خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

یاد تو چه می کند با حال خراب من....

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

لباس ها را می اندازم توی ماشین.لباس ها توی ماشین می چرخد و فکرها توی سرم.پیاز رنده شده را سرخ می کنم و فکر می کنم به حرف های محمود.گفته بود نبات او گفته اگه برگردم عقب باز نبات انتخاب میکنم.اینبار از دستش نمی دم.اینبار.....سبزی را که ریختم خانه پر شد از بوی قورمه سبزی.آشپزخانه ام پرده ندارد که بزنم کنار.پشت پنجره اتاق م درختی نیست که ساعت ها چشم های بارانی ام را ببیند و دل تنگ درخت آشنا با دردهایم می شوم.دلتنگ پنجره ام.می نشیم روی مبل نارنجی رنگ رو به روی دیوار گلبهی مایل به نارنجی.لاک قرمز را بر می دارم می کشم روی ناخن های کوتاه و گردم.ساره لاک زدن بلد است؟ساره چگونه خودش را سنجاق می کند به زندگی؟به محمود گفته بودم شال فیروزه ای بهم میاد؟گفته بود همه چی بهت میاد جز غم توی چشات.جلوی ایینه می ایستم و زل می زنم به چشم های مات و بی فروغ م.فکر می کنم به حرف ساره به مردگفته بود مردا اول جدایی فکر می کنن رسیدن به نهایت خوشبختی و زندگی.طوق رو از گردنشون باز کردن و حالا آزاد و رها هستن.می رن دنبال خوشگذرونیشون و زنا اول جدایی تمام دنیا رو زیر و رو می کنن که برگردونن مرد رو.که تموم نشه عشق.مرد وقتی میاد سراغ زن که زن تمام زورشو زده و جون داده تا دل بکنه و مرده تازه یادش میاد عشق رو....محمودگفته بود نبات می فهمم نگرانی که دوباره.......لباس ها را روی طناب پهن می کنم و می ایستم زیر نور خورشید.آسمان شهر غربت آبی نیست.چشم های م را می بندم.به مرگ فکر می کنم.گفته بودم من نتونستم جلوی لرزش دلمو بگیرم.من حتی نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم.من نتونسته بودم جلوی اومدنشو بگیرم حتی وقتی خاست بره باز نتونستم.من زیادی ضعیف م. زورم به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسه.خصوصا دل م.نگران چی باشم؟وقتی اتفاقی قراره بیفته می افته.گفته بود نبات هنوز هم....چنگ انداخته بودم به دل م و گفته بودم هیس.دست به خاکستر های دل م نزن.گر می گیرم.فکر کرده بودم به دنیایی که دارد به زور من را می برد توی مسیری که تا همیشه باید تنها بمانم.به مسیری تاریک و مبهم.می گویم اگه برگردم گذشته.اگه قرار باشه تو تمام عمرم یک راه رو نرم،اگه بگن اشتباه ترین تصمیم زندگیت،احمقانه ترین کار زندگیت چیه مطمئن باش اسم او رو می برم.خط می زنم.چشم های م را باز می کنم.صدای معتمدی می پیچد توی گوشم غم تو بسته راه نفس...تمام امیدم با غروب خورشید غروب می کند.


۹۵/۰۵/۲۹
نبات