خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

دردت به جانِ دل بی قرار من،قرارِ من

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ

بالای سرش می ایستم و توی سکوت نگاهش می کنم.خانه بدون صدای ماه مان غیر قابل تحمل است.صدای نفس هایش را که می شنوم آرام می گیرم. برای ماه مان آیه الکرسی می خوانم.با تمام نا بلدی هایم این چند روز مراقبش بودم.ماه مان حالش خوب نیست.بغض هایم توی سکوت می شکند وچنگ می اندازم به ته مانده ی ایمانم و خدای مهربان را قسم می دهم که زود خوب شود و تمام دردهایش مال من.جان می دهم تا خوب شود.که بی قراری هایش بی قراری های دل من باشد و...ماه مان....

۹۶/۰۵/۰۴
نبات