خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

اورگم داش اولدو....

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

کتاب دارم چند تا...در انتظار خوانده شدن.فیلم ها روی هم تلنبار شده در انتظار دیده شدن.درس هایم را یک خط در میان می خوانم و نمی خوانم.دیگر برایم فرقی نمی کند که غذایم سرد باشد یا گرم.تازه باشد یا کهنه.دوستش داشته باشم یا نه.صبح خروس خوان از خانه می زنم بیرون.به آینه نگاه نمی کنم.خودم را نمی سپارم دست مهربان خدا.شال های رنگی رنگی سر نمی کنم.می روم تا انتها.نه گله می کنم نه غمگین می شوم نه شاد می شوم.نه ....توی بی تفاوتی مطلق زندگی می کنم.نفس می کشم.نقاب نبات مهربان و شاد را روی صورتم می زنم و کنار آدم ها ساکت زندگی می کنم.منتظر نیستم کسی بیاید.نمی ترسم از رفتن کسی.دل تنگ کسی نیستم....شب ها آنقدر خسته هستم که فکر کسی بی خوابم نمی کند.نمی نویسم...نمی نویسم ....نمی نویسم....درد می کشم....دردتا بی انتها.....خاطرات کهنه ام را گذاشته بودم توی زبال خشک ها....اما نبرده بودن مانده بیخ گوش خودم...تابستان دارد کش م می آید کسی آرامش دل م را برده...

چقدر دل م از آدم ها گرفته....

موهای بلند سیاه م را رها می کنم و می رقصم.انگار من خوشبخت ترین م.ساره هر شب کنارم می نشیند و میگوید بنویس تا آرامش نبات هفت قرن پیش را به تو برگردانم.نمی توانم...نشد...چشم هایم را می بندم و اشک از گوشه چشمم قل می خورد...

به گمانم مرده ام و فقط دارم نفس می کشم...

۹۶/۰۴/۰۹
نبات