خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

تمام خنده های م را نذر چشم هایت کرده ام

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۹ ب.ظ

می نویسم آجی می گوید دیروز فندقی لباساتو برداشته به خودش می چسبونه و گریه میکنه وماه مان هق هق گریه می کنه.پشتم تیر می کشد اما می گویم درد بکش به درک کَکم هم نمی گزد.انگار تمام بدن م می داند که هر چقدر هم آه و ناله کند برای م مهم نیست.همه ی تنم می داند که باید سگ جان باشدجز این دل نازک نارنجی که هر کاری کردم انگار نه انگار.کسی توی گوشم زمزمه می کند گاه می اندیشم تو به یک لبخند می توانی این فاصله ها را برداری.....بیشتر بغض م می آید لعنت به فاصله.لعنت به دوری.کمرم می خواهد از وسط نصف شود و می گویم به درک.می گوید دراز بکش خیلی درد دارم.می گویم مهم نیست واسم.بیشتر تر درد می کشد.غش می افتد توی دل م.کمرم با مظلومیت می گوید صبح تا شب پشت سیستمی بسه دراز بکش روزا که می گی کار دارم الان یکم دراز بکش.می گویم روزا برا خودم نیست الان براخودمه برا دل خودم پس خفه شو.درد امانم را می برد و من محلش نمی دهم.چرا؟چون دل م کلمه می خواهد دل م نوشتن می خواهد.خانه پر شده از بوی خورشت کرفس.من دلتنگ م برای نوشتن.می خاستم از غربت بنویسم.از دوری،فاصله.می خاستم بنویسم برای خاطر دل م گذشتم از همه چیز و همه کسم که بتوانم فقط یکبار یکبار برای دل م زندگی کنم.می خاستم بنویسم چقدر دلم را دوست دارم.اما درد دارد امانم را می بردو اینبار هم مثل همه بارها نشد از دل م بنویسم.دل م مثل بچه های خجالتی سرش را قایمکی از پشت تمام دلتنگی ها بیرون کشیده پشت پیشخوان غم نگاه م می کند و پشتم تیر می کشد یادمم می رود هزار باره از دل م بگویم.


۹۵/۰۵/۱۹
نبات