خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

دلم برای تو و شعر تازه تنگ استــ

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ق.ظ

کلمات مثل پروانه های رنگی رنگی کوچک توی اتاق بال بال می زنند و کلمات بی قرارندو دست های م بی قرار تر....روی تخت دیوان سعدی باز است و کتاب تصویر سازی و لپ تاپی که ویندوزش در حال نصب است....دفتر جلد قهوه ای م را می بندم وسبد گل م را می آورم پایین.گل های خشک شده را جدا می کنم تا می خواهم دست بزنم برگ هایش می ریزد زمین.مثل دل م که اگر دست بزنی اشک هایش قل می خورد....شاخه ی گل ها را یکی یکی جدا می کنم مرد قصه ام از وسط سطرها بیرون می آیدمی نشیند کنار قفسه کتاب هایم و نگاه م می کند.حواسم را می دهم به کارم و فکر می کنم می توانم توی سبدش لاک های م را بگذارم....مرد قصه نگاه م می کند.مرد قصه ام را دوست ندارم.عاشق نشده و عشق را بلد نیست برای خودش زندگی می کند.آزاد و رها.نگران نگاه مردم و قضاوت هایشان نیست.مرد قصه ام توی دنیای خودش زندگی می کندو فقط خودش و آرزوهای خودش مهم است...مرد قصه ام برای رسیدن به آرزوهایش کسی که دیوانه وار دوستش داشت را رها کرد....وقتی مرد قصه ام را می نویسم لج م می آید...باید مرد جدیدی خلق کنم.مردی که دوستش داشته باشم مردی که شاید بتواند ساره را برگرداند....کارم تمام شد.حالا دیگر از آن سبد گل زیبا فقط سبدخالی ماند....اتاقم پر شده از صدای بال پروانه ها...خوابم می آید.فکر می کنم به تمام اتفاق هایی که این چند ماه افتاده....دلم می خواهد بخوابم وقتی بیدار می شوم ببینم تمام این روزهافقط یک کابوس بوده است....


۹۶/۰۸/۲۱
نبات