خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

یه لحظه عمر رو صرف دل کن.

چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ق.ظ

پرسید دیشب چه خوابی دیدی که الان اینجوری مستی؟فکر کردم یادم نیامد....بعد کسی انگار با دست های کوچکش چنگ انداخته بود به سینه های م قلب م فرو رویخت.من دیشب خواب دیده بودم که دارم کودک م را شیر می دهم و با دست های م دست های کوچکش را نوازش می کنم.خانم همکار گفته بود وای چقدکار چندشی من عمرا به طول سگ شیر بدم شیر خشک هست انقد بدم میاد یکی اویزون م بشه.من واقعا دیشب خواب می دیدم دارم به کودک م شیر می دهم و به یقین می دانم این بزرگ ترین آرزوی م است و قشنگ ترین حس از تمام حس های که خدا افریده.بزرگ ترین حسرتی که به دل م است همین است واگر کودکی داشته باشم من وصل می شوم به امید به شادی به...به عشق...عشق...عشق....عشق....هزار باره عشق....


۹۵/۰۶/۱۷
نبات