خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

تولدت مبارک.....

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ب.ظ

امشب کم تر از شب قدر نیست.....امشب خداگفته دست هیچ کس خالی بر نمی گردد.....امشب را شب زنده دار باشیم...حتی اگر ذکری نگفتیم....امشب فقط بیدار باشیم.....به مردی فکر کنیم که هزار و خرده ای سن دارد.....به مردی که آخرین بازمانده خدا روی زمین است....به مردی که بوی حسین می دهد..سلام بدهیم به کسی که عین الحیات است...خود سرچشمه زندگی.......امن یجیب بخوانیم که بیاید....من خسته ام....دل م تنگ است برای بوی حسین......و ان یکاد بخوانیم و فوت کنیم سمت.....کدام سمت؟؟؟؟.....

همش بغض دارم....ته دل م یک جور عجیبی مستاصل است.....نبات گم شده.....سال هاست که دیگر نمی بینمش....بغض...بغض...بغض....

امشب دعا کنیم برای همدیگر که خدا با رنگین کمانش قصه دل ما را بنویسد.....اول دعاهایمان هم برای حال خوب مهدی دعا کنیم.....دعا کنیم وقتی ما را می بیند لبخند روی لبش بنشیند....دعا کنیم زود بیاید.....تنهاست....

من تنهایی غذا خوردن دوست ندارم....وقتی می آیم خانه باید کسی منتظرم باشد....تنهایی خرید کردن دوست ندارم...تنهایی سفر کردن دوست ندارم....تنهایی خندیدن معنی ندارد...تنهایی گریه کردن مزخرف ترین حس دنیاست......مهدی من تو را بلد نیستم..اما دل م برای این حجم بزرگ تنهایی ات سوخت اقا....کاش امشب سری به دل مضطر من هم بزنی.....مهدی یک فنجان چای با عطر گل محمدی بریزم برایت؟.....

بغض دارم....دل م گریه می خاد....

۹۵/۰۳/۰۱
نبات