خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

خانه دوست کجاست؟

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۱ ب.ظ

توی آشپزخانه بودم و موهای م را رها کرده بودم روی شانه ام و داشتم ماکارانی آبکش می کردم که تو آمدی با گلدان سفالی صورتی با گل ساناز.گفتم چه گل خوشگلی دختر.گفتی مال تو.فکر کرده بودم تعارف است چون می دانی چقدر گل دوست دارم.دست کشیده بودم روی برگ های سبز و گفتم خیلی نازه وای داره ارواح م می ره.گفتی خودت که گلی اما گل برای گل.گلدان صورتی راگرفتی سمت م.گفتم چه خوش سلیقه است کسی که برات خریده و گفتی د لامصب واسه تو خریدم خره.اشک نی نی کرد توی چشم های م و بغل م کردی.گفتی نبات بخند.حق تو نیست این همه درد.بانو من قدر بودنت را می دانم.قدر بغل هایت را.مهربانی هایت را.وقتی می نشینی وآرام موهای بلند م را شانه می زنی و می بافی.قدر حرف هایت را.وقتی دستم را می گیری می بری امام زاده صالح.وقتی برای م سالاد ماکارانی درست می کنی.وقتی می نشینی پای حرف های م و به اویت می گویی بعدن زنگ می زنم.قدردست هایت را.بانو خوب می فهمم که سعی می کنی دوباره شروع کردن را یادم بدهی.یادم بدهی خنده را.یادم می دهی به دورها نگاه کنم.یادم می دهی روزهای خوب هست.مهربانی هست.می فهمم و می دانم معنی محبت هایت را.بانو دارم یاد می گیرم که رها کنم.که رها باشم.که سکوت را بشکنم و حرف بزنم.که بگویم احساس م را.که بلد باشم زخم های خودم را خودم خوب کنم.من همه این ها را دارم از تو یاد می گیرم و می فهمم چقدر بودنت را دوست دارم.خاستم بگویم من زیادی خیلی زیاد دوستت دارم.برایم همیشه باش.همیشه.بمان و همیشگی شو برایم.


۹۵/۰۵/۳۰
نبات