خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

آجی زنگ زده بودداشتیم حرف می زدیم اولش خوب بودم اما بعد...داشت حرف می زد بهانه گرفتم صدای م را بردم بالا و بعد بی خداحافظی قطع کردم.هر چقدر زنگ زد جواب ندادم.این روزها بدقلق شده ام.بهانه گیر شده ام.می دانم مال دلتنگی است.مال کلمه های است که ندارمشان.مال ماه مان که نیست.مال آقا جان که دورم مال فندقی که عادت کرده به ندیدن هایم....مال ماه مان است که ندارمش...که دورم...مال ماه مان....

بچه که بودم تا ماه مان سرم داد می کشید فکر می کردم دوستم ندارد.فکر می کردم من را نمی خواهد.وقتی او رفته بود و نبات سرکش شده بود داد زده بودم تو هیچ وقت منو دوس نداشتی ماه مان وسط همان دعوا وسط همان داد زدن های م بغلم کرده بود و گفته بود هیچ کس اندازه من تو رو دوس نداره.وقتی خودت مادر شدی می فهمی....حالا این روزها نبات بچه شده.ماه مان فقط مثل تمام روزهای زندگی اش نگران من بود و من .... من چم شده؟نمی دانم....فقط می دانم خسته ام و کم حوصله و عجیب دل تنگ....

 به چشم های اشکبار نبات تو آینه  نگاه می کنم.گفته بودم بس کن و زل زده بودم به چشم های ریز قهوه ای تیره اش.کسی را نداشت که برایش زنگ بزند.قرار نبود با کسی برود بیرون.کسی هیچ کجا منتظر بودنش نبود.کسی دل تنگش نبود.کسی نبود برایش شعر بخواند.کسی نبود ببرتش بیرون تا توی هوای سرد کنار آتش بلال بخورد....تنها بود.گفته بودم ول کن این مزخرفاتو که دیدم دلتنگی نشسته جلوی آینه و دارد صورت زشتش را ارایش می کندنگاه م کرده بود و گفته بود من اینجام.بغض م شکست.نگاه کردم به نبات و دلتنگی دست هایش را حلقه کرد دور تن م.

این روزها دائم از خودم می پرسم تا حالا شده کسی برا خاطر تو فقط برا خاطر تو کاری کنه؟اصلا گوربابای بقیه خودت واسه دنیای خودت برا دل خودت تا حالا چیکار کردی؟هیچ جوابی ندارم برای خودم....

عروس عکس های شب یلدا و مشهدشان را برای م فرستاد.آقا جان شب یلدا گفته بود همه هستن فقط جای دختر گل م خالیه.عکس ها تار می شوند.ماه مان گفته بود فندوقی چادر که سر کردگفت مامان الان شبیه عمه شدم؟جات خیلی خالی بوداشک های م قل خورد .دست کشیدم روی عکس دلتنگ م....نکاه می کنم به عکس ها جای خالی خودم را می بینم ...دردم می آید...

باید کاری کنم.خسته شده ام از راه هایی که نباید می رفتم و رفته ام.از حرف هایی که نباید می زدم و زده ام.از اشک هایی که نباید می ریختم و ریخته ام.از کارهایی که نباید می کردم و کرده ام.ازبغض هایی که....سرم را تکیه می دهم به دیوارو نگاه م را از روی گل های صورتی روی دیوار بر می دارم و می کشم به آینه.نبات بدون نقاب را نگاه می کنم فکر می کنم به نقابی که هر روز می زندهیچ ب او نمی آید...

دلتنگم.هزار باره دلتنگم.

تقصیر ساره است اصلا نمی دانم کجاست.کجا دنبالش بگردم؟؟؟

۹۵/۱۰/۰۳
نبات