خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

هزار هزار بوس برای کامنت های پر از مهرتون

دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۳ ق.ظ

قرار نبود که همدیگر را نگران کنیم.قرار نبود که بد باشیم.قرار نبود که کسی اگر خاست حتی دل بکند  ،بی هوا برود.قرار نبود کسی برای خاطر دل خودش دل دیگری را....قرار نبوده و نیست دل های را نگران خودت کنی که روح عریانت را لمس کرده اند.قرار نبود عادت کنیم به رفتن.قرار نیست و نبوده .من شرمنده چشم های نگرانتان و دل های مهربانتان.بی هوا رفتنم دست خودم نبود.خدای مهربانتان دست م را گرفت و گذاشت وسط یک عالم ترس و دلهره و تردید و رفتن.این دومین بار است که دارم رفتن را می کشم.این دومین بار است که دارم جان می کنم تا دل بکنم از تمام وابستگی هاو دل بستگی های م.این دومین بار است که دارم تمام زورم را می زنم که لبخند بنشانم گوشه دل م با تمام دردهایش.این دومین بار است که دارم می جنگم برای دل م.این دومین بار.....دل م.....


۹۵/۰۵/۱۸
نبات