خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

بیا به خلوت خانه من.....

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۲ ب.ظ

این روزها حواس م بیشتر از نبات به ساره است.نبات نشسته بود و شهرزاده ی زرین کمر گوش می کرد و اشک هایش قل می خورد روی صورتش.ساره اما غصه خوردن بلد نیست.نبات را تا رها می کنی یک گوشه از خانه آرام و ساکت می نشیند وآنقدر که می ترسم افسردگی بشود همسایه اش. اما ساره گذشته را رها کرده و خیره شده به آینده.ساره می جنگد با روزگار و نبات خسته شده از جنگیدن.ساره محکم است با تمام دردهایش امید را چنگ می زند.نبات اما.....نبات تکه تکه شده و هر تکه اش یک گوشه جا مانده است و ساره تکه هایش را کنار هم می گذارد.امروز ساره توی خیابان نبش خیابان ولیعصر دست های مژگان را گرفته بود برای مردی که رفته بود التماس می کرد و اشک می ریخت گفته بود مهم نیست داری برا مردت چیکار میکنی.اگه رفته داری التماسش می کنی برگرده به نظر من غرورت نیست که داری میشکنی.اگه رهاش می کنی که به ارزوهاش برسه و وبالش نشی اگه سرش داد می زنی و مشت می کوبی تخت سینه اش که دردش بیاد...هر کاری که می کنی مهم اینه تو با این کار آروم میشی و این ارزش داره.ساره نگاه کرده بود به چشم های بی فروغ و مات نبات.نبات بغض شده بود که چراکاری که آرامش می کرده را انجام نداده؟


برای ارشد نخواندم دروغ که نداریم وقتی هم که مجاز شدم خودم تعجب کردم.اما برای م مهم است قبولی و گرنه.....فردا جواب ها می آید و من دلهره دارم....یادتان می ماند از خدای مهربان تان بخواهید قبولی ام را؟




۹۵/۰۶/۰۷
نبات