خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

من گمشده ام توی روزهای بی او بودن...

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ق.ظ

صبح آفتاب نزده بود از خواب بیدار شده بودم و این یعنی شروع روزی که شاید....گفته بود قربون اون دل حریری و مهربونت گفتم که حال م مساعد نیست گلم زخم شدم و عفونت مجبور به عمل جراحی شدم و مجبورم دمر بخواب م چند ماه درگیرم نرگسی....چشم های م را بسته بودم و به لحن صدایش فکر کرده بودم به اهنگ صدایش به کلمه های پر از مهرش....به چشم های روشنش درد شده بودم.دلم نمی خواست خورشید از خوابش بیدار شود کاش خواب بماند.گفته بود قول بده زود باش قول انگشت کوچیکه....قول داده بود گفته بود قول بده زندگی کنی از زندگیت لذت ببری جای منم زندگی کنی قول بده؟....اشک چکیده بود از گوشه ی چشم.نور از لابه لای پرده ی توری داشت می امد توی اتاق و من نمی خاستم روز را ببینم پتوی چل تکه ام  را می کشم روی سرم و زل می زنم به تاریکی.دست می کشم روی دست های لاغر نبات و فکر می کنم باید تحملش را بشکنم.توی اوج خندهایش پناه برده است به سکوت توی اوج دردهایش پناه برده است به سکوت....سکوتی که دارد ذره ذره نبات را به نیستی می کشاند.حال م خوب نیست نرگسی....اگر مجال می داد.....فکر می کنم به برف های پشت پنجره  حسرتی که توی چشم هایش هست....فکر می کردم این گرداب را گذرانده ام فکرمی کردم تمام شده اما ...اما هنوز ......الناز پتو را می کشد چشم های م را باز می کنم و می گویم جیس دالم می خندد می خندم و روزم شروع می شود....

۹۵/۱۱/۲۹
نبات