خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

برا خاطر تو....

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ

حرف می زدیم.توی اتاق هی بالا و پایین می رفت.من زل زده بودم به تصویرش توی شیشه.به سیگارم پک می زدم.بحث می کردیم.من قبول کردم.او ناراحت تر شدو عصبی تر.انگاراگر قبول نمی کردم او ارام تر می شد.روی تخت دراز می کشم و دست م را باز می کنم و می گویم بیا و نگاهش می کنم.می رود پشت پنجره و بیرون را نگاه می کند.می گویم فردا در موردش حرف می زنیم.او نمی اید.حالش خوب نبود.صورتش رنگ پریده بود و خسته.صدایش بلندش نرم نبود و ان نوازش که وقتی ارام است و حرف می زند را نداشت.نگاهش کرده بودم.پیراهن بلند سبز پوشیده بود و موهای که سیاه تر شده بود او را زیبا تر کرده بود.فکر کرده بودم من هنوز این زن را دوست دارم.امد کنارم.وقتی حرف می زد چند چین نازک افتاده بود گوشه چشم هایش.روی پیشانی اش یک خط.چیزی که برای اولین بار دیدم و تا به حال ندیده بودم.او داشت پیر میشد.گفته بودم برا خاطر تو قبول....

۹۶/۰۳/۰۲
نبات