خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

این شهر دارد دیوانه ام می کند.

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ق.ظ

دلم گرفته.مادر فندوقی زنگ زده بود و می گفت دیروز توی تولد مبینا فندوقی یک تکه کیک را برداشته و گفته این مال عمه جونمه.زنگ زدم که حرف بزنم.حرف نزد.قربان صدقه اش رفتم.نازش را کشیدم التماسش کردم حتی یک کلمه هم حرف نزد.بغض کردم گفتم عمه تو دیگه نکن تو چرا عمه رو اذیت می کنی حرف بزن و دل م تنگ شده برات مداد رنگی خریدما خمیر بازی خریدم اومدم باهم بازی کنیم فندوقی؟فندوقی حرف نزدان روزهای اول که زنگ می زدم فقط یک کلمه می گفت عمه جون م کی میای دلم برات یه ذره شده.امروز سه روز است که صدایش را نشنیده ام.به قول خودش توی تلنگام نیامده.سه روزاست دارد من را تنبیه می کندقرار بود آخر هفته کنارش باشم.سه روز است من دارم دیوانه می شوم و انگار قرار است تا همیشه دنیا آدم های زندگی ام از من توقع داشته باشند و من بی هیچ چشمداشتی محبت کنم.فندوقی.....می ترسم یک روز برسد که تمام ادم های زندگی ام به ندیدن های من عادت کنند و من به نبودن هایشان درست شبیه به سمانه.....

می خاستم بروم ترمینال آرژانتین.سر پیچ من پیچیدم و یک ماشین هم پیچید.پرت شدم.چادرم.اولین چیزی که خاستم چادرم بود.نشستم روی جدول های کنار خیابان.پاهایم می لرزید.ترسیده بودم.مرد بیشتر ترسید.گفته بودم من آدم به این بزرگی رو ندیدی؟گفته بود بخدا ندیدم.نگاه کردم به چشم هایش.ترسیده بود و واقعا ندیده بود.سرعتش پایین بود و گرنه.....نشد که بروم وشدم بد قول پیش فندوقی ام.

این آخرین بار است.خسته ام.دیگر نمی توانم چنگ بیاندازم.دیگر خودم را باور ندارم.زل زده ام به چشم های قرمز نبات و می پرسم تا کی؟اشک جاری می شود.دماغ م زود تر از اشک هایم جاری می شودفین فین م راه می افتد.زل می زنم به آسمان و فکر می کنم اگر....اگر ها ردیف می شوند و من پر می شوم از ترس.بیزار می شوم از سکوت هزار ساله ام.دل م می خواهدصدا شوم و حرف بزنم.فکر می کنم به گوشه آفتابی خانه اش.به اینکه پشت میز نشسته و دارد کتاب می خواند.نگاه م را از اسمان خاکستری می گیرم و اشک هایم را پاک می کنم.می رسم به هزارمین خاطره.صدای ش را مرور می کنم.لحن سرد و ساکتش را مهربان می کنم.صدایش مهربان تر می شود....جمله های کوتاه و بی احساسش را بلند تر می کنم احساس می ریزم توی کلمه هایش.....مرور می کنم تا یادم نرود صدایش،لحنش......کسی توی گوشم با همان لحن واقعی می گوید.....دست می کشم به لاله گوش م گوشواره ای نیست و دردم می آید.


۹۵/۰۶/۱۴
نبات