خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

خواب من خواب نیست مثل روز روشنه....

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۵۸ ب.ظ

محمد حافظ پرسید می تونی این جوری زندگی کنی؟تصمیم و حرف های عاقلانه اش را به طور غیر مستقیم به خوردم می دهد و من فقط حرف هایش را گوش دادم و با سر تائید کردم نمی دانستم چه بگویم فقط بغضم امد.اما حرفی نزدم.گفت تا کی؟من فکر کرده بودم این تا کی برای آدم ها چقدر مهم است و من خیلی وقت است یادم رفته به فرداهایم فکر کنم.همیشه توی لحظه زندگی کرده ام بدون اینکه فردای م را ببینم گذشته ام....گذشته ام نه دیگر نمی توانم مثل قبل ترها بگویم من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیبا تر است.محمد حافظ می خواهد قانع م کند و من می خواهم خودم راه زندگی ام را انتخاب کنم.محمد حافظ می گوید برگردد....و من به رفتن فکر کردم....رفتن....

ساکم را هنوز باز نکرده ام.گوشه ی اتاق م دارد خاک می خورد.صدای اقا جان توی گوش م زنگ می زند ...نور دیده ام نگرانتم....با بغض گفت....صدایش لرزید و گفت....نگاه نکردم به چشم هایش.نخاستم دلداریش بدهم.مگر حال من خوب است؟داداشی می گوید شبا چند بار میاد تو اتاقت سرک می کشه عکس تو نگاه می کنه و بی صدا از اتاق میاد بیرون.می شنوم می بینم و من کاری نمی کنم ...ماه مان پرسید نبات یه سال شد به کجا رسیدی تو این یه سال؟....من ته ته ته دره ....رسیدم به نبات بد....خودم را توی بغلش قایم کردم و سکوت....

نشسته بودم کنار ماه مان داشت موهای م را می بافد و برایم قصه می گفت....می گفت توی زمان های قدیم دو دوست با هم می روند سر مزرعه....کارشان که تمام شد کارفرما مزدشان را که می خاست بدهد یک ده تومنی هم پاداش می دهد.دوست که مزدش را می گیرد می دهد به دوستش.کارفرما می پرسد نصف این مزد برای تو چرا دادی به دوستت.کارگر می گوید دوستم عیالواره خرجشم بیشتره.کارفرما که این بزرگ منشی را می شنود دوباره ده تومنی مزد می دهد و دوست دوباره همان کار را تکرار می کند.بعد می گویدگاهی بخشش ب داشتن نیست به دل.ذاتت باید بتونه ببخشه.گاهی ادما خیلی کارا رو می تونن بکن اما خیلی کوچک تر از اونی هستن که بخوان انجامش بدن. می گویم مثل آدمای که می تونستن بهم کمک کنن و نکردن....ماه مان دست گذاشت روی بینی ام و گفت آدم باید خیلی بزرگ منش باشه که بتونه دست کسی بگیره که خودش نیاز داره...می گویم کسی که خودش نیاز داشته باشه و کمک کنه میشه....میشه مثل....چشم های م را ریز می کنم ماه مان لبخند می زند و من توی دل م چراغ امید روشن می شود....از این داستان هایی یهویی ماه مان که به وقت نیاز است زیادی لذت می برم....

آن بالا نشسته ای زیر سایه درخت های بهشتی و فرشته ها دارند باد می زنند که نکند گرمت شود...اخم نکن....غیظ نکن...بد شدم؟فکر می کنی نمی دانم می دانم بهتر از تو حتی می دانم.تو حالم را رسانده ای به اینجا که ...به اینجا که نبات را دوست نداشته باشم....خسته ام....چیزی که توی فشار تبدیل به الماس می شود زغال است خدا نه آدم.آدم می شکند آدم له می شود ادم می میرد...خدا تو چرا ادم نیستی؟چرا نمی فهمی من چه می گویم؟چرا دوست داری این همه گره بندازی توی کارهایم؟داری من را امتحان می کنی؟من ضعیف را؟...خداهه من خسته ام.من غمگینم....فکر می کنی تا الان چه شده؟هیچ....فقط از ترس اینکه بدتر نکنی هی می گویم باشد من راضی م....اما تو بهترین خدایی و می دانی ته قلبم راضی نیستم....راضی به هیچ چیزی نیستم....قرار بود بروم چرا هنوز اینجایم؟....هان چرا؟....نترس از هر چیزی دل بکنم از تو که دل نمی کنم هر کجا که بروم تو خدایم هستی تاهمیشه....هر چقدر بد شوم باز هم سجاده سبزم را پهن می کنم سمت نور و  قامت می بندم به چشم های دلواپست....خدا اگر بدانی چقدر دلم خاست همین الان بغلت کنم؟....منتظر عقوبتت هستم...می دانم برای تمام درشتی هایم باید تقاص پس بدهم برای تمام بدشدن های این روزهایم...خدااین ترس هایم از تو بندگی نیست...دوست داشتن تو نیست...خدایی و بزرگی تو نیست...خدامهربان باش...مهربان....لطفا بغل م کن....

ساره  پیراهن بلند سورمه ای پوشیده با گل های درشت آفتابگردان سیگار توی دست هایش و تکیه داده به دیوار ایوان خانه و فک می کند به آن روزهای که دست هایش با بی قیدی تمام حلقه می شد دور دست های مرد....مرد او را به نام کوچکش صدا می زد و قند توی دلش آب می شد.تمام چشم ها حسود شده بود به خوشبختی اش ...کتش را از روی زمین بر می داشت و مرد موهایش را می بافد....بغضش می شکند و اشک از گوشه چشمش قل می خورد و صدای خنده ای بلند مرد توی گوشش می پیچددلتنگ می شود برای بودن مرد....زن قصه ام کاری نمی کند فقط نشسته و خاطرات دیروزها را مرور می کند و حسرت می خورد...حسرت روزهایی که فکر می کرد تمام دوربین های دنیا دارند خوشبختی اش را ضبط می کنند....از اینکه نشسته و انتظار می کشد خسته ام کرده....باید زن جدیدی را خلق کنم زنی که بلد باشد دیوانگی کردن را....

استاد گفته بود نگاه م زیادی ساده و یک رنگ است.گفته بود این به درد نوشتن نمی خوره.مخاطب تو باشه  ده نفر.زیادم گفتما.نگاهتو وسیع کن.آدمای که خلق می کنی زیاد طرفدار ندارن...بعد زل زد توی چشم های م و گفت ته تمام قصه های تو نرسیدنه.....حرفی نزدم....سکوت کرد گفت مزخرف می نویسی و تکراری فک نمی کنم بخوای نگاهتو عوض کنی....سکوت بودم....گفت دوسال پیش که اینو می گفتم چقدر زود از کوره در می رفتی اما حالا ..انگاری بزرگ شدی.......آرام بودم آرام...این روزها آرامم...

این همه نوشتم و هنوز نتوانستم بنویسم از حرفی که باید....


۹۶/۰۶/۱۰
نبات