خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

اگه نباشی دنیا م تمومه

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ق.ظ

صبح هایی هم هست که نبات زود تر از همیشه از خواب بیدار می شود و به نباتی فکر می کند که می توانست سرش را بگذارد روی بازوهایت و به صدای ارام نفس هایت گوش بدهدو یادش برود با چه کابوس وحشتناکی از خواب بیدار شده است.....می توانست تمام کابوس های دنیایش را توی آغوشت گریه کند.....

۹۵/۰۶/۳۱
نبات