خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

سیزیله اورگمی اوستو.....

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۱ ب.ظ


این همه آرام نفس نکش لعنتی کمی تنها کمی بلند تر نفس بکش.بگذار داغی نفس هایت را زیر موهای م حس کنم.بگذار دست هایت را وقتی روی تنم می لغزد را باور کنم.نمی خواهم باور کنم تو می خواهی این همه درد بکشم.نمی توانم باور کنم دوستم نداری.نمی توانم دوستت نداشته باشم.نمی توانم رهایت کنم.نمی توانم و می خواهم یکبار وقتی با درد می آیم سراغت من را زیر بلوزت پنهان کنی و بگویی حق نداری گریه کنی و من حواسم برود پی سینه ستبر و بزرگت و باور کنم تو ....مهربان م می ترسم ازحجم این همه دوست داشتن و باوری که به تو دارم.تو دست م را گرفتی و اوردی اینجا.تو کردی.می بینی حال این روزهایم را؟می بینی دائم سرم پایین است و انگار باید شرمنده باشم؟می بینی غرور و عزت نفس م را چگونه می فروشم؟کم می گذارم؟تلاشم کم است؟نمی توانم آدم هایت را درک کنم.نمی توانم بدجنس باشم.نمی توانم بد باشم.می فهمی وقتی تمام وجودت دلت می خواهد کسی به تو بگوید ممنون امامنتظر هستند که خطایی بکنی و ایراد بگیرند.خسته ام.خدا من بدم؟هان؟واقعا معنی رفتارهایت را نمی فهمم.من را دوست نداری؟نمی خواهی صدایم را بشنوی؟از من بدت می آید؟می بینی امشب تولد امام رضاست.دیگر مشهد نمی خواهم.هنوز آن شب تار با آن سیاهی جاده ته ذهنم مانده است.خسته ام.می بینی چگونه دیگر نمی خواهم؟می خواهم فقط آرام باشم.بیا امشب بغلم کن همین.من بغلت را می خواهم.من خود خودت را می خواهم.مهربان بودن هایت را.حواست هست به نبات که دارد ذره ذره اب می شود و هی می گوید خدا هست.خدا بخواهد.....


۹۵/۰۵/۲۳
نبات