خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

گفت نمی خوام ادامه بدم می ترسم تو وابسته بشی و این اصلا برات خوب نیست.لیوان آبم را بر میدارم و می روم کنار پنجره.شمعدانی که سمانه پارسال برایمهدیه خریده بود حالا بزرگ شده و سر سبز تر.آب را خالی می کنم توی گلدان صورتی رنگش.نگاهش می کنم و می گویم آدمی مثل من که بادیگران راحت حرف میزنه و می خنده،خرید میکنه،شعر می خونه ویولن می زنه....هیچ کس ازش چیزی نمی دونه جز همه ی اون چیزای که بقیه میدونن مطمئن باش کسی تو زندگیشون هست که احساسشون معلق نگه داشته.کسی که بودنش باعث شده فراموش کنن خودشون و زندگی شونو...

۹۶/۱۰/۱۵
نبات

دوست داشتی چیزی بنویس  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">