خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

سنه قوربان جیرانوم.....

يكشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ب.ظ

پیراهن بلند سرخابی  را تن م می کنم.....موهایم را رها می کنم روی شانه های م.......بالای چشم های م را مداد سیاه می کشم.....پایین ان را سبز.....لبخندم را قرمز می کشم.....خودم را توی اینه نگاه می کنم.....می چرخم....گوشواره های بلند مروارید را توی گوش م می کنم.....دستبند مسی که وسطش دو پاپیون است بین ان ها یک لاو.....پرستو برای تولد م خریده را دست م می بندم......دوباره نگاه می کنم.....می روم دور تر.....موهای سیاه بلندم را سنجاق می کنم به گل های قرمز.....اهنگ ترکی را پلی می کنم....کسی خانه نبود.....من بودم و تنهایی.....من بودم و دلتنگی....امروز نبات غمگین را نمی خاستم......فکر کرده بودم باید شاد باشم....باید تنهایی را دوست داشته باشم.......فرداها را سپرد م به خدا...گذشته ها را فراموش کردم.....حتی برای چند ساعت.....فکر کرده بودم چرا باید غصه بخورم؟وقتی هیچ کاری از دست م بر نمی اید؟....وقتی من هر چقدر هم زور بزن م باز این خداست که باید بخواهد.......وقتی خدا ادعا می کند من را دوست تر دارد......پس همه چیز را سپردم به او...گفتم حواست باشد به دل م همین......بعد خودم را سپردم به اهنگ...اولش فقط راه رفتن بود و دور خود چرخیدن...رقص م نمی امد....اما بعد با اهنگ هماهنگ شدم......کمرم را تاب دادم...دست هایم را...پاهایم چه خوب بلد بودن با اهنگ پا به پا برقصن......رقصیدم......حال م خوب شد....صورت م گل انداخت....خیلی وقت بود تنهایی نرقصیده بودم......من هنوز هستم....هنوز زندگی را از یاد نبرده ام....هنوز هم می توان م....

۹۵/۰۳/۰۲
نبات