خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

صدام غمگینه از بس گریه کردم.....

شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ

نبات نشسته گوشه تخت و چیلیک چیلیک اشک می ریزد.یادم نمی آید نبات کجا تمام شده که این درد شروع شده است.مرزی بینشان نیست.انگار هر جا نبات باشد درد هم هست.خسته است.دوست دارد پناه ببرد به رویا و رویای ندارد.دیگر رویای ندارد.فکر می کنم نبات  تنها کسی است که رویا هایش را دوست ندارد.رویاها تلخ ش کرده رویاها دل نبات م را شکسته.رویاها حوصله نبات را از زندگی سر برده است نبات تا خود صبح گریه کرد و من اشک هایش را پاک نکردم.بی صدا و ارام گریه کرد.دل م برایش سوخت.من همه کار کردم تا این ارامشش را حفظ کنم و نشد...نشد..ساره با آن دامن بلند زرد رنگش با آن چشم های نجیبش نگاه م می کند و من.....نبات پاک کن بر داشته و ساره را با درد پاک می کند.ساره فریاد می زند که من رویای تو هستم ادامه بده تا برسی به من و من نمی خواهم نبات دیگر درد بکشد...نبات  بریده....نبات خسته است آنقدر خسته که نمی تواند فکر کند.ساره از کجا شروع شده؟چرا شروع شده؟چرا گره خورده؟ساره توی بالکن خانه اش ایستاده به سیگارش پک می زند و خیره شده به ماه.....نبات هم خیره شده به ماه و ارزوی مرگ می کندو نمی نویسد چیلیک چیلیک اشک می ریزد.پاک کن برداشته ام می خواهم رویای دیگری را از نبات بگیرم....نا امیدی با دست های قدرتمندش دارد تمام نبات را تصاحب می کند و نبات دارد زیر بار دردهایش جان می دهد ومن لبخند می زنم و می گویم تموم میشه یه روز....


۹۵/۰۷/۱۰
نبات