خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

هیچ کس فراموش کردن و یادم نداده....

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ق.ظ

نور ازلا به لای پرده ی بنفش اتاق می خورد روی دیوار رو به رویی که تازه کاغذ دیواریش کرده ام.جنگ بود بین خواندن یا نوشتن....که بلاخره نوشتن پیروز شد و نشسته ام پشت لپ تاپ.قصه ام را تا جایی که می شود خودم بنویسم می نویسم و جاهایی که به من ربطی ندارد می ماندتا برای بعد...شخصیت هایی که پر از حاشیه است را حذف می کنم شخصیت جدیدی را وارد قصه می کنم...دست از نوشتن می کشم می نشینم به صدای فرزاد فرخ گوش می کنم....می نشینم و فقط به تن صدایش گوش می کنم صدایش جذب م کرده یا آهنگش ؟شانه هایم را بالا می اندازم و بی خیال کشداری حواله اش می کنم....برنامه یی هفتگی روی دیوار را می خوانم قرار است یک همایش بروم.کتاب جین ایر را تمام کنم و هر روز هر روز هزار کلمه بیشتر بنویسم....امروز شنبه است یک شنبه قیمتی از بهترین روزهای جوانی ام....باید قدرش را بدانم و نهایت استفاده را ببرم ...

اما به جای تمام کارهای نیمه تمامم نشسته ام و درگیر تلگرام هستم....برنامه ای که خاستم آپش کنم و حالا می گوید تعداد بارهایی که شما از این برنامه استفاده کرده اید بی شمار است و دیگر نمی توانید....مگه میشه؟مگه داریم؟....در هر حال من خوب بلدم عمر گران قیمتم را به هیچ هدر بدهم....

۹۶/۰۸/۱۳
نبات