد؟...خندیدو نگفت....وقتی روز تولدم برای م  زنگ زد و من حتی فکرش را هم نمی کردم که یادش بماند گفته بود....نبات  تو بهترین و قشنگ ترین اتفاق زندگی م هستی..نعیمه همکاری که انقدر عاشق م شده بود که دلش می خاست زن برادرش شوم.....مژگان امروز گفت نبات اولین برخوردتو درست کن.....من بلد نیستم....اولین برخوردم چگونه باشدکه دوست داشتنی به نظر بیایم؟....چگونه باشم که اگر دوست داشتنی نباشم لااقل نفرت انگیز نباشم؟؟؟....چرا بهترین های زندگی ام اول از من بدشان امده؟.....من بعد از دختری به دنیا امده ام که مُرد....صورت سفید و چشم های ابی داشته....من گندمی با چشم های قهوه ای تیره....حتی ماه مان هم ان روزهای اول من را دوست نداشته....چگونه به ادم هایی زندگی ام بگویم من را فقط با یکبار دیدن کنار نگذارید....صبر کنید...مجال بدهید....تلخی قصه وقتی است که گاهی بعضی از ادم ها را فقط و فقط یکبار می بینی...تا ابد داغش می ماند به دلت...که اگر دوستت داشت....آخ...

سمانه رفیق 18 ساله...سمیراو مژگان  رفیق 15 ساله....سحر و رقیه و فرزانه رفیق 8 ساله....



۹۵/۰۲/۳۰
نبات