خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

خیلی وقته نفس هاتو کم دارم.

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ

دعوت م کرده بود که باهم برویم بیرون.حرف زده بودیم.گفت نبات مامانم از توخیلی خوشش میاد.عمه م که واسه پسرش تو رو خاسته مامانم گفته حیف نبات.غلط کرده.به حرف هایش گوش می دادم و فکر میکنم به نباتی که دیگران می شناسند.نباتشان را دوست ندارم.می گوید چند شب پیش داداشم تو رو بهمون پیشنهاد داد.نگاه م را از روی بند کیف م بر می دارم و می گویم داداشت 72؟می گوید اره 6 سال تفاوت سنی دارین.برای ما مسئله ای نیست.لبخند می زنم.او حرف می زند.

تا همین چند وقت پیش فکر کردم بجز مادرم،خودم هم باید به همسرم پسرم بگویم.اینگونه که پیش برود فندقی هم همسر من را پسرم خطاب می کند.

نبات اذیتم می کند خیلی زیاد.

فردا روز مهم ایست برایم.دعای م می کنید؟


۹۵/۰۴/۱۵
نبات