خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

گریه با چشم من گریه شد.

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ق.ظ

نشسته ام کنارگل ساناز و علی زند می خواند.فاصله گرفته ام از همه چیز و از خودم دور تر شده ام.یاد روزهایی می افتم که دخترکی با کتانی های سفید و گوشواره های بلند درسنگفرش های خلوت خیابان با دو بال بزرگ پرواز می کرد و تمام غمش شکستن ناخن های بلند ش بود.چقدر لبخند به صورت دخترک می آید وچه سبکبال است این دخترک.می خواهم دست های دخترک را بگیرم.صدای خنده دخترک گوشه دیگری از دنیا به گوشم می رسد.دنبالش می روم می خواهم دست های دخترک را بگیرم وبال های دخترک شکسته و چشم هایش بارانی است .دست های م را دور می کنم و نگاه می کنم به دخترک....جان دادن است دل کندن.چه سخت است بریدن. انگار کن که بخواهی تمام شب هایت را روز کنی و بخواهی خورشید را بیاوری وسط وسط سیاهی شب.انگار کن بخواهی تصویری را ازتوی قاب عکس پاک کنی.صدایی را ازترانه ای پاک کنی.....


۹۵/۰۵/۲۱
نبات