خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

دلواپسم نباش من عاشقت شدم...

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

معلمم کنار پنجره ایستاد و گفت بخوان...اولین بار بود که سر کلاس می خواستم قصه ام را بخوانم.هر بار که قصه ای می نوشتم و برای معلمم سند می کردم احساس می کردم نخوانده می گوید چرند نوشته ای و هیچ وقت جواب نمی داد.اینبار اما...نوشتم و برایش نفرستادم....نگاه کردم به بچه های کلاس...آرام خواندم با همین صدای یکنواختی که هیچ وقت برای نوشته ای آهنگ به خودش نمی گیرد....مرد قصه ام نشست پشت صندلی با همان چشم های روشن سبزش نگاه م کرد......قصه ام تمام شد.مرد قصه ام آرام اشک هایش را پاک کرد و آرام از در کلاس بیرون رفت....به گمانم رفت سر خاک کسی که دوستش داشت.نگاه کردم به چشم های معلمم.هنوز کلاس توی سکوت بود.نگاه م کرد دید که منتظرم اما گفت بچه ها نظرتونو بگید....من هنوز بعد از یک سال حرفی از معلمم نشنیدم درباره ی نوشته هایم......

توی دانشکده راه می روم و نگاه می کنم به بچه های معماری و گرافیک....من هنر نخواندم اما علاقه ی زیادی به هنر دارم.اگر یکبار دیگر مجال داشته باشم که پشت نیمکت های مدرسه بنشینم حتما دوباره ریاضی را انتخاب می کنم.چرایش را نمی دانم اما انگار بچه های هنر یک شکل عجیبی از هنر دارند.من هیچ وقت نمی توانم مانتوهای رنگی رنگی گشاد بپوشم با شلواری های قرمز و سبز و زرشکی و کیف های دوشی که تا زانوآمده و رویش پر از پیکسل است.هیچ وقت نمی توانم اگشت و دست های م را پر کنم از انگشترهای بزرگ و مهرها و دست بندهای بافت گلیمی و گوشواره های جغد و انار و گل های بافتنی توی گوشم بکنم.من بلد نیستم موهای م را از ته بتراشم و یا ابروهای م را پهنه پهن بکنم.من همیشه خودم بوده ام همیشه در همه حال.اصلا این گونه رفتارها را نه بلدم و نه دوست دارم که یاد بگیرم.همه هنر من بر می گرد به شال های رنگی رنگی م.همین.مانتوهای ساده و رنگی.رنگ سیاه و خاکستری گم است بین رنگ های م اما شبیه این بچه های هنر نیستم....من عمرا از این کفش های پر از زلمبی زیبو بتوانم بوشم فقط بلدم با همین کفش های ساده راه بروم و ته ته هنرم هم این باشد که چادر بدون کش را توی سرم نگه دارم....من عاشق هنرم ....همه ی این ها را نوشتم که بگویم ادم های ساده یمثل من هم هنر را دوست دارند....:)


۹۶/۰۸/۱۴
نبات

دوست داشتی چیزی بنویس  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">