خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

مکن ای صبح طلوع....

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ


رفته بودم بازار گوشه ی یکی از حجره ها نشسته بودم.یک بغض عجیب و سنگینی ته گلویم را می سوزاند.همه جا پر شده بود از صدای مداحی ها و من یک گوشه از این شهر غریب تنها....انگار همیشه همیشه ی خدا شهر ماتم زده بود.انگار همیشه هوا اینگونه دلگیر بوده.جوان ها می خواندند ای اهل حرم میر و علمدار نیامد.....چه زیبا اضطرار حسین را گفته بودند چه قشنگ ارزوی اهل حرم رافریاد زده بودند.گریه کردن بین آدم های غریبه چه راحت بود.نبات چشم های خیس بارانی اش را پنهان نکرده بود از آدم ها.چادرسیاهش را نکشیده بود روی صورتش.آرام اشک ریخته بود نه برای قلب مردی که به یقین خدا دست روی قلبش گذاشته که از درد متلاشی نشودنه برای غربت مردی که تنها از فرات برگشته بود ،برای تمام دردهای که هوار شده بود روی دلش آرام اشک ریخته بود و با ادم ها زمزمه کرده بود مکن ای صبح طلوع.....



۹۵/۰۷/۲۴
نبات