خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

اوندا بیلمیرم....

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ق.ظ

در اتاق را که باز می کنم دهن کنجی می کند پرده ی بی روح کثیف که از یک طرف افتاده.لباس های تمیز روی تختم افتاده و یک عالم لباس کثیف هم توی سبد سبز کنار پنجره منتظر است.ظرف های تمیز را هنوز وقت نکردم جا به جا کنم و یک عالم ظرف کثیف توی سینک است.می نشینم وسط کتاب ها و برگه های که روی زمین ولو شده اند.صدای شبکه خبر از دور می آید.دراز می کشم وسط شلوغی.چشم های م را می بندم با ساری گلین هم صدا میشوم.دلتنگی دراز می کشد کنارم.این روزها دائم ترکی گوش می کنم دنبال کسی هستم که به زبان مادری ام حرف بزند.صداهای توی سرم آرم می شود و صدای پر از اندوه دلتنگی ام بیشتر می شود.دل م می خواهد کسی خاموش کندصدای که آزارم می دهد.بشقاب میوه را بر می دارم و می گذارم توی سینک.لباس های تمیز را تا می کنم می گذارم توی کمد و ماشین را روشن می کنم.پرده ی کثیف را باز می کنم.باران می بارد دلم تا سر حد مرگ گرفته.....کتاب ها را جمع می کنم چقد دوست دارم این روزها تمام شود...وروزهای بلاتکلیفی....روزهای دلتنگی ...روزهای خرکی....پاییز امسال سخت گذشت و زمستانش سخت تر.دل م تنگ شده کاش دوام بیاورم....دوام بیاورم...دوام بیاورم...سرم را می چسبانم به شیشه باران خورده باران قل می خورد از شیشه و اشک از چشم من

۹۵/۱۱/۰۸
نبات