خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

دقت کردین رقص آذری چقد ناز و عشوه داره؟

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ب.ظ

خسته از کار و ترافیک و شهر دم کرده رسیدم خانه.لپ تاپ را روشن کردم و سایت سازمان سنجش.....الناز دستم را گرفت برد پارک لاله.آن روزی هم که رفته بودم امام زاده صالح دل م بلال خاسته بود اما نخریده بودم.النازپرسید بلال می خوری؟گفتم اره.بعد بلال را مزه مزه کردم.نشستیم زیر درخت بید روی چمن ها.النازگفت حتما حکمتی بوده گفتم حس خیلی بدی دارم که قبول نشدم.سرم را بلند کردم تا خدای توی آسمان ها را ببینم.درخت های سر به فلک کشیده یادم انداخت خدا آن دور دورها نیست.همین جاست نزدیک تر از رگ گردن.خنده ام گرفت.الناز پرسید ناراحتی؟سر کردم توی دل م.ته ته دل م دیدم آنقدرها هم برای م اهمیت نداشت.حتی معلوم نبود که با برنامه کاریم همخانی داشته باشد یانه.اشک نی نی کردپشت چشم های م.الناز با چشم های عسلی اش نگاه م کرد و دست هایش را گذاشت روی دست هایم.گفت لابد خیری بوده.گفتم مهم نیست.گفت پس ناراحت نکن خودتو.گفتم چون دوست داشتم قبول شم  یه جور امید بود یه انگیزه می تونستم غربت تحمل کنم.می تونستم همه اتفاق های که داره می افته تاب نمیارم تاب بیارم.یه جور دیگه میشدقصه ام.گفت مطمئنی؟شب بیست و سوم ماه رمضان بود.دنیا برایم به اخر رسیده بود و ته ته دل م شکسته بود.یک جورپر از غمی خیلی صادقانه و کودکانه به خداگفته بودم خدا من یادتم؟دوسم داری؟بعد ورق برگشت.همه چیز یکهو عوض شد.همه چیز دست به دست هم دادن که بگویند خدا هوایت را دارد.سکوت شدم.گربه ی سفیدی از کنارم رد شد و نگاهش کردم.زشت بود.اشک م قل خورد و افتاد روی چادر سیاه م .گفتم نه مطمئن نیستم خدا بهتر از خودم منو بلده.با انگشت شصتش اشک هایم را پاک کرد و گفت سال بعد.گفتم سال بعد.خندیدم.قدم زدیم و فکر کردم زندگی همین است.همین لحظه های کوتاه پر از درد.لحظه هایی که من با خوردن یک بلال شاد می شوم.با دیدن یک مردودی قرمز غمگین می شوم.چرا همیشه فکر می کنم اگر این روزها تمام شوند قرار است روزهای پر از نوری بیاید.خنده بیاید.شادی بیاید.چرا دائم منتظرم که بگذرد بعد زندگی کنم.چرا یادم می رود زندگی همین لحظه های است که دارم زندگی می کنم.فردایی نیست.فردای من همین الان است.همین الان.مهم نیست که قبول نشدم مهم نیست که توی غربت م.مهم نیست که او .....مهم نیست مهم این است که من بلدم برای خودم امید بتراشم.بهانه بتراشم که روزگار را با خودم مهربان کنم.من بلدم عشق را دعوت کنم.


۹۵/۰۶/۱۱
نبات