خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

به من خسته و بی حوصله رحم کن.رحم کردن بلدی؟

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

نبات خسته بود و تمام دلش یک خواب راحت می خاست و من کشانده بودم توی خیابان ها تا برای تمام هفته اش خرید کند.برده بودمش توی یک فروشگاه و دست برده بودم توی قفسه های که قبلا حتی یک بار هم ندیده بودمش.توی قفسه ها می گشتم و فکر می کردم چه طعمی و چه رنگی خواهد داشت غذایم.رفته بودم بازار تره بار و آخر شب چیزی نداشت برای دختری خسته جز میوه های پلاسیده .نشسته بودم وسط خرید های م و نگاه می کردم به تفاوت نبات دیروز و امروزم.وقتی از فروشگاه می آمدم برای نبات یک جعبه دستمال کاغذی رنگی رنگی خریدم که یک بوی خاصی داشت.تا وقتی که هوای چشم هایش بارانی می شود و شرجی بتوانم اشک های ش را پاک کنم.نبات دلش سفر می خواهد نمی برمش.نبات دلش شادی می خواهد و خنده ندارم.نبات دلش یک روز ارام و بی دغدغه می خواهد ندارمش.نبات دارد از هم متلاشی می شود و یک گوشه از این شهر دارد زار زار گریه می کند و من...من فقط نگاهش می کنم.فقط نگاهش می کنم و تمام آرزوهایش را با بغض های م قورت می دهم.

امروز ظهر دست گذاشتم روی شانه اش اما دست م را پس زد و گفت کاش بمیری و من فقط اشک ریختم و نبات تمام غرورش شکست اما آرام و نجیب تر از همه روز های زندگی اش که می شناختم بی هیچ حرفی نگاه م کرد و گفت منو تا اینجا کشوندی برای چی؟من فقط زل می زنم به تکه تکه های نبات.انگار تا همیشه دنیا نبات قرار است تکه تکه شود.عادت کرده م به اینکه همیشه نوبت دل نبات که شود یک تکه جدا شود.عادت کرده ام به اینکه همیشه تکه ای از دل نبات جدا شود ونبات آرام تر و نجیب تر چشم های پر از اشکش را بدوزد به زمین و حرفی نزند.عادت کرده ام و نبات دیگر من را دوست ندارد.کاش جایی بروم که دیگر چشم های نبات را نبینم.کاش دور شوم از این نبات.کاش....


۹۵/۰۵/۱۹
نبات