خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

لبریز بهانه دل من...از تنهایی گریه مکن

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۲ ب.ظ


امروز با تمام دردهایم رفتم بازار تره بارتجریش.فکر کرده بودم اگر قرار نباشد لابد قرار نیست دیگر.خرید کردم هوا سرد شده شلغم خریدم.ماه مان گفته بود برا سرما خوبه.برای اولین بار شلغم خریدم.این روزها خیلی کارها را برای اولین بار انجام می دهم.خریدن ترشی جزو اولین بارهای م است.رفته بودم توی مغازه و مثل زن های خانه دار طعم ها را می چشیدم.این روزها دوباره مثل هفت قرن پیش طعم دروغ را چشیدم.طعم شکسته شدن دیوار اعتمادم و سخت م آمده.....تنهاقدم زده بودم و فکر کرده بودم اگر درد داشته باشم باید بزنم توی زندگی.بین ادم ها.

دارم یاد می گیرم دروغ بگویم.شروع کرده ام به عزیزترین های م دارم دروغ می گویم ماه مان پرسیده بود خوبی؟گفته بودم آره خوبم.پیله های درد تمام تن م را تنیده بود.دروغ شنیدن بلد نبودم اما این روزها سعی می کنم یاد بگیرم ادم ها فقط دروغ می گویند.فقط دروغ....

توی آشپزخانه دور خودم می چرخیدم و کباب ترش درست می کردم.الناز گوشه ای نشسته بود و داشت نگاه م می کرد.حس کردم زیادی آرام شده ام.الناز پرسیده بود نبات؟؟؟نگاه کرده بودم.پرسیده بودخوبی؟آمده بودم توی حیاط.فکر کرده بودم به ساره.ساره نیست چند وقتی است که نیست.وقتی امد دنبال مرد و مرد زد زیر تمام حرف هایش برنگشت.حتی کنار من هم بر نگشت.نمی دانم کجای این شهر سرگردان مانده اما هنوز پیش من برنگشته....الناز ژاکت خردلی ام را می اندازد روی شانه ام .سرم را می گذارم روی شانه اش و می گویم اگه قرار به شدن باشه میشه.سرم را محکم می چسباند به سینه اش و می گوید اگه بخای میشه.آدم برای چیزی که بخاد می جنگه بجنگ که بشه.می گویم وقتی جنگ میشه همه خونی میشن همه زخمی میشن تازه دوم هم نمیاره اون چیزی که با جنگیدن به دست اومده.نمی تونم رها کنم ساره رو.اما نمی خوامم بجنگم...خستم نمی خوام بجنگم.حرفی نمی زندمی گویم چرا اسمون اینجا ستاره نداره؟می خندد می گوید اخه ستارش رو زمینه....لبخند می زنم و پیشانی ام را می بوسد....می گویم بر می گرده؟می گوید برمیگرده....

خودم را زندگی ام را از دور نگاه می کنم.پرواز می کنم و نبات را با تمام دغدغه هایش از ان بالا نگه می کنم.از دور مثل غریبه و از نزدیک مثل عاشق.من نبات را با تمام وجودم عاشقانه دوست دارم.عاشق صبوری هایش هستم.عاشق سکوتش.عاشق حرف هایش.حتی وقتی توی آیینه نگاه می کند به چشم های ریز و گردش و می گوید چرا منو اذیت می کنی یاز هم دوستش دارم.وقتی بغض می کند.وقتی به جای داد زدن آرم تر می شود.وقتی دارد آشپری می کند و با تمام وجودش دل می دهد به آشپزی.وقتی صادقانه کودکانه حرف دلش را می زندوقتی دروغ بلد نیست و وقتی می گوید بلافاصله می گوید خدا منو ببخش یک جور خوبی می شوم من نبات را دوست دارم.نبات هدیه خداست به من.



۹۵/۰۹/۰۱
نبات