خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

تیک تاک..تیک تاک...

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

ماه میهمانی خدا دارد تمام می شود.همین روزهاست که سفره های افطار را جمع کنیم....هر روزغروب سفره ی افطارم را باز می کنم و دوفنجان چای می ریزم و یک ظرف کوچک پر از میوه های رنگی رنگی اش که همیشه فکر می کنم از کجا بلد شده ریحان را این همه خوش بو کند؟از کجا بلد شده کلاهک به قاعده سبز توت فرنگی را؟قرمزی آلبالو را؟......دانه دانه های اشک م تسبیح بک یا الله می گوید و و چشم به در منتظر....منتظر که صاحب این مهمانی و سفره بیاید....بیاید بنشیند کنارم....اشک هایم را پاک کند...و من بتوانم سکوت این هفت قرن را فریاد کنم...حرف های نگفته توی گلویم را فریاد بزنم و بگویم....چراهای چندین ساله ام را پاسخ بدهد...من حرف بزنم و خدا گوش کند و بگویم شاید این بغض ها تمام شود...شاید این نفس کم آوردن هایم تمام شود...بغض های گاه و بی گاهم....بیاید و خدا بودنش را تماشا کنم...بیاید بگوید هستم...موهای م را نوازش کند و من باورش کنم که بلد است نوازش را...بلد است مثل ماه مان سنگ صبور بودن را بلد است مهربان بودن را...بلد است مثل آقا جان من را روی شانه هایش بنشاند تا من آن دورها را ببینم ببینم که فرداهای م خوب است پر از شادی....بلد است مثل او پشت گردن م را ببوسد و تن م را بو بکشد ....بیاید و من خدا بودنش را تماشا کنم...آدم ها که دلشان می گیرد به او پناه می برند...دل من که از او گرفته به کدام خدا پناه ببرم؟...دل م سخت معجزه می خواهد...ماه میهمانی خدا دارد تمام می شود و صاحب این میهمانی هنوز من را مهمان سفره مرغ آمین ارزوهایم ننشانده....

۹۶/۰۴/۰۳
نبات