خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

تو مثل التماس من می مونی....

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۴ ب.ظ


روز های خوبی را نمی گذرانم.روزهایم تلخ است.پر از دلهره.گاهی دل م می خواهد همه چیز را رها کنم و بروم.بروم کجا؟دل م می گوید نبات تا کی باید من را فدای غرورت کنی؟تا کی؟یک بار هم به من رحم کن.با همه حال بد شدن ها مانده ام.برای دل م.فکر می کنم هر چیزی بهایی دارد.نمی دانم می ارزد که این روزها را تاب بیاورم؟ارزشش را دارد که بهایش بشودشکستن غرورم؟

شب ها نمی توانم از درد زیاد بخوابم.اما قرص هم نمی خورم .می دانم مال روح آشفته ام است که پشتم تیر می کشد.صبح ها با درد بیدار می شوم و شب ها از زور درد نمی توانم بخواب م.

تمام این روزها دارم به خاطره دیروزها فکر می کنم.به دختری فکر می کنم که موهای چتری اش را ریخته روی پیشانی بلندش و لبخندش را قرمز کشیده و دامن بلند بنفش پوشیده.این دختر احمق دارد عذاب م می دهد با ان خنده های از ته دلش.برای من همین مانده روی بلند ترین ویرانه های دل م بایستم و بگویم خوب شد تموم شد.خوب گذشت.دیگه نمی تونه آزارت بده

دست برد لای موهای م.زل زد توی چشم های که اشک نی نی می کرد.پیشانی ام را بوسید.دست هایش رها کرد موهای اشفته ام را.گفت مراقب خودت باش.خداحافظ.

 

 

۹۵/۰۵/۲۷
نبات