خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

یه روی میاد که دیگه دلت برام نریزه....

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۶ ب.ظ

 

غروب بود و من دلتنگ بودم و گربه ی بغض پنجه هایش را کشیده بود توی گلویم اما اشک نداشتم.هوا عجیب خوب بود برای قدم زدن دوست داشتم بزنم بیرون.دلم خاسته بود کاش توی اتاق خودم بودم رو به روی پنجره و درخت آشنا با دردهای م قهوه ی تلخ می خوردم و می گذاشتم بادسرد پاییز ی بنشیند توی جانم که ماه مان نق بزند که سرما داری پنجره رو ببند و من بی خیال جرعه جرعه قهوه ی تلخ م را می خوردم و فکر می کردم بلاخره کسی پیدا می شود که فال قهوه را بگیرد برای م.دل م می خاست بروم قدم بزنم وقتی بر می گردم شام تازه بخورم و داغ.دل م سمانه خاسته بود که روی سنگ فرش ها قدم بزنیم و هی حرف بزنیم حرف بزنم و از تمام فکر های که این روزها مثل خوره افتاده به جانم حرف بزنم و او گوش شود نداشتم.شام نداشتم فردا شنبه بود و من باید نهار می گذاشتم.کلاس داشتم و تا غروب نمی رسیدم خانه باید فکری برای لباس های نشسته می کردم و اتاق بهم ریخته.دیگر دل به نوشتن نمی دهم و کلمه ها وقتی از سر و کول دل م بالا می روندچشم غره می روم  ان ها هم از ترس فرار می کنند.از پای لپ تاپ بلند می شوم و فکر می کنم گزارش های م را باید اماده کنم و با خستگی می روم توی آشپزخانه...امروز حال م خوب می شد اگر کسی صدای م می زد زهره....برای م کافی بود کسی بگوید دل تنگ نباش من هستم...کسی زنگ می زد می گفت میای بریم بیرون؟....برای م کافی بود اگر کسی امروز فقط کسی می گفت زهره.....توی آینه نگاه می کنم به چشم های سرخ نبات و می گویم چقد زشت شدی.....


متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">



۹۵/۰۷/۳۰
نبات