خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

حال م با همین گل ها خوب می شود....

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۳ ب.ظ

داشتم با آب و تاب قصه ای را برای بی تا و فرانک تعریف می کردم.دست های م را بالا و پایین می بردم با تمام جزئیات تعریفش می کردم.وسط حرف زدن های م شیما گفت نبات می دونستی چقدر قشنگ حرف می زنی؟صدات خیلی قشنگه.خیلی خوب تعریف می کنی.دیگر ادامه ندادم.مکث کردم.پشت سرش فرانک گفت نبات قیافه ات نشون نمی ده چه دل مهربونی داری ادم فکر می کنه از این دخترای افاده ای هستی که با یه من عسلم نمیشه خورد اما وقتی نزدیکت میشه تازه آدم می فهمه چه دل مهربونی داری چ قدر احساساتی و مهربون هستی.نسیم اضافه کرد تو خیلی اروم و صبوری.وقتی ادم باهات حرف می زنه اروم میشه تو حتی غذا خوردنت هم ارومه.موهای بلندم را از روی شانه های م جمع می کنم نگاه می کنم توی ایینه به چشم های نبات.

دل م می خاست ارامش م را،صبرم را،هیجان م را،دل م را ببرم ته یکی از گنجه هایم قایم کنم تا دست هیچ احدی به آن ها نرسد.دل م می خاست بگویم من خیلی خیلی بیشتر از این ها هیجان داشتم و ذوق.خیلی بیشتر از این ها آرام بودم.خیلی بیشتر از این ها مهربان بودم و توی هزار توی سخت زندگی تکه تکه شده ام و هر تکه از وجودم را دردی،حسرتی،دروغی فتح کرد.این ها آخرین تکه های روح من است.آخرین ها.ساحل دست می برد لای موهای بلندم و می گوید کاش موهای من م مثل مال تو این جوری لخت و سیاه بود.لبخند می زنم و فکر می کنم من چه دل خوشم به همین دل خوشی های ریز ریز کوچک.به موهایی که بلند است.به اینکه هنوز ته ته ته ته قلب م هنوز می توانم چنگ بیاندازم به امید های ریز ریز و دل خوش باش م به اینکه روزهای رنگی رنگی می رسد از راه.


۹۵/۰۵/۲۲
نبات