خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

هربار با من قهر کردی قرص های اعصابم عوض شد...

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ
تب ندارم.حالت تهوع دارم و سر معده ام ترش است.سرم گیج می رود.یک هفته است که لب به چیزی نزدم.نه اینکه نخواهم دلم نمی خواهد.ضعف نمی کنم.خبری از ابریزش بینی و عطسه و سرفه هم نیست.فقط زرد اب بالا می اورم.دوباره بعد از یک هفته برگشتم پیش آقای دکتر.برایم داروهای قوی تری تجویز کرد تا با سرم به تنم تزریق کنند.گفت سردرد نداری؟گفتم عجیب گاهی انقدر سرم درد می کند که حس می کنم از درد خم می شوم.گفت شاید سینوزیت داری می گیر...حرفی نزدم.رگ م را گرفتند و سوزن رفت توی دست م.تمام تنم گر گرفت.بعد سه تا امپول با یک عالم انتی بیوتیک....انگار فیلی روی قفسه سینه ام پا گذاشته دارم می میرم...فاطمه می گوید کسی تا حالا نمرده که تو دومیش باشی....سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم....یک ساعت بعد باپاهایی که تحمل وزنم را نداشت برگشتم خانه و خوابیدم...بیدار شدم و کمی گیج گیج زدمو بعد دوباره خوابیدم...خوابیدم و خوابیدم...قرص ها را که می خورم سر معده ام می ماند ونمیدانم قرار است کی بالا بیاورم و بعد هم انگار کسی پلک هایم را می کشد که بخوابم....می خوابم وقتی بیدار می شوم فکر می کنم که بیماری چقدر من را از نبات هیجانی دورم می کند.بیماری چقدر من را ارام می کند و کسل کننده...بیماری چقدر من را عقب می برد....زندگی دارد راه خودش را می رود و من....باز هم عقب می مانم...
*عنوان رستاک


۹۶/۰۸/۲۶
نبات

دوست داشتی چیزی بنویس  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">