خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

زمستان همه چیز راخشک کرده جز خاطره تو را....

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۴۷ ب.ظ

بافت خردلی را تنم می کنم.کهنگی اش را دوست دارم.بو می کشم هنوز عطر او را می دهد.فندوقی با دفترش می آید سراغم.می گویم عمه نچسب بهم حوصله ندارم. بی خود و بی جهت حوصله نداشتم.نه حوصله خودم را نه فندوقی نه حتی...دراز می کشم و ترک روی دیوار را دنبال می کنم.بو می کشم و زمان را به عقب بر می گردانم.کاش میشد برگشت به دیروزها و تمام کارهایی که باید انجام می دادم و به جایش سکوت کرده بودم با کاری که توی خیال انجام می دادم آرام می گرفتم..از دست خودم عصبی می شوم و  تمام دیروزها آوار می شود روی سرم.اشکم قل می خورد می افتد پشت گوش هایم.ماه مان می پرسد نبات می خوای چای ترش دم کنم بخوریم؟ماه مان بالای سرم ایستاده بود و به گمانم اشک م را دیده بود که سکوت کرد.زن داداش فندوقی را صدا می زند که بیا حموم.فندوقی نگاه م می کند.منتظر است بگویم من می برمش.سکوت می کنم و نگاه فندوقی تمام نمی شود.گردنش را کج می کند ودست هایم را می گیرد عمه جون من و شب می بری حموم؟اگه دوبارم شامپو بزنی من گریه نمی کنم قول میدم و بعد انگشت کوچکم را به زور می گیرد تا قولش را بدهد.نگاهش می کنم می کشم سمتم بغلش می کنم تنش را بو می کشم بوی دریا می دهدانگار که تمام دلتنگی هاروی قلبم سنگینی می کند.می گویم عمه جون امروز با مامان برو من حوصله ندارم سرش را از روی سینه ام بلند کرد تا ...اشک هایم را که می بیند حرفی نمی زند....سکوت می کند.لپ هایش را می بوسم و می گویم عمه جون برو یه روز دیگه می ریم خو؟ماه مان روی مبل نشسته بود و نگاه می کرد.فندوقی که رفت می پرسد نبات چیزی شده؟می گویم نه درست میشه.می گوید بچه که بودی تا با محمد دعوات میشد صداتو می بردی بالا که مامان ممد گوریی(مامان محمد می بینی)تا با بچه های کوچه دعوات میشد قهر می کردی و می اومدی خونه و می گفتی قهرم باهاشون منو اذیت کردن نمی خوام باهاشون دوست شم.وقتی می افتادی زمین و حالا سر زانوهات زخمی میشد می گفتی آقا ببین نمی دونی چقد درد داره ندیدی چه خونی ازم رفته انقد ناز می کردی که ادم فک می کرد زخم شمشیره....بچه که بودی همین که می خاستم دعوات کنم حرف می زدی انقدر حرف می زدی تا قانعم کنی که دعوات نکنم.اگه کاری می خواستی بکنی حرف می زدی چیزی رو که می خاستی انقد ازش تعریف می کردی که خب مادر بودم وقتی می دیدم از ارزوهات میگی....می گویم یادته؟اون تنک بنفش و برام خریدی؟چقد گفتم دوسش دارم وتو اون سرما رفتی برام خریدی از مدرسه که اومدم گفتی خوشت میاد؟اخ مامان کاش اون روزا میشد دوباره می اومد....ظرفای خانوم جون یادته؟شکستی؟فکرمی کنم....توی زیر زمین بودم و خانوم جان اسباب کشی داشت و خرت و پرت هایش را توی زیر زمین ما گذاشته بود. با ظرف هایش مهمان بازی می کردم....می گویم اوهوم شکستم و تو با دم پای منو زدی.می گوید نذاشتم حرف بزنی.نپرسیدم تو زیر زمین چیکار می کردی فقط ناراحت بودم که شکستی...مامان درد نداشت اصلا...تو همش گریه کردی و بیشتر عصبیم کردی گفتم برو تو اتاق تا زر زرت تموم نشده نیا بیرون.شب که برای شام صدات کردم گفتم حالا که گریه ت تموم شده بیا بیرون شامتو بخور گفتی هنوز تموم نشده و سرتو از رو دفترت بلند نکردی که نگام کنی...سکوت می کند و من به صدای شهرام شکوهی گوش می کنم وقتشه که بشنوی حرفای راستمو....مامان می گوید از اون روزا فک کنم یه بیست سالی گذشته بعد از همون دعوا بود که تو دیگه حرف نزدی...هیچ وقت نگفتی چته.هیچ وقت جوابت نه جنگ و دعوا بود نه گریه نه ترس فقط سکوت...می آید نزدیک موهایم را نوازش می کند سرم را می گذارم روی پاهایش نبات حرف بزن...می گویم حرف زدن هیچ فایده ای نداره...بگو تا سبک شی...سکوت می کنم....می پرسد نبات مراقب خودت هستی؟اشک هایم قل می خورد......نبات باید مراقب خودش باشد؟؟؟!!!!!.....

۹۶/۱۰/۲۶
نبات