خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

بزار مهتاب و پیرهن کنم،چشم تو رو روشن کنم....

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ

برای م گل قلمه کرده بود،گفت اسمشو نمی دونم چیه،اما ببین چه برگاش سبزه،نباید افتاب بخوره.دست کشیدم به برگ های که بلند بودن و باریک.گفتم بوی خزه میده که!گفت  ادم یه جا بمونه خزه می بنده. آرام گفت م  من خزه بستم؟گفت نه.اما داری سی ساله میشی وهنوز به این چیزای کوچیک دل خوشی.به خودت بیا دختر.بعد چشم های م باران شد.پرسیدم منو تو سی و پنج سالگی چه جوری می بینی؟گفت یه خونه داری با یه عالم گل.به دخترت داری شیر می دی.به پسرت هم داری یاد می دی ب مثل بابا.موهایم را باز می کنم.گفت آشپزی ات خوب شده اما نه به اندازه مال منا.میدونی که من تجربه م بیشتر از تو.مهدی باید پز منو به شوهرت بده.خنده ام گرفت.یه باغچه داری پر از گل.درخت میوه هم باید داشته باشی چون مردت ورشکسته میشه از بس برات میوه ده کیلو ده کیلو بخره با یه یکی دو کیلو هم که چشت سیر نمیشه.خندیدم.تکیه می دهم به پاهایش.می گویم مثل رویاهای که برام می بافی موهامو قشنگ بباف.گفت بیا از ادمی حرف بزنیم که تو زیادی دوسش داشته باشی،اونم تو رو زیاد ترتر دوس داشته باشه.بعد از مردرویاهایم گفت.گفت دل تو باید ببره.چشم ابروش مشکی باشه.گفتم حالت نگاهش شبیه اقا م باشه.گفت قدش بلند باشه.گفتم گردنش بوی خوب بده.گفت هیجان و حستو دوس داشته باشه.گفتم صداش قشنگ باشه. پرسیدتو چرا این همه صدا دوس داری؟گفتم اروم میگیره دل م.گفت چه کاریه یکی اینجوری ریز ریز کنیم؟یکی باشه که تو کنارش اروم بگیری.گفتم اون م اروم بگیره.گفت نبات ببخش.گفتم بخشیدم خیلی وقته.اما نمی تونم فراموش کنم.بغض کردم.باران داشت می خورد به شیشه های پنجره.می روم توی بالکن.دست هایم را دراز کردم که قطره های باران را بگیرم.دست هایم را گرفت گفت آن مرد در باران با اسب امد.گفتم فعلن که میبینی یه خر هم نداره با خر بیاد.گفت هیس دیدی مرغ امین همین الان از رو شونه هات پر کشیدا.غرق شده بودم توی نبات سی و پنج ساله. دل م خاسته بود یک امشب،به خانه ای فکر کنم که حیاطش باغچه ای دارد با گل های یاس و رز سفید و قرمز.درخت گیلاس هم دارد.خانه پر باشد از بوی زندگی.به پسری که دارد با خواهرش بازی می کند.مردی که جلوی تلویزیون خوابش برده. چقدر دوست ش دارم؟؟؟من به مردی فکر کردم که با بوی تنش آرام بگیرم.به مردی فکر کردم که تمام دل خوشی هایم خنده اش باشد.....


۹۵/۰۳/۱۲
نبات