خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

نه اینکه فکر کنی امده ام منت کشی.نه هنوز دلگیرم ازتو.هنوز تمام لحظه های م مزه بادام تلخ می دهد.روزه هایم که جز گرسنگی چیزی نبود.نمازهایم را که میخوانم زود می بری پیش فرشته هایت و پزش را می دهی؟می دانم پز دادنی نیست تو همین ها را می خواهی.بیا بردار و ببر قران خواندن هایم را روزه هایم را نماز هایم.ببر.تو بنده رام میخواهی و مطیع.من سرکشم.دیدی که از درد پناه بردم به غریبه هایت؟دیدی قران ارامم نکرد؟دیدی؟ترسیدم.ان روز که مهدیه زنگ زد دیدم چقدر نامهربان بودی با من.حتی نامهربان تر از ان روزی که او برای همیشه رفت.شکستن ریز ریز غرورم را می بینی و لذت می بری؟ان شب وقتی تا خود سحر با فاطمه حرف زدیم دیدی زل زد توی چشم هایم و گفت من جای تو طاقتشو نداشتم.تا به حال جز خودت دردم را برای کسی گفته ام؟تا به حال کسی جز خودت دلیل دلتنگی هایم را می داند؟اینجایی که ایستادم قرار نبود باشم و تو کردی.تو.قسم به همین نی نی اشک هایم نمیخاهم بد باشم نمیخواهم چیزی باشم که تو دوست نداری بد بودن هایم را ببخش.بخشیدن بلدی؟شب های قدر نرفتم مسجد.ادم های خیلی خوبت لایقش هستن نه من.اصلا می رفتم مگر تحویلم می گرفتی؟مگر توی همه این سال ها که مهمانت بودم جز درد چیز دیگری دادی؟خودم میکنم؟گلو دردم را می بینی؟انقدر این روزها بغض کردم و گریه نکردم که الان گلویم ورم کرده.تا به حال گلو درد داشته ای؟می فهمی؟سخت نیست؟سخت است به جان خودت سخت است دیگر.نه اینکه فکر کنی منت بخاهم بگذارم ها.دیگر نمی توانم.بیا خدایی کن.تو که لعنتی اگر بخواهی اگر فقط بخواهی خورشید ازغرب طلوع میکند.اگر بخواهی....چرا نمیخواهی؟چرا داری با نبات اینگونه رفتار میکنی؟ببین زمین خوردم.ببین هنوز خراش زانوهایم خوب نشده دوباره.ببین چرک بسته.بیاببوس تا خوب شود.گفته بوم راضیم.من غلط کردم.من خیلی خیلی غلط اضافه کردم.من راضی نیستم.من دیگر راضی نیستم.اقای خداباش مثل همیشه.مهربان تر باش اقای خدا.مهربان تر بودن بلدی؟

۹۵/۰۴/۱۴
نبات