خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

کنار تو چه آرومم چه آرومی کنار من...

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ق.ظ

از یک جایی به بعد دیگر خودت نیستی.فرو می روی توی نقش هایت.دختر بودن.عروس بودن.مادر بودن.کارمند بودن.مسلمان بودن....از یک جایی به بعد دیگر خودت را فراموش می کنی و می شوی همان کسی که از نقش ها انتظار می رود.دارم فکر می کنم قصه از کجا اشتباه می شود که از آدم فقط نقش ها را انتظار دارند؟چه می شود که انتظار داریم ادم ها نقش هایشان را خوب بازی کنند خودشان را فراموش کنند؟....دلم برای خود نبات بودن تنگ شده....

بعد از سال های دانشگاه دیگر ندیده بودمش.حتی یک تلفن یا یک پیامک هم نداشتم.سال آخر دانشگاه بودیم که مهدیه بی خبر رفت.....تا اینکه چند روز پیش توی دانشگاه دیدم.نشناخته بودم.گفته بود فک کن و من هر چقدر فکر کرده بودم یادم نیامده بود.چشم های م را بستم و به صدا گوش دادم.دختری با صدای نرم و گویش گیلگی.مهدیه..پرت شده بودم توی سالن دانشگاه توی بیست سالگی....نشستم رو به رویش.توی سال های دانشگاه وقتی به هم می رسیدیم دعوا می کردیم که چه کسی خبرها را اول بدهد و ته دعوا هامیشد یکی من یکی تو.اما اینبار من سکوت شدم و مهدیه خبر داد.گفت ازدواج کرده و حالا صاحب دختری شده به نام باران شبیه عمه هایش است.گفت درگیر پایان نامه اش است که اگر تمام شود سه تا مقاله می تواند بدهد بیرون و راحت تر می تواند توی دانشگاه های ان طرف اب ادامه بدهد.از شرکتی گفت که تویش کار می کند و حقوق خوبی هم میدهد اما فسقلی است و شبیه رویاهایش نیست واما برای داشتن سابقه قابل تحمل است..از سفرهایش گفت.عکس هایشان را نشانم داد.گوشی توی دست م بود و داشت م عکس ها را نگاه می کردم.یکی از عکس ها را بیشتر از همه دوست داشتم خیره شده بودم به عکس.شوهرش بلوز نارنجی و شلوار سفید پوشیده بود وخودش پیراهن کوتاه آبی کاربنی با گل های درشت آفتاب گردان و دخترش سر همی صورتی.آسمان آبی بود و پشتشان یک عالم درخت پرتقال و شوهرش دست هایش را حلقه کرده بود دور کمر مهدیه و نگاهش به دوربین نبود نگاهش به چشم های مهدیه بود....نمی دانم ترکیب رنگ هایشان بود که حالم را خوب کرد یا خنده ی از ته دل توی عکس یا نگاه پر از مهر مرد به مهدیه.نگاه ش  کردم و گفتم چقد عوض شدی دختر.لبخند زد وگفت حالا تو بگو خبراتو.مکث کردم.خیلی طولانی.خیلی طولانی.خبری نداشتم جز اینکه نبات مثل یک سال پیش است.مثل دو سال پیش...نبات هنوز با هفت قرن پیشش تفاوتی ندارد.لبخند می زنم و می گویم هیچی....

۹۵/۱۱/۰۱
نبات