خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

خدایا جز تو کسی را دارم؟خودت ببین دارم؟ندارم.تو هم نباشی من پوچم خالی ام هیچ م.آقای خدا می ترسم حتی نمی دانم راه کدام است.این روزها دوست دارم دست های م را محکم بگیری توی دست هایت و بگویی بیا از این ور بریم.اینجا باش.این خوبه.دوست دارم چیزی را که تو می پسندی من هم بپسندم حتی شده به قیمت....خدایااین شب ها حواست هست به دل م؟ببین چقدر عاجز شده.دوست ندارم اینبار مثل هرباری که برایت خط و نشان می کشم و قهر می کنم قهر کنم.می خواهم اینبار نازت را بکشم که دل به دل م بدهی.اینبار می خواهم با تمام وجود از تو بخواهم.آقای خدا نه اینکه فکر کنی تا به حال جز تو چیزه دیگری خاسته ام.من فقط بلد نیستم بلد نیستم بخواهم.آقای خدامی دانم دارم کار بدی می کنم که نماز هایم شده یک خط در میان.آقای مهربان م تو من را کشاندی اینجا.تو خاستی من اینجا باشم.ته دل م همش می لرزد من طاقت ندارم باش آقای خدا.باش بگذار به ان چیزی که می خواهم برسم.باشد خدا؟امتحانت سخت است تو هستی با من مگر نه؟خدایا بگذار اینبار تمام ترس های م بریزد و تو بگویی نبات این تویی که خودتو اسیر یه فکر مسخره کردی تو برام عزیزی.بگذار دلخوش شوم به مهربانی ات.مهربان می شوی با نبات خیلی خیلی بد؟


۹۵/۰۷/۱۶
نبات