خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

از هر طرف که رفتم جزوحشتم نیافزود....

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

پرده را میکشم و ماه با ستاره هایش لبخند می زند.لیوان شیر و کیک را می گذارم روی میز کنار تخت.صدای لب تر کنی هر چه خواهی شوم دیوانه تابی نهایت روم...تکیه می دهم به بالشت و پتوی چل تکه را می کشم روی پاهایم.گیره ی موهایم را باز می کنم و یک آخیش می گویم... دست می برم لای موهایم...پشت پنجره شهر زندگی می کند همان گونه که هست با تمام شادی ها و غم هایش....لپ تاپ را روشن می کنم تا ادامه سریالم را ببینم....خدا آرام زیر گوشم نجوا می کند نبات....سجاده ام روی زمین است و دوس ندارم نماز بخوانم...و آرام می گویم دل م لک زده بود برای آرامش آخر شب هایی که مال خودم باشه و با آرامش هر کاری که دلم بخواد بکنم بدون هیچ دغدغه و دل مشغولی....دوباره می گوید نبات...بغض می کنم....می گویم مرغ آمین راهی دعاهام کن تمام دلخوشیم بغلته....دستامو گرم بگیر و بغلم کن....آرومم کن لطفا.

۹۶/۱۱/۲۰
نبات