خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

نبودی ندیدی چقدر جهان بی تو غمگین گذشت...

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ب.ظ

وقتی از حمام بیرون امدم نزدیک بود لیز بخورم روی کاشی های قرمز رنگ.می خاستم زنگ بزنم.برایش بگویم....بگویم که دلتنگ م..خود را خشک می کنم.جلوی آیینه می ایستم.لاغر تر شده بودم.موهای م را سشوار می کشم و همان جا جلوی اینه سیگاری روشن می کنم....

تلفن که زنگ می خورد یک لحظه فکر کردم شاید او باشد.یک لحظه ته دلم امید روشن شد.اما این صدای زنگ تلفن او نبود...

۹۶/۰۳/۱۲
نبات